این نفت لعنتی !
صد سال پیش در چنین روزهائی "شرکت نفت انگلیس – پارس" که بعد به نام "انگلیس – ایران" خوانده شد، شکل گرفت
"ویلیام ناکس دارسی" ملیونر انگلیسی طی قراردادی با "مظفرالدّین شاه" حق انحصاری اکتشاف نفت را از آن خود کرد و به دنبال آن فردی به نام" رینولدز"
را برای جستجوی نفت به جنوب غربی ایران فرستاد و ساعت 4 بامداد روز 5 خرداد 1287 رینولدز با شنیدن صدای وحشتناک فوران نفت از خواب پرید و این آغاز ماجرا شد
آنگاه در پائیز 1287 / 1908 جمعی از سرمایه گذاران با تشکیل شرکتی به نام شرکت نفت انگلیس – پارس امتیاز اکتشاف و استخراج نفت را از دارسی خریدند
کمتر کسی در آن روزگار می توانست حدس بزند که آمد و شد دولت ها و مردم خواهی یا استبداد گرائی حاکمان به بود و نبود آن مایع سیاه گره می خورد
اجازه بدهید کمی به قبل از روزگار نفت برگردیم، شاهان ریز و درشت قاجار هر گاه پول می خواستند تا بارگاه عریض و طویل خود را اداره کنند یا لقب و عنوان و منصب می فروختند و یا مالیات مستقیم می بستند و با فلک کردن و به چوب بستن این و آن هم که شده، خزانه را پُر می کردند و آنگاه که چربی و لذّت سفر به اروپا را چشیدند، برای تامین مخارج سفرهای شاهانه چوب حراج به دارائی های ملت زدند و هر روز خدا، امتیاز بهره برداری از چیزی را به بیگانه ای سپردند
آن ایّام سپری شد تا آنکه پای نفت به میان آمد، نفت به رغم سیاهی رنگش می توانست همچون خونی قرمز جان تازه ای به ملت رنج کشیده ایران بدهد و البته که در بُرهه هائی اینگونه شد و درآمد حاصل از فروش آن تا حدودی طی صد سال اخیر صرف عمران و آبادانی و تامین رفاه ملت شد، بی انصافی است که این را انکار کنیم
اما آنچه که انتظار می رفت نشد و به مرور شاهد چیزهای دیگر بودیم، درآمدهای نفت جیب دولت ها را پُر از پول کرد و نه فقط دیگر دست دولت به سوی مردم دراز نبود بلکه با احساس بی نیازی ای که دولت ها از مردم کردند به آرامی این حس" بی نیازی به ملت "در عرصه سیاسی آنان را به سوی خودکامگی و دیکتاتوری پیش برد
کیسه های پر پول و خزانه ی انباشته از درآمدهای نفت، دولت ها را به عرش اعلی برد و بر برج عاج نشاند تا به دور از چشم تیز بین نهاد های مدنی و نظارت عمومی تصمیماتی مطابق با آنچه که خود می پسندند، بگیرند نه طبق آنچه که ملت می خواهد
خیلی طبیعی بود که به مرور دولت پولدار خود را در نقش قیّم و آقا بالا سر مردمی ببیند که همه ماهه برای گرفتن جیره و مواجب دست خود را به سوی دولت نفتی دراز کنند و به صف بایستند
درآمدهای نفت که می بایست صرف تولید ثروت و تامین رفاه عمومی گردد به آهستگی نقش خود را در نمک گیر کردن شهروندان به خوبی اداء کرد
"اقتصاد صدقه ای" نتیجه حضور نفت در سر سفره های مردم شد و به آرامی همگی شهروندان از عیالات دولتی شدند که وظیفه اصلی خود را نه نگاه یکسان به همه شهروندان و یا تحکیم زیرساخت های اقتصاد کشور، بلکه در مُرید پروری و وفادار سازی می دید
بی دلیل نیست که بعضی ها تا اسم نفت را می شنوند آرزو می کنند که ای کاش هیچگاه نفتی نمی شدیم و دولت ها نیز برای اداره کشور دستشان به سوی مردم به هنگام گرفتن مالیات ها دراز می شد و صد البته در آن هنگام بیشتر ملاحظه مصلحت های مردم و خواسته های اکثریت را می کردند
تصور کنید مردمانی را که دستشان به سوی دولت دراز باشد تا برای گذران زندگی درهم و دیناری در کاسه شان انداخته شود و به پایند که مبادا از آنان سخن و یا عملی سر زند که آن مرحمتی قطع گردد، فکر می کنید چه مقدار باید امیدوار بود که چنین مردمی برای "تغییر و دگرگونی" از خود حرکتی خواهند داشت
آخر آبان ماه یکساله می شوم، البته اینجانب که اکنون در آستانه چهل و سه سالگی هستم، کم و بیش حسّ و حال جوانی را به تلقین هم که شده، در خود نگه داشته ام ،اما وبلاگم خیلی جوانتر از این ها ست که فکرش را می کنید!!
