اشکی شدم و چکیدم !
اینبار قصد آن دارم، کتابی را به شما معرفی کنم، کتابی که به هنگام خواندنش از اول تا به آخر، به شدّت تحت تاثیر آن بودم و روح من را به تسخیر خود در آورد، وقتی انسان چیزی را می خواند که با آن "یکی" می شود، طوری که جزئی از روانش می گردد، آنجاست که می توان پیام آن کتاب را به خوبی درک کرد
"کشته گان بر سر قدرت" کتاب بسیار خوبی است، تراوش شده از نوک قلم سحر آمیز" مسعود بهنود" و به شما دوستان سفارش می کنم، آن را گیر بیاورید و به دقت بخوانید و تا به آخر آن نرسیده ایید پائین نگذارید !
من در حوزه علمیه امام خمینی شهر گرگان، اتاقی دنج و کوچک دارم که ساعت هایی از ایام در گذر عمرم را در آنجا به مطالعه می نشینم، راستش را بخواهید، وقتی" کشته گان بر سر قدرت" را می خواندم آنچنان تسخیرش شدم که گوئی با تک تک ماجراها همراه و همگام بودم
بخوانید و خوب هم بخوانید تا بفهمید که استعمار و استبداد سیاسی و استبداد مذهبی چه بر سر این کشور و مردم این مرز و بوم آورده است
بخوانید و همه اش را هم بخوانید تا خوب بفهمید که برخی شاهان تاج بر سر و تعدادی مصدر نشین قدرت و بعضی دستار به سر، رداء دین به دوش، نشسته بر کرسی مذهب با فکرهای به غایت عقب افتاده و واپس گرای خود چه بر سر ما آورده اند و در آن صورت به خوبی می فهمیم که چه بسیار ناکامی های امروز ما نیز به آن تاریخ سیاه بر می گردد
نمی دانم که تا چه اندازه شایسته است که از خلوت تنهائی خودم برایتان بنویسم، وقتی در آن هنگام که با تمام وجود به همراه تک تک کلمه ها و جمله های کتاب در حرکت بودم و به آن قسمت رسیدم که شرح حال زنده یاد همیشه ی تاریخ ایران مرحوم "دکتر سید حسین فاطمی" را می داد ....همراه او بودم ...در تمام صحنه ها و صفحه ها ...فراز و نشیب ها ...تلخ و شیرین ...تا رسیدم به آنجا که آن مظلوم را از روی پلّه های ساختمان دادگستری پائین می آوردند و در آن هنگام چند حیوان انسان نما، چاقوکش ها و سینه زن های زیر علم استبداد به جان آن سید مظلوم، افتادند و خواهر با غیرتش خود را بر روی بدن برادر انداخت
من که به برکت کلمه ها و جمله های کتاب همراه آنان بودم، یک لحظه تمام وجودم" اشک شد و چکیدم" !!
شاید کسانی که از کنار اتاقم در آن لحظه می گذشتند، صدای گریه ام را شنیدند اما دلم می خواست فریاد بزنم، فریادی از جنس درد و ناله و آه
داد بزنم و فریاد سر دهم که ........ای ایران ....ای وطن ....چه کردند و چه می کنند با مردان حق گویت .....مردانی که جان بر سر عقیده گذاشتند، اما به مانند روباه صفتان چشم دوخته به زر و سیم و غلام و برده ی قدرت، رنگ عوض نکردند و پا بر روی آرمان های ملت نگذاشتند
و آن هنگام که بدن رنجور و تب دار او را کشان کشان به سوی قتلگاه می بردند و فریاد" زنده باد ایران" و "درود بر مصدّق" سر داد و سربازان هم به دستور جوخه دار آتش گشودند، آنجا بود که دیگر طاقت از دست دادم و فریادی خاموش سر دادم و اینبار تمام آنچه که از اشک در چشم داشتم بر روی گونه های صورتم روان شد
وه ....که رفتنش رو به سوی چوبه ی دار چه شباهت داشت به گام برداشتن" بون هافر" اصلاحگر مذهبی مسیحی کُشته به دست نازی ها،که آخرین جمله ی او ماندگار شد
"....و حال این نقطه ی پایان است اما برای من آغاز حیات "
و چه خوب گفته شیخ مُصلح الدین، سعدی شیرین سخن که
" نصیحت پادشاهان گفتن، کسی را مسلّم است که بیم سر ندارد یا امید زر !!
موحّد چه در پای ریزی زرش / چه شمشیر هندی نهی بر سرش
امید و هراسش نباشد، ز کس / بر این است بنیاد توحید و بس
مردان کوچک و کارهای بزرگ !!
