زیر پوست شهر !!
نظام اخلاقی جامعه آنگونه که هست، نه آنطور که دوست داریم باشد، واقعّیت هائی در بطن خود دارد، که گاه به گاه یادآوری آنها به رغم تلخی، امّا لازم و ضروری است
نگاهی به دور و بر خودمان بکنیم ،یک روز از ابتداء صبح تا انتهاء شب رفتار اطرافیان و خود را به زیر ذرّه بین بگیریم .....چه می بینیم؟؟ .....فضیلت هائی که نداریم، تظاهر به داشتن می کنیم، چیزهائی که اعتقاد نداریم ،طوری رفتار می کنیم که گویا آخر اعتقادیم!! ....بیرون از منزل گونه ای و داخل گونه ای دیگریم، کافی است با اتومبیل قدری رانندگی کنیم تا میزان صبر، تحمل، ازخودگذشتگی و دگر خواهی همدیگر را بفهمیم که چقدر است!
در بازار به هنگام خرید، اندازه پایبندی به صداقت و راستگوئی هم را به خوبی می فهمیم، اگر قیافه ای نیز به هم زده باشیم تا دیگران ما را صاف و پاک ببینند اما بین آنچه که نشان می دهیم و آنچه که در خلوت هستیم، فاصله از زمین تا ثریّا است
آن خصلت هایی که داریم، پنهانشان می کنیم و آن ویژگی هائی که نداریم ،تظاهر به داشتن می کنیم ....از این ها گذشته اگر نان خور یک مرکز دولتی باشیم، چیزهای دیگر هم مطرح است، قربان صدقه رفتن برای کسانی که توی دل، حاضریم سر به تنشان نباشد، و پوست خریزه زیر پای این و آن انداختن، تا یکی فرو افتد و ما جایش را بگیریم ......البته نه عریان و آشکار بلکه آنچنان با ظرافت و حیله که خودمان هم در درستی این درس شیطانی شک نمی کنیم !!
همه ی چیزی که به قسمتی از آن اشاره شد، تازه روی صحنه است ..ببینید در زیر این پوست چه خبر ها ست !!...البته بی آنکه بخواهم سیاه نمائی مطلق کنم اما مطمئنم در زیر پوست شهر خبر هائی است که صد البته از پشت شیشه های دودی ماشین های ضد گلوله و از لابه لای کاغذها و آمار و اطلاعات نه چندان واقعی گزارشگران قابل فهم و درک نیست
نمی دانم گفتن و نوشتن از واقعیت هائی که در بطن جامعه می گذرد چقدر صحیح است و یا حتی چگونه می شود به قلم آورد و یا به زبان راند !!
متاسفانه به این واقعیت تلخ باید اشاره کرد که نظام اخلاقی جامعه آنگونه که در اندرون می گذرد، فاصله ی زیادی با نقطه مطلوب دارد
کینه، نفرت، ریا، تظاهر، سالوس، چاپلوسی، دغل کاری و فریفتن این و آن و از همه بدتر دروغگوئی ...این ها همه بیشتر از آنکه به چشم آیند، در نهان و زوایای پنهان جامعه به شکل عمیق و ریشه ای خانه کرده اند .....
دل خوش نکنیم به آن چیزها که برای خوش آمدنمان گزارش می دهند و دل خوش نباشیم به آن معدود صحنه هائی که یا طبیعی و البته گاهی هم نمایشی و مصنوعی اطرافمان می بینیم که در آئین های مذهبی بر سر و دست می زنند و داد و فریادشان بلند است
چشم به روی واقعیت ها بستن به دور از عقل خرد است، برخی آدم های زیادی خوشبین می گویند:" ...نه ا...انشاءالله گربه است" .....این ها در اشتباهند، اگر نگاهی عمیق به متن جامعه کنند و از تعصّبات و تمایلات برهند، خواهند دید، نظام اخلاقی جامعه ایرانی رو به افول است ...ارزش هائی که باید به داشتنشان می بالیدیم، اکنون کم رنگ و کم رنگتر می شوند
نا گفته نگذارم تا این گونه حرفها گفته یا نوشته می شود، عده ای آدرس غلط می دهند که "....آهای !...ببینید دختر ها و پسر ها چه ها که نمی کنند ...ببینید که چه می پوشند و چگونه هستند ..."