بد نیست توضیح بدهم که همه چیز از کجا شروع شد؛ کمی بیش از ده سال است که می نویسم، بهار اصلاحات که آمد و گرگان هم که استان گلستان نام گرفت، اولین نشریه محلی به نام" گلستان ایران" دنبالش بیرون آمد، در همان نسخه اول از آن نشریه مقاله من چاپ شد تا الآن که تاکنون صدها مقاله از من ناچیز منتشر شده است، همه چیز در همان محدوده نشریات ادامه داشت تا اینکه جناب" سیّد محمد خاتمی" سفری به گرگان داشت، قبل از رفتنش برای جلسه سخنرانی جمعی سه – چهار نفره پیش او نشسته بودیم، یکی از نوشته هایم را در نشریه محلّی دید و خواند و اظهار نظری کرد
"سیّد محمد علی ابطحی" که کنار دستش نشسته بود او هم خواند اما بعد از خواندن رو به من کرد و گفت که" نوشتن در مطبوعات صحیح اما ماندگارتر و موثرتر موقعی است که در وبلاگ امکان تماشا برای همه فراهم شود"
این شد که جرقه وبلاگ نویسی در ذهنم زده شد
خودم عُهده دار همه چیز هستم، دست و پا شکسته و به آرامی مطالب را خودم تایپ می کنم و هر چهار – پنج شب نیز یک مطلب جدید روی وب می آورم
البته همیشه و در همه جا یک دفتر و یک قلم همراه دارم و موضوعات به درد بخور را شکار می کنم، صیدشان که کردم کُنج خلوتی را گیر می آورم و تراوشات ذهنی ام را اسیر کاغذ می کنم
راستش از سُلمبه و قُلمبه نویسی و به کار گیری جمله های طولانی خوشم نمی آید و نیز سعی می کنم تا جائی که بشود، عربی نویسی هم نکنم
شاید در نوشته هایم دیده باشید که به هیچ وجه تنوین به کار نمی برم و سعی می کنم که از کلمه های محاوره ای و روان بهره بگیرم تا خواننده همراه با خودم حرکت کند و نیمه راه رهایم نکنند
دو – سه جور نوشته دارم، بعضی شان سیاسی و اجتماعی است که بر خلاف توصیه مشفقانه برخی دوستان هنوز هم که شده در آن وادی قلم می زنم و از بلاهایی که سرم آمده درس عبرت نگرفته ام، اما خوب فراز و نشیب عمر سیاسی ام به من فهماند که به هر حال ملاحظاتی باید داشت، چرا که می شود" همه چیز" نوشت اما در قالب ادبیات و الفاظی که البته مشکلاتی هم به دنبال نداشته باشد
لفافه نویسی و کنایه گوئی در نوشته هایم برای آن است که گاه تصریح به برخی مسائل دنباله هائی دارد که راستش نگارنده را تحمّل آن نیست، از این رو در قالب های عام مطالب خاص می آورم، به قول حضرت مولانا
و گر از عام بترسی که سخن فاش کنی / سخن خاص، نهان در سخن عام بگو
دسته ای دیگر از نوشته هایم دل نوشته اند، شاید برای برخی این هیئت و شمایل و چند صباح فعالیت های سیاسی ام با دل نویسی آنچنان جور در نیاید، همانطور که یکی از کاربران برایم نوشته بود " حاجی شما هم بله!!" بله، من هم بله؛ اما بخوانید و ببینید حس و حالی که از آن می نویسم، از چه نوعش هست
تعدادی از دست نوشته هایم داستان ها و حکایت های کوتاهی است که البته بی اقتباس از جائی به قلمم آمده است این نوع نوشتن تجربه جدیدی برای من است و پُر از اشکال !!