ابن خلدون نقل می کند،بزرگی اندیشمند، از ساسانیان را پرسیدند
- شما با آنکه قدمتی چهارصد ساله داشتید، چگونه شد که حکومتتان به دست مردمانی از صحرا رسیده به اندک زمانی سرنگون شد ؟!!
...وی بعد ار سکوتی معنا دار پاسخ داد :
" از آن رو که کارهای بزرگ را به انسان های کوچک و کارهای کوچک را به انسان های بزرگ دادیم "
باری، حرف درستی است، گو اینکه سنّت تغییر ناپذیر تاریخ است که هر گاه "افراد بر سر جای خود" نباشند و کارهای بزرگ به انسان های کوچک سپرده شود و به قول آن هنر پیشه معروف" آدمها اشتباهی" باشند !!! طبیعی است که کم کم پایه های قدرت سست و متزلزل و چه بسا در نهایت رو به فرو پاشی خواهد آورد
هفتصد سال پیش، شیخ اجل سعدی شیرین سخن نیز اینگونه گفته است
گرت مملکت باید آراسته / مده کار ُمعظم به نوخاسته
سپه را مکن پیشرو، جز کسی / که در جنگها بوده باشد بسی
به خُردان مفرمای کار دُرشت / که سندان نشاید شکستن به مُشت!!
به واقع باریک اندیشان و اهل نکته فریاد می زنند ... هان !! ای خداوندان قدرت و زور ،درس عبرت بگیرید از تاریخ که چگونه حکومت هایی با آن همه هارت و هورت و به چه اندازه خدم و حشم و برو و بیا و سینه چاک زن و فدائی و جان نثار و گردن زن و زبان قطع کن، در اوج خیال اینکه ماندگار ابدی اند اما سنّت تاریخ دامن آنان را گرفت و اکنون باید آنان را در موزه های تاریخ جستجو کرد
چه حکیمانه امام علی در سخنی پُر نغز" تقدیم اراذل و تاخیر افاضل" پیش انداختن کم مایه ها و نادیده گرفتن اهل فضل و دانش را یک علت مهم سرنگونی و از هم پاشیدگی حکومت ها می داند
و صد البته به گفته ی همان امام هُمام چه زیاد است عبرت ها و چه کم اند عبرت گیرها !!!
نم نم باران !
( دل بی طاقتی، چون طفل بد خو در بغل دارم )
امشب که شب بهاری است و نم نم باران و هوای ملس و دلی که نمی دانم چه دردی دارد ،این همه بهانه ای شد و بیرون زدم
ما گرگانی ها ناهار خورانی داریم که اگر نداشتیم، نمی دانم چه باید می کردیم، گاه که باران می بارد بهترین دل خوشی ام این است که شال و کلاه کنم و به تنهایی در آن جاده ی جنگلی قدم بزنم
خیسی زمین و بوی خاک رطوبت کشیده و علف های تر و تازه ی نم گرفته، حال و هوائی به این جاده داده است که ببین و نپُرس !!
دو سوی جاده، جنگل تاریک و در وسط یک ردیف چراغ های نور افشان و گاه به گاه چند ماشین هم به سرعت عبور می کنند ......و من تنها و آرام قدم بر می دارم و پاها که به روی آسفالت خیس می خورد، صدائی دارد که توصیفش کمی سخت است،اما حسّی به من می دهد به غایت غریب و عجیب !!
نم نم باران هر پیاده ای را خیس و آب کشیده می کند، لذّتش هم در همین است، سر و صورت که خیس شد و قطره های آب غلتزنان از نوک بینی و لابلای موهای ابرو و صورت بر زمین چکیدند، آدم اینگونه که خیس شد، نشاط پیدا می کند
نمی دانم، شما هم اینگونه اید یا نه، من که همین ام، خاطرم هست، در ایام بچّگی می خواستیم با بچه ها حالی کنیم و لذّت ببریم، با شلنگ آب یا سطل پر از آب به جان هم می افتادیم و تا دلمان می خواست همدیگر را خیس می کردیم و دست بردار هم نبودیم، فقط موقعی که از بازی خسته می شدیم و به کناری افتاده، دست می کشیدیم
بگذریم .....از شب و نم نم باران بهاری نوشتم ...و از اینکه چه خوب است آدم قلب و دل خود را بردارد و همراه خود کند و آرام آرام قدم بردارد و زیر باران خیس شود !!...به نظرم همین بهترین فرصت است تا با آن طفل بد خوی درون، به تعبیر زیبای "صائب تبریزی" خلوت کنیم
بچّه ی شیطان بهانه گیر که گاه دلتنگ است و گاه دل شاد، گاه بی بهانه می گرید و گاه قاه قاه می خندد و دل خوش است، به چی؟..... نمی دانم!!... و گاه به کمتر بهانه ای به این و آن دل می بازد و گاه به سختی سنگ راهی به درونش نیست ....و چه وقت ها به نرمی موج دریا و به لطافت ابر آسمان....و چه زمان ها که به سفتی زمین کوبیده شده ای که هیچ چیز را به درون خود نمی پذیرد ....اکنون در زیر این نم نم باران بهاری و در این شب تاریک و به هنگام گام برداشتن در این جاده ی جنگلی بهترین فرصت است تا با این طفل سرکش خلوت کنم و ببینم که او را چه دردی است و درمانش به چیست !!