البته این ها که معلول و زائیده ی چیزهای دیگرند، سر جای خود، ریشه و اساس جای دیگر است
فقط از باب نمونه یک مسئله را اشاره می کنم و تفصیل بیشتر در جای خودش ،
" راستگوئی و صداقت" فضیلتی بنیادین است که وقتی از آنان که انتظار می رود رعایت کنند، در عمل زیر پا گذاشته می شود، در آن حال ،طبیعی است که در سطح عموم نیز اعتقاد به آن سست خواهد شد و این سست اعتقادی خود را به گونه هائی از ناهنجاری آشکار می کند
هر گاه مقامی که از او راستگوئی انتظار می رود، برای توجیه رفتار غلط خود از تریبون رسمی خلاف می گوید، در این صورت مخاطبان را چه اعتقادی می ماند ؟؟!!!..
خیلی طبیعی است که برخی نیز آن سست اعتقادی را آنگاه در نوع لباس و پوشش خود نشان می دهند !!
تاثیر رفتار" مردان سیاست" در باورهای دینی مردم قابل انکار نیست، به خصوص آنگاه که مردانی از دنیای سیاست بخواهند از دین و مذهب برای خود خرج کنند در آن صورت است که آنچنان بین خود و مذهب پیوند می زنند که گوئی همه ی دین آنانند و البته که به لازمه آن چه که می کنند نیز توجّهی ندارند
آن چنان از کیسه ی دین و باورهای مذهبی گاه برای توجیه سیاست ها ی خود خرج می کنند که هیچ ثمره ای جز سستی اعتقادات مردم به همراه نداشته است و صد البته پیامد تلخ تر اینکه در پاسخ به آن سیاست های غلط برخی از مردم دین را بر زمین می گذارند و همان می شود که در زیر پوست شهر رخ می دهد
تند گوئی خلوتی و مدیحه سرائی آشکار !!
چندی پیش برای دیدن دوستی به محل کارش رفتم، با آغوش باز از من استقبال کرد و دستور آوردن چای داد، خوش و بش اولیّه که تمام شد، در کمال تعجب دیدم ،بلند شد، دم درب اتاقش رفت، نگاهی از سر دقت به بیرون انداخت، دو طرف سالن را پائید تا کسی آنجا نایستاده باشد، مطمئن که شد درب را بست و چند بار هم امتحان کرد که مبادا بسته نشده باشد، خیالش جمع شد که درب بسته شده، آمد نزدیکتر به من نشست و شروع کرد به حرفهای سیاسی زدن، آن هم چه غلیظ و چه شدید !!
اقتصاد، سیاست و فرهنگ همه را به هم وصل کرد و آنچنان باعث و بانی مشکلات را بالا و بالا بُرد و به بالاتر که می رسید هم آهنگ صدایش را ملایمتر و دهانش را نزدیکتر به گوش من می کرد!! ...آنچنان تند و تیز که اگر اپوزیسیون نشسته در آن سوی آبها می آمدند، به آن تندی که این رفیق سخن گفت ،حرفی نداشتند !!....گفت و گفت و گفت و من هاج و واج با چشم هایی از حدقه بیرون زده و دهان از تعجب باز مانده گوش می کردم و فقط هم گوش کردم !!!...اما تعجب من از کجا بود ؟!!!...حق دارید که این سوال را بکنید، شنیدن حرفهای تند که تعجب ندارد ...بله ...تعجب ندارد ..اما شنیدن حرفهای تند از این آقایی که من می شناختم، تعجب داشت !!...آقایی که می دیدم در برابر دیدگان دیگران، چگونه است و اکنون در مقابلم چه ها که نمی گوید !!!