نا گفته نگذارم ورود پر رنگ به جزئیات، خواننده را خسته و دل زده می کند البته برخی شاید اینگونه بپسندند اما روش اینجانب در وبلاگ این است که فارغ از جزئی پردازی و روزمره نویسی و بیهوده گوئی از فلان شخص و بهمان حادثه که دانستنش سودی برای کسی ندارد، در عوض سعی می کنم به جنبه های فکری و نظری پدیده ها بیشتر اشاره کنم تا خواننده دست آخر چیزی گیرش بیاید و با دست پُر خواندن را تمام کند البته سعی ام اینگونه است، حال تا چه حد موفق شده ام، داوری اش به عُهده خودم نیست !!
باری، نوشته هایم از همه نوعش بی تردید عیب و نقص فراوان دارند !!
انسان است و نقص هایش ...ادعائی هم ندارم که این یک سال قله ها فتح کرده و فلان و بهمان شده ام !!! از این رو چشم انتظار را هنمائی همه هستم
بعضی ها تا چشمشان به عمامه ی بر سر و عبا بر دوش در عکسم می افتد، گویا جوری می شوند !! و از پیام ها ( کامنت ها ) ئی که برایم می گذارند، می فهمم که انتظار ندارند یک آخوند وارد این وادی شود، از این رو عده ای تشویقم می کنند جمعی دیگر هدیه هائی از سر خشم و نفرت برایم می فرستند و تعدادی دیگر من را از نقد هایشان بهره مند می کنند از همگی آنان ممنونم
به خصوص دست دعا به سوی آسمان بلند می کنم برای آن دسته کسانی که با مشاهده هم لباسی ام با عده ای دیگر مرا نیز به کارهای نکرده و مقام های نداشته ملامت می کنند و با الفاظ نتراشیده و نخراشیده نوازش می دهند
پروردگارا یاری ام کن تا :
در دل های آکنده از نفرت، بذر عشق و دوستی بکارم
در دل های رنجیده عفو و بخشش
و در دل های آکنده از تردید یقین !!
( آمینبیمار گرفتار ضعف در بینائی است و برای درمان به پزشک مراجعه می کند و پزشک وقتی ضعف بینائی او را تشخیص داد دست به عینکش برد و آن را به سوی بیمار گرفت
پزشک : بیا !...این عینک را به چشم بزن ...تا بهتر ببینی !!
....و بیمار عینک را به چشم زد چند لحظه این ور و آن ور را نگاهی کرد و در حالی که خود را ول و ویل می کرد گفت :
- اما آقای دکتر ..!!...اینکه بدتر شد !!
- نه عزیز من ... ...عینک من !!...سالهاست که همه چیز را برایم به خوبی نشان می دهد !!
- اما !!.....(با صدای بلند و عصبانی ) ..اما جناب دکتر این چه حرفی است ؟!!...عینک شما برای خود شما خوب است، دلیل نمی شود که برای من هم خوب باشد ..
· * * * * * * * *
آدم ها موجودات عجیبی اند ،هر کدام از ما آنقدر با دیگری متفاوت است که گویا هر یک از سیاره ای دور افتاده و جدا از هم آمده و به حسب تصادف همگی در اینجا جمع شده ائیم
چه بخواهیم یا نخواهیم هر کدام در دهها مسئله با دیگری تفاوت داریم ،دست آفرینش، ما را اینگونه ساخته است اگر بنا بود دو نفر در همه چیز شبیه هم و عین هم باشند که دیگر دو نفر نمی شدند، همینقدر که یکی شان خلق می شد کافی بود
مشکلاتی که در دنیا می بینیم از همین جاست که نمی خواهیم تفاوت های همدیگر را به رسمیت بشناسیم، دین و فرهنگی که می پسندم می خواهم که همه ی عالم و آدم نیز همان را بپسندند، گیرم آنچه که من پسندیدم و به مذاقم خوش آمد اما این دلیل نمی شود که مناسب حال دیگران هم باشد
متاسفانه حال و روز خیلی از ما به مانند همان پزشکی است که حکایتش را برایتان نوشتم آنچه که به چشم زده ائیم می خواهیم همان را نیز به چشم دیگران بزنیم
خدا نیاورد روزی را که بخواهیم با زور و قدرت همه را یکسان و یکرنگ و شبیه به همان چیزی بسازیم که خود می پسندیم و قبول داریم !!