بهشت و جهنم !
پادشاه مغرور و خودخواه، روزی قصد آن کرد که از قلعه ی خود بیرون بزند و گشت و گذاری در سرزمینش کند، هر جا وارد می شد و پای می گذاشت، همه مبهوت جاه و جبروت شاه ،قدرت بر سخن گفتن را هم از دست می دادند و همچون سیخ میخ زمین می شدند ،"دورشید کورشید" ی راه انداخته بودند که هیچ کس جرئت حتی ایستادن و نگاه کردن به شاه را هم به خود نمی داد
رفتند و رفتند تا به معبدی رسیدند که در آن درویشی بُریده از دنیا به دور از چشم خلائق، عبادت خدا می کرد و به اندک نان خشک داخل سفره اش راضی بود
شاه که با آن موکب همایونی پا به معبد گذاشته و البته سادگی آنجا و موی سفید و بلند بر شانه ها افتاده و لباس ژنده و وصله دار درویش ، به شدت او را تحت تاثیر گذاشته بود، رو به درویش کرد و گفت :
- درویش ...بهشت و جهنم کجاست و کدامند ؟
و درویش گفت :
- برو پی کارت!! .....مردک مغرور بی همه چیز ...با این جُثه ی بی قواره و لندهورت، جلوی من ایستاده ای که چه شود ؟!!....مردک بی خاصیت! ...برو کنار تا باد بیاد !!
این جمله ها را که درویش به زبان آورد، خشم آن چنان وجود شاه را گرفت که تو گوئی یک پارچه آتش شد و چشم ها از شدت خشم به مانند کاسه ای پر از خون !!
"شاه" ی که مردم در برابرش لُکنت زبان می افتند، این درویش چگونه به خود جرئت می دهد که شاه را آن گونه خطاب کند ...و شاه که از شدت عصبانیت به قول معروف کارد می خورد، خونش در نمی امد، دست به سمت قبضه ی شمشیرش بُرد تا همانجا سر از بدن درویش جدا کند که ناگاه درویش رو به او کرد و گفت :
- قبله ی عالم! .....جهنّم همین است !!!
....و شاه که تازه فهمیده بود این رفتار درویش برای آن بود ، که به او پاسخ سوالش را بدهد و بفهماند که خشم و عصبانیت همان جهنم است، از این رو خجالت کشید و تواضع و فروتنی کرد و مهربانانه دست به سینه مقابل درویش نشست و از آن همه حشمت و جبروت پائین آمد و از غرور و منیّت دست کشید ....
و در آن حال دوباره درویش رو به شاه کرد و گفت :
"....و بهشت همین است "
رهایش !