آقایی که در خلوت صد بار دور و بر خود را می پاید تا گوشی برای شنیدن و چشمی برای دیدن نباشد و آنگاه به تندی صدر و ذیل را به کلماتی تیز و بُرنده به باد انتقاد می گیرد و صلاح و رستگاری مُلک را در نیستی و نابودی آنان می داند همین آقا ...بله همین آقا آن هنگام که در جمع می نشیند و چشم هایی او را می بیند و گوش هایی هم می شنود، آنچنان مدح و ثنا و ستایش سر می دهد که تو گویی نشسته در معبد، خدایگان آسمان را به ستودن گرفته است
بارها دیده ام که برای گفتن چند جمله ی ساده در پشت میکروفون چندین جمله ی طولانی در اول و آخر سخنانش فقط این و آن را مدح و ستایش کرده تا فقط جمله ای کوتاه بگوید، آن هم جمله ای که هیچگاه تلخی و تندی و تیزی به کسی و یا نهادی نبوده است !!
آنچه که نوشتم حال و روز یک نفری است که من به قلم آوردم اما متاسفانه باید به این واقعیت تلخ اشاره کرد که کم کم این خصلت" تند گویی خلوتی و ثنا گویی آشکار" تبدیل به یک فرهنگ غالب در جامعه شده است
تاسف بیشتر آنجاست که برخی نخبگان و فرهیختگان نیز گرفتار این بلا شده اند البته بدون آنکه بخواهم رک گویی و صریح سخن گفتن متهورانه در همه جا را تائید کنم اما به هر حال جای گله دارد که چرا آن کسانی که می فهمند و حتی آب و نانشان نیز بسته به جائی نیست با این حال روحیه ای این چنین دارند که در خلوت تنداند اما ستایش گوئی ماهر و توانمند در آشکار !!
نگارنده به تجربه دریافته و بارها دیده و شنیده است آن کسانی که بسیار غلیظ در برابر چشم دیگران اهل مدح و ستایش اند و مدام" به به و چه چه" سر می دهند و همه چیز را گل و بلبل نشان می دهند همان ها در خلوت بسیار تند و غلیظ همه چیز را به نقد می کشانند و چه بسا به الفاظی نا شایست یاد می کنند
و نیز آن کسانی که شجاعانه، شفاف و روشن با حفظ و رعایت موازین نقدها و مخالفت های خود را به سطح جامعه می کشانند و واهمه ای از آن ندارند و پای آن نیز می ایستند و چه بسا به خاطر همین نقدها هزینه هایی پرداخت می کنند و از حقوق خود محروم می شوند اینان در خلوت و دوری از چشم و گوش دیگران نیز همین گونه اهل اعتدال اند و از افراط گریزان !
نکته ی مهم این است، مدیحه سرایان و ثنا گویان اگر یک در هزار آنچه که در خلوت و تنهایی خود به زبان می آورند شجاعت گفتن علنی ان را داشته باشند و اگر هر فرد درصدی از آنچه که می داند اما به ملاحظات و مصلحت های خود ساخته به زبان نمی آورد را آشکار سازد و عیان گویی کند در این صورت این همه شاهد، بله قربان گوئی، چاپلوسی، ستایش گویی و دست و پا بوسی نبودیم که در باطن آن همه ستایش ها دریائی از نفرت و کینه و بی اعتقادی نهفته باشد !!
اکنون جای اشاره به این نکته است که نشسته گان بر قدرت از ستایش مدیحه سرایان دلخوش نباشند و از نقد و مخالفت منتقدان نرنجند، زیرا آن کسی که می ستاید چه بسا در قلب و دل خویش هیچ باور و اعتقادی به گفته هایش ندارد و در خلوت چیزی دیگر می گوید و آن کسی که نقد و مخالفت می کند چه بسا آنچه که باور داشته است را به زبان می آورد و در خلوت خود تندتر از آنچه که به زبان آورده نیست
دیکتاتورها، اینگونه اند !!