هر کسی می تواند عینکی متفاوت با عینک دیگران به چشم زده باشد و البته در عین تفاوت با هم همه نیز واقعیت را آنگونه که هست ببینند
عینکی که من به چشم زده ام و از آن دروازه به واقعیت ها می نگرم متناسب با شرائط و علائقم است نباید اصرار کنم که همان را نیز به چشم دیگران بزنم و با زور و اجبار نیز که شده آنان نیز از همان زاویه واقعیت ها را بنگرند
کثرت گرائی به این معنا که بپذیریم هر کسی متناسب با آنچه که خود می پسندد و شرائطش می طلبد جهان پیرامون را ببیند و عمل کند و در صدد تحمیل آنچه که خود می پسندیم بر دیگران و یکسان سازی آنان با مدل های مورد پسند خود بر نیائیم کثرت گرائی به این معنا در دنیای رنگارنگ کنونی هیچ گریزی از آن نیست
ما وظیفه ای فقط در همین حد داریم که دیگران را در جریان بگذاریم و از آنچه که خود می پسندیم آنان را آگاه کنیم همین و بس نه بیشتر تا هر کسی البته چه بسا متفاوت با پسند ما برای خود مدل و الگوئی را بر گزیند
اشکی شدم و چکیدم
اینبار قصد آن دارم، کتابی را به شما معرفی کنم، کتابی که به هنگام خواندنش از اول تا به آخر، به شدّت تحت تاثیر آن بودم و روح من را به تسخیر خود در آورد، وقتی انسان چیزی را می خواند که با آن "یکی" می شود، طوری که جزئی از روانش می گردد، آنجاست که می توان پیام آن کتاب را به خوبی درک کرد
"کشته گان بر سر قدرت" کتاب بسیار خوبی است، تراوش شده از نوک قلم سحر آمیز" مسعود بهنود" و به شما دوستان سفارش می کنم، آن را گیر بیاورید و به دقت بخوانید و تا به آخر آن نرسیده ایید پائین نگذارید !
من در حوزه علمیه امام خمینی شهر گرگان، اتاقی دنج و کوچک دارم که ساعت هایی از ایام در گذر عمرم را در آنجا به مطالعه می نشینم، راستش را بخواهید، وقتی" کشته گان بر سر قدرت" را می خواندم آنچنان تسخیرش شدم که گوئی با تک تک ماجراها همراه و همگام بودم
بخوانید و خوب هم بخوانید تا بفهمید که استعمار و استبداد سیاسی و استبداد مذهبی چه بر سر این کشور و مردم این مرز و بوم آورده است
بخوانید و همه اش را هم بخوانید تا خوب بفهمید که برخی شاهان تاج بر سر و تعدادی مصدر نشین قدرت و بعضی دستار به سر، رداء دین به دوش، نشسته بر کرسی مذهب با فکرهای به غایت عقب افتاده و واپس گرای خود چه بر سر ما آورده اند و در آن صورت به خوبی می فهمیم که چه بسیار ناکامی های امروز ما نیز به آن تاریخ سیاه بر می گردد
نمی دانم که تا چه اندازه شایسته است که از خلوت تنهائی خودم برایتان بنویسم، وقتی در آن هنگام که با تمام وجود به همراه تک تک کلمه ها و جمله های کتاب در حرکت بودم و به آن قسمت رسیدم که شرح حال زنده یاد همیشه ی تاریخ ایران مرحوم "دکتر سید حسین فاطمی" را می داد ....همراه او بودم ...در تمام صحنه ها و صفحه ها ...فراز و نشیب ها ...تلخ و شیرین ...تا رسیدم به آنجا که آن مظلوم را از روی پلّه های ساختمان دادگستری پائین می آوردند و در آن هنگام چند حیوان انسان نما، چاقوکش ها و سینه زن های زیر علم استبداد به جان آن سید مظلوم، افتادند و خواهر با غیرتش خود را بر روی بدن برادر انداخت
من که به برکت کلمه ها و جمله های کتاب همراه آنان بودم، یک لحظه تمام وجودم" اشک شد و چکیدم" !!