نه بر اشتری سوارم، نه چو خر زیر بارم / نه خداوند رعیت ، نه غلام شهریارم
غم موجود و پریشانی معدوم ندارم / نفسی می کشم ، آسوده و عمری به سر آرم
* * * * * * * * *
" واسیلی سونتابُف" رعیت ساده ای است که روزی به تولستوی گفت:
" هر چه را داری رها کن و از دسترنج خود زندگی نما و به احدی ستم
و جفا روا مدار و زیر بار هیچ حکومتی مرو، به خصوص حکومتی که تو را
به جنگ و خونریزی بخواند "
باری شاید زندگی انسان معنا و مفهوم زیبایی پیدا نمی کند، جز به رهائی و رهیدن از هر چیزی که او را به زنجیر می کشاند، پول، مقام و انسانی که همنوعان خود را به بردگی و اطاعت محض از خود دعوت می کند، همه ی اینها همچون زنجیری به سر و گردن و پای انسان او را غلامی حلقه به گوش به طاعت بی چون و چرا ی خود دعوت می کنند
اینکه پول، ثروت، مقام و جاه چگونه انسان را به بردگی می خوانند، البته که روشن است، چاق و چلّه های گردن کلفت، شکم بزرگ ،مغرور، خودپسند ،نازپرورده ، بالاتر از گُل نشنیده، از دنیا بی خبر که خدایشان پول، دنیایشان پول، زن و بچه شان پول و همه چیزشان پول است، اینان که معلوم است چگونه برده ،بنده و ذلیل اند
و اما زور مداران جاه پرست، با دست و پاهایی آماده ی بوسیدن دیگران !!، نشسته بر برج عاج قدرت، شب پرستان قدرت طلب که جانشان به امر و نهی کردن به دیگران بسته است، اینان نیز برده ، بنده ، خوار و ذلیل اند
و صد البته زیر بار حکومت رفتن که اراده و خواست را از انسان بگیرد و او را همچون ماشین بی اختیار در دستان خود به این سمت و آن سمت بکشاند، این هم مایه ی بندگی و بردگی است
و چه سبک بال است، انسان رهیده از همه ی آن چه که او را به اسارت می گیرد ....آزاد و رها .....سبک بال و آرام .....و این انسان رهیده از دست رنج خود می خورد، زیر بار منّتی نیست و مهم تر اینکه آزادگی اش در رهائی از امر و نهی حکومتی است، جائر،ستمگر، فریبکار، دروغگو ،ریاکار ضدانسان، ضداخلاق ،حکومتی که او را برده ای می خواهد، همچون دیگرانی که به بند کشانده است عروسک هایی برای نمایش خیمه شب بازی که هر وقت خواستند، بجنبند و هر گاه نخواستند ساکت و خاموش بمانند
صد البته رهیدن از این ها، اساس انسانیت است و اسارت در آنها عین بردگی ...و خوشا به حال آنان که رهیدند .....و بدا به روز آنان که اسیرند !!
جواب کلوخ، سنگ نیست!!
جمله را خیلی کوتاه و رسا به زبان آورد، سیاستمدار صاحب منصبی در کسوت مبلّغان دین، پاسخ منتقدان خود را به دُرشتی و با مُشتی آ هنین می دهد و آنگاه در دفاع از آن ادبیات خشن اظهار می دارد که "جواب کلوخ سنگ است" !!
اینکه واقعه چه بود و طرف های درگیر چه میزان حق داشتند را کاری ندارم، نکته ی قابل اشاره جمله ی کوتاهی است که از زبان آن روحانی صاحب منصب بیرون آمده است
هنگامی که یک داعی به دین آنچنان ناشکیبا و نابردبار، جواب کلوخ را سنگ می داند، طبیعی است که برای مردم این سوال مطرح شود، که آیا آن را زبان سیاست بدانند یا زبان دین ؟
گاه گفته می شود دین گریزی فراوان است و آنگاه می پرسند که علتش چیست، و زمینه های آن کجاست ؟..... برای جستن پاسخ، چرا راه دوری برویم، اگر اصل مسئله را بپذیریم که دین ورزی در جامعه ی ایرانی کم کم عمق و محتوی خود را از دست می دهد، بدون شک یکی از علت هایش همین موردی است که اشاره شد ....بله ....همین مورد ....هر گاه انسانی که به اقتضاء لباس بر تنش می بایست مردم را به گذشت، رحمت و حتی پاسخ مهربانانه به نامهربانی ها ،دعوت کند اما به جای آن، منطق سنگ زنی در پاسخ به کلوخ پراکنی طرف مقابل را داشته باشد ،در این فرض چه نازیبا خواهد بود، تصویری که از دین و دینمداری در ذهن مردم نقش می بندد
وقتی سیاستمداری خود را مجاز بداند که در عوض به قول خودش کلوخ پراکنی دیگران او نیز سنگ پرتاب کند، تصور کنید در آنجا که چشمی نمی بیند و نظاره گری نیست، چه می کند !!و چه ها که نکرده است!!!
آن جمله کوتاه و جمع و جور بیان شد، اما منطق نهفته در پشت آن را به دقت ببینید، منطقی به غایت خطرناک و زشت .....اول اینکه نقد مخالفان خود را کلوخ پراکنی می بیند ....وه!!.. که چه قرون وسطائی!! ......دوم آنکه پاسخ نقد را نه به میزان تندی و تیزی همان نقد، بلکه سوزناکتر از آن را لازم می بیند
آه ...آه از روزی که دین مبلغّانی از این دست داشته باشد، که در آن روز از داشتن دشمن بی نیاز خواهد بود !!