آدم ها همیشه آمادگی برای دیکتاتور شدن را دارند، این قاعده حتّی شامل کسانی که با رای مردم به قدرت می رسند، نیز می شود و آن زمانی است که برای بالا رقتن از نردبان قدرت خود را نیازمند به رای و خواست مردم ببینند، اما هنگامی که بالا رفتند، دیگر حاضر نباشند که پائین بیایند !!
برای دست کشیدن از قدرت خود را نه مطیع رای مردم بلکه وابسته به اراده ای بالاتر از نظر مردم بدانند، این دسته از حاکمان، نردبان قدرت را راهی یک سویه می دانند که رای مردم فقط برای بالا رفتن از پلّه های آن چیز خوبی است اما آن هنگام که بر کرسی قدرت نشستند، آنچنان چربی و گرمی قدرت به ذائقه شان خوش می آید که دیگر به هیچ وجه حاضر به ترک آن نیستند و برای اینکه برای خود و دیگران توجیه داشته باشند، همان حرفی را می زنند، که چندی پیش رئیس جمهور زیمباوه" رابرت موگابه" به زبان آورد:
"خدا مرا منصوب کرده و تنها خدا می تواند مرا عزل کند "!!
آنان غافل از اینند که اراده مردم تنها مرجعی است که می تواند قدرت ببخشد و یا آن را بستاند و البته خداوند نیز اینگونه خواسته است، آیا این مطلب را خودکامگانی که از کیسه ی خداوند خرج می کنند نمی دانند ؟!!!! یا آنکه می دانند و حتّی بی آنکه به خداوند معتقد باشند ، فقط قصد فریب و خدعه مومنان و توده های دلبسته به خداوند را دارند!!
باری، در عرصه ی اجتماع و قدرت سیاسی اراده مردم تنها مرجعی است که می تواند قدرت را دست به دست کند و به گردش اندازد و از انباشت و ماندگاری آن و به تبع، فسادش جلوگیری کند
چاره ای هم غیر از این نیست، چرا که در غیر این صورت چه بسا انسانی دیکتاتور و خودکامه به دور از خواست مردم و غیر صالح برای حکمرانی، ماندگاری خود بر کرسی قدرت را مستند به آسمان می سازد و این بدترین نوع از استبداد است که حاکمی خود رای و مستبد با سوء استفاده از نام خداوند رفتار هواپرستانه ی خود را توجیه کند و مردمش را نادیده انگارد
خداوند مُرده است !!
....و مرد غمگین و اندوهناک، زانو به بغل در کنجی نشسته و بر زندگی سخت و دشوار خویش غُصه می خورد و زن که قلب و دلی آکنده از ایمان به خداوند دارد ،چاره ای می کند، بر می خیزد و لباس سراسر سیاه به تن می کند و در برابر شوهر می نشیند
مرد : زن !!...چه شده که لباس سیاه به تن کرده ای ؟!!!
زن : خدا مُرده است و من عزادارم !!
مرد : این چه سخن مزخرفی است که می گوئی ؟!!!خدا که نمی میرد !!
زن : اگر چنین است و خداوند همیشه زنده و ناظر، پس غم و ناراحتی تو از چه روی ؟!!
......و مرد پی به اشتباه خود می برد و لبخند بر لبانش می نشیند
سنگ در برکه !!
نمی دانم تا به حال شده است که در کنار برکه ای از آب نشسته باشید که از تماشای آن لذت ببرید؟!! ...برای من که پیش آمده، در جوار برکه ای پر از آب زُلال و صاف، زانو در بغل و کبوتر خیال هم در آسمان ذهن پرواز می کند و هر دم بر بامی می نشیند!!
در آن حال ناگهان سنگی به دست می گیرم و به داخل برکه پرتاب می کنم ....شُلُپ! ....صدائی می کند و موجی کوچک در برکه و سنگ هم آرام آرام عمق برکه را طی می کند و به آهستگی در ته آن می نشیند
و اما چند لحظه ی بعد باز نمی دانم چرا، دست می برم به اطرافم و اینبار نه یک سنگ بلکه کُلوخی نرم می گیرم و به داخل برکه پرت می کنم و اینبار هم ....شُلپ ....صدائی می آید و موجی کوچک به دنبالش ...اما کلوخ به آرامی می رود که عمق آب را طی کند ...آرام آرام که پائین می رود ....آهسته آهسته تمام اجزا آن گسسته و وا می رود و در آخر چیزی از آن نمی ماند که به ته برکه رسد !!!