شاید کسانی که از کنار اتاقم در آن لحظه می گذشتند، صدای گریه ام را شنیدند اما دلم می خواست فریاد بزنم، فریادی از جنس درد و ناله و آه
داد بزنم و فریاد سر دهم که ........ای ایران ....ای وطن ....چه کردند و چه می کنند با مردان حق گویت .....مردانی که جان بر سر عقیده گذاشتند، اما به مانند روباه صفتان چشم دوخته به زر و سیم و غلام و برده ی قدرت، رنگ عوض نکردند و پا بر روی آرمان های ملت نگذاشتند
و آن هنگام که بدن رنجور و تب دار او را کشان کشان به سوی قتلگاه می بردند و فریاد" زنده باد ایران" و "درود بر مصدّق" سر داد و سربازان هم به دستور جوخه دار آتش گشودند، آنجا بود که دیگر طاقت از دست دادم و فریادی خاموش سر دادم و اینبار تمام آنچه که از اشک در چشم داشتم بر روی گونه های صورتم روان شد
وه ....که رفتنش رو به سوی چوبه ی دار چه شباهت داشت به گام برداشتن" بون هافر" اصلاحگر مذهبی مسیحی کُشته به دست نازی ها،که آخرین جمله ی او ماندگار شد
"....و حال این نقطه ی پایان است اما برای من آغاز حیات "
و چه خوب گفته شیخ مُصلح الدین، سعدی شیرین سخن که
" نصیحت پادشاهان گفتن، کسی را مسلّم است که بیم سر ندارد یا امید زر !!
موحّد چه در پای ریزی زرش / چه شمشیر هندی نهی بر سرش
امید و هراسش نباشد، ز کس / بر این است بنیاد توحید و بس
مردم به عنوان کسانی که حاکمیت بر سرنوشت خود را به حاکمان واگذارده اند، انتظاراتی نیز از آنان دارند؛ صلح، آزادی و رفاه سه انتظار و خواسته مُهم هر ملتی از حاکمان خویش است
زندگی آبرومندانه و بهره مندی از رفاه نسبی در فضائی آزاد که هیچ کس به خاطر عقیده و اظهار نظر از حقوق انسانی خویش محروم نماند و نیز صلح و آرامش و دوری از فضای امنیتی، پلیسی، جنگی و بگیر و ببندهائی که نوعی فقدان امنیت و حسّ ناامنی را ایجاد کند، داشتن همه آنچه که اشاره شد، "حق مسلّم" تک تک شهروندان است
دولتی که برای تامین این سه مهم تلاش می کند، خیلی نگران اخلاق و دین مردم نباشد البته نه آنکه خدای ناکرده بی اهمیتند، بلکه از آنرو که ترویج اخلاق و دین به عنوان دو مقوله مهم به عهده نهادهایی خارج از دولت و قدرت گذاشته می شود که گاه دخالت های دولت آن تلاش های ترویجی را با مشکل مواجه ساخته و تبدیل به ضدّشان خواهد کرد
اخلاق و دین آنجا که از موضع قدرت و دولت ترویج شده اند، سرنوشت چندان دلچسب و خوشایندی نداشته اند، برعکس هر گاه بر آمده از خواست توده و به شکل طبیعی تبلیغ شده اند، اثر آفرین تر، ماندگارتر و صادقانه تر بوده است
جای هیچ تردیدی نیست که تامین رفاه نسبی و برخوردار سازی مردم از آزادی عقیده و بیان و بهره مندی آنان از حقوق طبیعی شان و تلاش برای تحقّق آرمان های صلح جویانه از ماموریت های ذاتی هر دولتی است ،ایده ها و آرمان های دیگر همچون تحکیم مبانی اخلاق و ترویج آموزه های دینی به رغم اهمیت، امّا به عهده نهاد هائی دیگر است که دخالت مراکز قدرت در آنها شایسته نیست
تنگناهای اقتصادی خانواده به گونه ای که هر روز و هر شب سختی معیشت در فکر و ذهن مرد خانه باشد، چه حال و جانی برای او می گذارد تا بر رعایت اخلاق و موازین دینی پای فشارد، البته تا جائی ظرفیت صبر و تحمل در افراد هست اما از آن مرز که بگذرد، سیر کردن شکم و تامین روزی خانه اصل می شود و همه چیز و همه چیز، بله به همین شمولی و قطعیت، همه چیز دیگر، حتّی دین و اخلاق، فرع خواهد شد، موارد نادر و استثناها را قاعده حاکم بر جامعه ندانیم
صلح و آزادی نیز اینگونه اند که در نبودشان نیز کمتر می توان به پایه های دین و اخلاق استواری بخشید
صاحبان فکر و اندیشه و داعیه داران اخلاق و مبلّغان دین، همه ی تلاششان در فضائی عاری از خشونت و جنگ به بار می نشیند
فکر و ایده ائی که ثبات و قرار خود را در زیر برق شمشیر ها جستجو می کند و در فضای گرد و غبار گرفته و آشوب زده حیات خود را می جوید، چه ارمغانی برای انسان می تواند داشته باشد، جز اینکه رنج های او را افزایش دهد
نبود آزادی و محرومیت از حقوق انسانی جامعه را به مرحله ای می رساند که هیچ فضیلتی در آن ریشه نخواهد گرفت
آزادی که نباشد، اختیار نیست؛ اختیار که نباشد و انسان از قدرت انتخاب محروم بماند، آنچه که می گوید و می نویسد و شعارش را می دهد، ریشه در قلب و دل او نخواهد داشت، همچون لایه ای نازک از خاک، نشسته بر سنگی سفت و سخت که با اندک بارشی شسته خواهد شد!!