اسلامی که پیامبرش خود را "رحمه للعالمین" می داند و به هنگام ورود پیروزمندانه اش به مکه گذشته ی سیاه سردسته مخالفان را هم با لبخند و گذشت، پاسخ می دهد چگونه می تواند داعیانی از این نوع داشته باشد که پاسخ کُلوخ را به سنگ می داند
فلسفه ی دین تشویق و ترویج اخلاق تحمل، مدارا، رواداری، تساهل و تسامح است نه آنکه جواب تیغ را به تیغی تیزتر و پاسخ کلوخ را به سنگ بدهد، اگر اینگونه شد، آنچه که از دین می ماند فقط پوستینی خواهد بود، خشک و غیر منعطف و خالی از هر چه معنویت و عرفان
بودا، روزی از مسیری می گذشت مردی به محض دیدنش او را به فحش و ناسزا بست ...ایستاد و کمی به او نگاه کرد، ناسزاهایش که تمام شد رو به او کرد و گفت
" ای مرد اگر کسی هدیه هایی که فرستادی
را نخواست چه باید کند ؟!!"
پیامبر اسلام نیز اینگونه بود، هنگامی که بچه ها و دیوانه های طائف در کوچه های شهر دنبالش دویدند و سنگش زدند، خسته و گرد و غبار نشسته بر سر و صورت ،به دیواری تکیه زد تا اندکی بیاساید، غلامی سیاه می گوید، دلم به حالش سوخت، نزدیک او شدم، دیدم که زیر لب چیزی می گوید، گوشهایم را نزدیکتر آوردم، شنیدم که می گوید
" خدایا ...آنان نمی دانند ....ببخشایشان !"
باری، جواب کلوخ سنگ نیست به خصوص آنجا که پای دین در میان باشد، گاه لازم است که پاسخ کلوخ را با گُل و لبخند نیز داد، از این رو آن جمله ی" جواب کلوخ سنگ است" نه زبان دین ،هر چند گوینده اش دستار بر سر، و نه حتی زبان سیاست خردمندان، بلکه تنها می تواند زبان "مستی"حاصل از احساس قدرت باشد و بس .
چه می کند، بهار با این خاک !!
امروز برای من روز خوبی بود، صبح که بر خواستم، بار و بنه را گرفتم و راهی کوه شدم، اکنون که روزهای بهاری است، وقتی از همان راهی می روم که در زمستان و پاییز هم از آن می روم ، بهتر می فهمم که بهار چه می کند با این خاک سیاه !!
نو بهار آمد و چون عهد بُتان، توبه شکست / فصل گل دامن ساقی نتوان داد ز دست
کاسه و کوزه تقوی که نمودند درست / دیدم آن کاسه به سنگ آمد و آن توبه شکست
باز از طرف چمن ناله بلبل برخاست / عاشقان بی می و معشوق نخواهند نشست
نه انگار، همین یک ماه پیش که از این مسیر می رفتم، از شدت برف و یخ نمی شد قدم از قدم برداشت، تمام برف بود و یخ ...طوری که حتی برف به زانوها هم می رسید و چندین بار هم جای شما خالی سُر خوردم و به زمین افتادم ..اما امروز، مخملی سبز تمام طبیعت را پوشانده و برگ ها به رنگ سبز روشن زیر تابش آفتاب چه می درخشند و چه زیبا یند !!
کوله به پشت و پایار به دست و کبوتر خیالم در هوای ذهن پرواز کنان، آرام آرام خود را به بالای یال کوه رساندم و مانند همیشه بساط چای و نان و پنیر را پهن کردم
یکی – دو ساعتی نشستم ...نشستن که چه عرض کنم !!!...سر به روی دو دست و رو به آسمان دراز کشیدم و نگاهم را به اوج آسمان آبی انداختم
زمین سبز و آسمان آبی و به اندازه ی یک کف دست هم ابر نبود و چند پرنده هم بال باز کرده و رقص کنان در دل آسمان بالا و پائین می رفتند ،روی درخت ها هم تا دلتان بخواهد، پرنده های کوچک و بزرگ جیک جیک کنان از این شاخه به آن شاخه می پریدند
چای را که خوردم جمع و جور کردم و پائین آمدم، بین راه یکی از دوستان فس فس کنان و هن هن زنان بالا می آمد و بچه اش در حالی که آب از دو سوراخ دماغش روان به همراه او می دوید!!