دوستان ....حکایت ما آدمها و دنیائی که در آن زندگی می کنیم به مانند همان سنگ و کلوخ و برکه ی آب است
برکه همان دنیا و عمق آن هم طول عمر ما است، اگر انسانی به مانند آن سنگ مُحکم و قُرص بود از ابتدا تا انتهای عمر وا نمی رود و آنچنان که هست به آخر می رسد و استوار در انتها آن بر زمین خواهد نشست
اما انسان های شُل، سست، بی اراده، دم دمی مزاج، بادی به هر جهت، بی مبنا و فاقد اصول این دسته از انسان ها به مانند همان کلوخ به هنگام گذر عمر کاسته می شوند و به مرور آنچنان مُضمحل و متلاشی می شوند که دیگر در انتها چیزی از آنان باقی نخواهد ماند !!!
شُر شُر باران و بوی دود !
امروز هم مثل همیشه، بار و بنه جمع کرده ام و رو به سوی ریگ چشمه در حرکتم، هنوز در اول راهم که نم نم باران شروع می شود، مه همه جا را گرفته و هر چه که بالا تر می روم، بیشتر و بیشتر می شود ....
آرام قدم بر می دارم ..کوه یعنی همین که آرام حرکت کنی !!....مثل اینکه لقمه به دهان کودک می گذاری !!!....به آرامی و آهستگی ....راستش من با هر قدمی که بر می دارم، یک دنیا فکر همراهم هست ......فکر می کنم، پس آنگاه قدم می زنم !!!
....الآن از چشمه اول رد شدم و باید بالاتر بروم تا به چشمه دوم برسم ....دور و بر چشمه غُلغُله است، تعداد زیادی ایستاده اند و در صف نوبت آب اند ...آنجا هم نایستادم و همچنان در حرکتم تا به مکان همیشگی ام برسم
........بله ...الآن رسیدم ...بر روی یال در گرگان نما ...جای همیشگی ام ...بالاترین نقطه که می شود همه جا را دید، جائی که اگر روز جمعه ای دنبالم بودید، آنجا پیدایم کنید!!! ....باران همچنان می بارد و من هم خسته و عرق کرده، سریع بساط نان و چای را پهن می کنم ..لباس هایم را عوض می کنم و در زیر درخت بر روی زیلو می نشینم ...
صدای شُر شُر باران وقتی به برگ درخت ها می خورد و بوی دود و رطوبت زمین، فضای دلنوازی به هم زده است .....کمی استراحت می کنم و راه برگشت را می گیرم ...تمام سر و صورت و بدنم، خیس خیس است، عرق نشسته بر تن و خیسی باران آمیخته به هم، در این هوای نیمه بهاری و تابستانی، البته که سردم نیست اما باید مراقب بود ،که سرما نخورد ....
آرام آرام پائین می آیم، ناخودآگاه نگاهم به آسمان می افتد ...خدای من! ....چه زیباست !.....یک سو ابرهای پُر پُشت سیاه و خاکستری، تنیده در هم و سوار بر باد و سوئی دیگر کمی دور تر، گوشه ای از آسمان صاف و شفاف و در این هوای نیمه بارانی، در زیر تابش مُلایم خورشید، قطرات باران می بارد و بالاتر از همه ی اینها رنگین کمانی زیبا دو پایش را در دو سوی آسمان گذاشته است
وه! ....که آسمان چه زیباست! ...در قشنگی هیچ از زمین کم ندارد و من در فکر این همه زیبائی و خالق آن بودم که به پائین کوه رسیدم و در خود حسّی قشنگ و توانی صد چندان یافتم ....
......و امروزم نیز ساعتی اینگونه گذشت