بی می، نتوان بُرد به سر فصل خزان را / ساقی بده آن جام پُر از خون روان را
گر باد خزان خون رزان ریخت به گلزار / بر خون رزان ده ثمن برگ خزان را
امروز فرصتی دستم آمد و باز مستی غروب های پائیز به جانم افتاد و بعد از پوشیدن لباس مناسب برای قدم زدن راهی "ناهار خوران" شدم
خیلی ها از پائیز می نالند و به خصوص دلتنگی غروب هایش را نمی پسندند، نمی دانم چرا امّا این را هم نمی دانم که به چه دلیلی غروب های غم گرفته و آسمان پُر ابر و رو به بارش آن را دوست دارم
افزون بر اینکه عشق و حالی به من می دهد، توصیف نشدنی، به قلمم نمی آید و به زبانم جاری نمی شود که چگونه از دیدن ابرهای خاکستری و سیاه و سفید تنیده در هم و سوار بر هم آسمان پائیزی چه حالی به من می دهد !!!باید باشید و از نزدیک ببینید تا حسّ مرا بگیرید
الآن توی ناهار خوران یک سمت آسمان، کمی روشن و هنوز خورشید غروب نکرده و آرام آرام در حال پائین رفتن است اما در آن سوی دیگر ابرهای خاکستری و سیاه آنچنان درهم و برهم و تو در توی هم و آماده بارش و منتظر یک تلنگرند
چند قطره الآن روی سر و صورتم ریخت و باد سردی هم آرام وزید و بوی رطوبت خاک بُلند شد و بارش باران ملایم شروع می شود و من نیز آهسته قدم می زنم
در این فکرم که شاید همین "غم غروب های پائیز" خودش لُطفی دارد؛ به حرفم نخندید جدّی گفتم و از حس درونی ام برایتان نوشتم، دستکم تجربه شخصی خودم اینگونه است که غم و حُزن گاه برای انسان لذّت بخش می شود و آن موقعی است که به رنج ها و غم های خود" معنا" بدهیم
همین الآن که روی برگ های خشکیده و سر شاخه های روی زمین افتاده و نم گرفته گام می گذارم، ذهنم رو به این مسئله دارد که معنا دهی به غم اینگونه است که فراز و نشیب زندگی را به عنوان" واقعیت" پذیرا باشیم، تلخ و شیرینش را در آغوش بگیریم و به جان بخریم، به قول "حضرت حافظ"
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج / فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست
ترس هیچگاه معنا دار و لذّت بخش نمی شود، چرا که زائیده" خیال" است اما غم و حزن برآمده از واقعیت های زندگی در طبیعتی است که زیبائی اش مرهون همین کش و قوس ها و پستی و بلندی ها ست و حاصل فراز و فرود هائی که هیچ چاره ای جز پذیرش آنها نیست از این رو می تواند لذّت بخش و معنادار شود
لذت بخشی اش در هم آغوشی با اوست نه گریز از او که البته هیچ گریزگاهی برای هیچ کس وجود ندارد
بگذریم !!!.....در این فکر ها غوطه ورم که سر بلند کردم و دیدم، خدای من !! چه مسیر طولانی را پیاده آمده ام و حالا برای برگشت می بایست آن را به چه زحمتی برگردم ....وه!! ....که چه زود به آخر می رسد مسیری که غرق در فکر و ذهن به پیمائیم و تفاوت دارد با آن راهی که می رویم تا زودتر به مقصد رسیم و مُدام می رویم و کلافه از نرسیدن !!!