به هم که رسیدیم، خوش و بشی کردم و خیلی نایستادم و به راهم ادامه دادم، امان از بی تحرّکی و سن و سال بالا،بنده ی خدا چه قدّ و قیافه ای گرفته!!! شکم جلوتر از خودش و کلّه خالی از مو و چربی نشسته بر تن همچون پلّه هایی قابل شمردن .. حرکت که نباشد، به مرور انسان اینگونه می شود
سینه های کوه، آنجا که درخت کمتر است و نور آفتاب بیشتر، فصل بهار" تره" هایی سر در می آورند با طعم و مزه ای آمیخته از سیر و پیاز، چشمم که به آنها افتاد، نشستم و چند دسته چیدم و داخل کوله ام چُپاندم !
سبزی های خوشمزه ای هستند، هم می شود ،خام خام آنها را سر سفره کنار غذا های دیگر مصرف کرد و هم می شود آنها را به همراه تخم مرغ و یا سیب زمینی پخت و کو کو درست کرد، بسته به سلیقه ی شما دارد !!
کم کم به پائین رسیدم سر و صورت را به آب جاری پای کوه زدم و سوار بر ماشین به منزل برگشتم
امروز هم روزی بود ....تا بعد
راهی به سوی خوشبختی وجود ندارد !
راهبان کلّه تراشیده با چند تکّه پارچه ی نارنجی رنگ بر دوش و دور کمر ،وقتی با پای برهنه در خیابان های تبّت ظاهر می شوند، من که با دیدن آن صحنه ها احساس می کنم، حق جوئی، دگر خواهی ،خشونت ستیزی و صلح خواهی بودائی ها آخر و عاقبت راه نجاتی برای مردم رنج کشیده تبت و برمه خواهد گشود
سالها ست که تبتی ها علیه ظلم و ستم چین و مردم برمه نیز علیه حکومت نظامیان مبارزه می کنند، هر دسته و گروهی هم راهی پیش گرفته است اما به نظرم انسانی ترین راه همان راهی است که راهبان بودائی می روند" دالائی لاما" رهبر مذهبی بودائی ها برای مبارزه با تاریکی و سیاهی این کشور و آن کشور می رود تا با روشنگری فریاد ملتش را به گوش جهانیان برساند، راه او عین پیروزی است، او راهی پیش گرفته عین انسانیت و حقیقت، چرا که برای مبارزه با ظلم رو به شمشیر و خشونت و آدم کُشی نیاورد
مردم تبت موفق بشوند یا نشوند که حکومت چین را در رسمیت بخشی به سرزمین تبت متقاعد سازند، در هر حال به خوشبختی رسیده اند، چون راه درستی را پیش گرفته اند
این مهم است که چه هدفی دارند اما مهمتر این است که برای نیل به آن هدف چه راهی را می روند رهبر بودائی ها "دالائی لاما" راهی که می رود همو نیز هدفش می باشد !!
چندی پیش وی در سخنرانی اش جمله ای را از بودا نقل کرد :
"راهی به سوی خوشبختی وجود ندارد خوشبختی خود راه است "
گمانم بر این است، بودائی ها در مبارزه با ظلم و بی عدالتی به دنبال کسب خوشبختی اند اما آن خوشبختی را هدفی به مانند نقطه ای دور دست که می بایست به آن رسید، نمی بینند بلکه همان راهی که امروز می روند، می تواند" عین خوشبختی" باشد در هر روز می توان خوشبختی را در آغوش کشید نه آنکه منتظرش بمانیم، بلکه هر روز در کنار ماست، لذا بودائی ها در مبارزه با ظلم خوشبختند هر چند اگر به این زودی ها به قدرت دست نیابند و یا هرگز به آن نرسند !!
آموزه ی بودیسم، آرامش، اطمینان، حس مقاومت، خستگی ناپذیری، ایستادگی، دگر خواهی، حق طلبی، صبر و مدارا، پرهیز از خشونت و انتقام و کینه به ملت ها می آموزد
این ها گمشده های مردمی است که هم می خواهند از ظلم و بی عدالتی حکومت های دیکتاتور نجات پیدا کنند و هم نمی خواهند که گرفتار خشونت انتقام کینه و خونریزی شوند
پیر چنگ نواز
مرد خمیده پشت، چرکیده صورت، بینوا، ناامید و رانده شده از خانه ی خویش، رو به سوی خرابه ی گورستان می آورد ،سلانه سلانه قدم بر می دارد و در فکر ... گذشته اش در برابر دیدگان نمایان می شود،... تا جوان بود و چنگ می نواخت، نام و نانی داشت و الآن به حکم گذر عمر دستها لرزان، "ساز"ش بی کوک و یارای نواختنش نیست ، مردم از او گریزان و او از خانه فراری و اکنون می رود تا خود را در خرابه ای گم سازد!! که دیگر روی خانه رفتن نیست و گرسنگی اهل خانه را طاقت دیدن ندارد
کشان کشان بدن رنجور و نحیف خود را به خرابه رساند و در گوشه ای آرام گرفت، لحظه ای به یاد جوانی و شور و حال آن ایام افتاد و بی کسی الآن خود را نگاهی کرد که آوازش نا خوش و غم انگیز و ساز ش خریداری ندارد، دلش شکست اشک در چشم، هق هق گریه اش بلند شد و در آن حال چنگ را به زانو گذاشت ... در دل گذراند که اینبار برای خدا بنوازد ...فقط برای او ... و مزدی در خور از او بخواهد ......و آهنگی طرب انگیز به آسمان بر خواست و همچنان می نواخت ...و می نواخت
......و اما از دگر سو، بشنوید، خلیفه ای پر هیبت بر تخت نشسته، هیمنه ی او لرزه بر اندام می اندازد آنچنان که اگر حرفی در پیشگاهش داشتی، باید خدا را شاکر باشی که از هیبت خلیفه راه بازگشت را فراموش نکرده ای !!!
وجود خلیفه را خوابی سنگین گرفت، در خواب دید که ندائی از آسمان او را به یاری بنده ای از بندگان خدا می خواند، فرمانش دادند که از بیت المال کیسه ای پر از زر گیرد و به پیر خفته در خرابات رساند، مزد آن" ساز"ی که برای خدا زد، بگیرد و خرج کند و چون خرج کرد ،دوباره به سوی ما آید، چنگ زند و مزد خود را بگیرد
.......خلیفه از خواب برخواست، آنگونه کرد که در خواب به او گفته بودند، نزدیک گورستان که شد در خرابه هر چه گشت کسی را نیافت جز پیری چنگ نواز، باز هم گشت و کسی دیگر را نیافت، یقین کرد مقصود همو ست، البته متعجب بود که چگونه است کیسه ای زر به مرد چنگ نواز رساند به مزد سازی که برای خداوند نواخته، آن هم خلیفه ای که محتسب در گاهش به فرمان او شلاق بر دست و سر خلافکاران می زند!!!
آرام آرام خلیفه قدم بر می دارد .... و ناگهان پیرمرد از خواب پرید، خلیفه را که مقابلش دید ...جستی کرد و از ترس به عقب رفت
خلیفه گفت : نترس! و رمیده خاطر نباش، اینک پیغام خدا را برایت آورده ام
سلامت رساند و حالت پرسید و این زر به مزد چنگی که برای
خدا زدی بگیر، خرج کن و باز هم بیا و بگیر
پیرمرد غرق در اشک و ناله شد ،سر به سجده گذاشت و های های گریه کرد و ناله سر داد
************************************
آنچه که برای شما نوشتم چکیده ی یکی از حکایت های مثنوی حضرت مولوی است البته با عبارت ها و جمله بندی هایی از این قلم شکسته، تا برای کسانی که می خوانند روان و قابل فهم باشد
جناب مولانا از باب "عاقل را اشاره کافی است" با پرداختن به این مسئله قصد آن دارد، نکته هایی را تذکر دهد
تصور کنید، اینکه پیرمردی چنگ نواز بعد از عمری دوری از ظاهر شریعت برای خدا بنوازد و ناله اش شنیده شود و پاسخش را دهند، نشان از سعه ی رحمت خداوندی دارد و اما ...ما ...گاهی آنچنان خدا و قیامت را همچون راهی باریک و تاریک مقابل بندگان خدا می گذاریم که گویی هیچ راهی به آسمانها نیست جز به اینکه همیشه پاک بوده باشیم !! و این در حالی است که دل شکسته و چشم گریان انسان به آخر خط رسیده ،کاری می کند کارستان،!! که از هزار رکعت نماز، تو در توی هزار مسجد ومحراب ،جلو می زند!! ...وای بر ما ....آنچنان اسیر ظاهر و آراستن نمود و جلوه ی کار یم و غافل از مغز و محتوی، که شاید روز جزا به هیچ کارمان نیاید !!
ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست / نان حلال شیخ ز آب حرام ما
ما اینگونه اییم، پوست بر پوست، همچون پیاز و نیشخند می زنیم بر دیگران که مائیم راه یافتگان و شمائید گمراهان !!!.... چه زیبا گفته، سعدی شیرین سخن :
آن که چون پسته دیدمش همه مغز
پوست بر پوست بود همچو پیاز
پارسایان روی در مخلوق
پشت بر قبله می کنند نماز
نکته ی دیگری که از حکایت مثنوی فهمیده می شود این است که به هر حال وصول به حق بسته به صورت و شکل خاصی از پرستش نیست، شرط اصلی سوز دل و راه درون است که می تواند در هر شکلی جلوه گری کند" راز گویی" یا به قول اهل دل" من و تو" کردن با خدا ،جا ،مکان، شکل، قیافه ،مسجد، کلیسا، معبد و کنیسه نمی شناسد
با تو به خرابات اگر گویم راز / به زانکه به محراب کنم بی تو نماز
عده ای گمان می کنند خدا پرستی شکل و هیئتی خاص دارد که جز در همان صورت هیچ طاعتی پذیرفته نمی شود و یا گمان می کنند که دعای مقبول فقط آن است که در وزن و قافیه و ترکیبی خاص باشد، لذا چه بسا کلماتی به زبان می آورند که معنای آن را نمی دانند !! و در انتظار تاثیرش می نشینند!! دعائی که گوینده معنایش را نمی داند و نمی فهمد که چه می گوید و راهی به درونش ندارد فقط لبها می جنبد و فکر و ذهن جای دیگر است، این دعا را چه انتظاری، که اجابت شود !!
راه من، تنها راه نیست !
در بُتکده تا خیال معشوق ماست / رفتن به طواف کعبه، در عین خطاست
گر کعبه از او بوی ندارد، کنش است / با بوی وصال او ، کنش کعبه ماست
باری ، هر کس از راهی به خداوند می رسد، از این رو راه و نسخه ای واحد را نمی توان برای همه به شکل یکسان سفارش کرد، هر پدیده ای می تواند، بهانه ای باشد تا خداوند را درک کنیم، اما این "هر پدیده" نسبت به هر انسانی با انسانی دیگر متفاوت است
بعضی فقط با شرکت در آئین ها و مناسک، راه او را می یابند، برخی دیگر بر عکس در آئین ها که شرکت می کنند به تنها چیزی که فکر نمی کنند، خداست!! ُمدام فکر شکل و رنگ و لعاب کارند، آنقدر اسیر ظاهر که از معنا و محتوی فرسنگها فاصله دارند
یکی با دیدن یک شاخه گل سرخ، دیگری با تماشای غروب آفتاب و یا با قدم زدن بر روی برگ ها و سر شاخه های خشک بر زمین افتاده ی پائیز به ملکوت خداوند می رسد و کسی با عبادت در کنیسه و آن دیگری با نماز در کعبه و یا فردی دیگر راز و نیاز در کلیسا او را به خداوند نزدیک می کند
خداوند،" جان جهان" و روح آن است، جان، دور و نزدیک، این شکل و آن شکل ندارد، می توان در هر پدیده ای ردّ پای او را دید ...نه ...بلکه خود او را دید، چرا که اگر جهان جانی دارد، از اوست ...پس همه ی عالم از اوست ...صحیحتر آنکه ...همه ی عالم اوست !
وقتی اینگونه است، معنا ندارد، داد بزنیم که :
"....آی مردم !..راه من تنها راه رسیدن به خداست باید از آن پیروی کنید "
بلکه باید گفت :
".....ای مردم ! راه من یکی از آن راهها است "
مهم این است که از جدل های بیهوده پرهیز کنیم و فقط به ایمان برسیم، ایمانی از سر عشق که البته پایه های عقلانیت نیز او را مُحکم ساخته باشد
دوستان من !....محراب خداوند، همانجائی است که "من به او" می رسم ...مسجد، کلیسا کنیسه، داخل منزل، محل کار، طبیعت، خیابان ....هر کجائی که به او می رسم، محرابی است که می توان پهن کرد و آن را گشود و صد البته پدیده هایی که "من را از او" دور می کند، شیطانی و آتشین است
پرستش سنگ، چوب، خانه، ماشین، پول، ثروت، مقام و یا" انسانی" دیگر و حتی "خود" و نیز دستاری که بر سر بسته، موئی که بر صورت روئیده و تسبیحی که به دست گرفته ، همه ی اینها هر گاه دور کننده از ملکوت خداوند باشند، بیراهه اند


