نوروز من
بر آمد باد صبح و بوی نوروز / به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال / همایون بادت این روز و همه روز
بهاری خّرم است ای گل کجائی / که بینی بلبلان را ناله و سوز
جهان بی ما بسی بودست و باشد / برادر جز نکونامی میندوز
نوروز ی دیگر آمد، سال کهنه رفت و سالی جدید مقابل روی ما است ...اکنون برای گشت و گذار و البته خلوت با خود و حضور در تنهایی ام، به کوههای اطراف رفته ام و از نزدیک می بینم که همه جای طبیعت در حال تغییر است، برگهای سبز کوچک تازه سر در آورده که همچون مخمل سبز چشم نواز و آرام بخش، شکوفه های سفید مانند دانه های برف بر روی درختان جای خوش کرده ، پروانه ها بال بال زنان این طرف و آن طرف در پرواز، جیک جیک پرنده های کوچک ،چه چه بلبلان، شُر شُر آب روان از نهر باریک که از بالا دست ها به پائین سرازیر است ...همه ی اینها بسان آهنگی خوش گوش و دل را نوازش می دهد ، سمفونی طبیعت که آهنگ دل نشینش قلب و دل من را آرام و مطمئن می کند
دوستان !!.....جای شما خالی !....هر موقع قلب و دلم تحمّل غوغای شهر و یکنواختی زندگی و منازعات بی حاصل را ندارد و دنبال" گریه ی بی بهانه" هستم، یک راست خودم را به همین جایی می رسانم که اکنون نشسته ام و با قلم شکسته ام، گوشه ای از آن را برایتان توصیف می کنم
الآن هم که چند ساعت دیگر سال نو از راه می رسد، همانجا هستم و در گوشه ای از خلوت تنهایی ام و در آغوش پُر مهر طبیعت و در کنار همان نهر روان چند جمله ای را برایتان بر روی کاغذ می آورم
آیا می دانید الآن در چه فکری هستم ؟....اکنون که خود را در دامن طبیعت می بینم و می خواهم که به روح آرام آن وصل شوم، بیش از هر چیزی به زنده شدن فکر می کنم !!!....بله !...زنده شدن !....
اکنون .......همین جا ....بارها با ته صدائی از سر طلب به خدایم رو کردم که :
ای خدای من ...ای زنده کننده ....اکنون که همه چیز
زنده می شود من را نیز زنده کن !....
بله ....زنده شدن و تولّدی دوباره تا وارد دنیائی از عشق و محبت شوم، همانگونه که از عدم پا به هستی گذاشتم ، می خواهم که از مُردگی دل و ایستائی روح رهائیده و حیاتی دوباره بیابم
"عیسی مسیح" می گوید :
"انسانی که دو بار متولد نشود، به ملکوت آسمان ها دست پیدا نمی کند"
اکنون دستم را بالا می گیرم، رو به آسمان بلند و در میان طبیعت زنده شده و با فریادی خاموش از ته قلب و دل از خدای خوبم می خواهم که قلب و دلم را زنده کند ....(آمین )
احساس می کنم، آب روان، نغمه ی پرندگان ،بوی خاک، سبزی برگ ها و شکوفه های سفید و بنفش هم اکنون آهنگی می نوازند که به خوبی می شنوم !!.....
هم ز صحرا سبزه سر زد، هم ز گُلشن گُل دمید
باده نوشان را بشارت می فروشان را نوید
خرقه پشمین به هر نوعست می باید فروخت
باده رنگین به هر نرخست می باید خرید
.......بگذریم ...از بهار و طبیعت و همین جائی که نشسته ام و مکان همیشگی من در کوه و جنگل نهار خوران گرگان است، باز هم برایتان خواهم نوشت
نوروز خوبی داشته باشید، برای خوش گذشتن، چیزی کم نگذارید ...به خصوص برای بچّه ها و اهل خانه گشاده دست باشید و راحت بگیرید
بهترین روز زندگی من !
( چند نفر در حال گفتگو که بهترین روز
زندگی شان چه روزی است ؟!!!)
اولی :بهترین روز زندگی ام روزی بود که با همسرم آشنا شدم!
..........و زن که در کنار شوهر نشسته بود، نگاهی عاشقانه به او کرد و گفت :
- درست است بهترین روز زندگی من هم همان روز بود
دومی : اما، روزی که من کار پیدا کردم، بهترین روز زندگی من بود
.....و سومی در حالی که خودش را کمی جابجا می کرد رو به دیگران کرد و گفت
- بهترین روز زندگی من موقعی بود که خانه ای خریدم، خانه ای که همیشه دوست داشتم برای من باشد
..........و مردی که از ابتدا همه ی حرفها را خوب گوش کرده و در فکر بود، آخر از همه حرف زد :
" دوستان!!!..... من یک شیرازی ام ، دو – سه سالی است که در شهر شما زندگی می کنم ، همشهری ما سعدی شیرین سخن می گوید
سعدیا "دی" رفت و فردا همچنان موجود نیست / در میان این و آن فرصت شمار امروز را
بله !.....بهترین روز زندگی من همین امروز است، دیروز که از دستم رفت و نمی توانم تغییرش دهم فردا که هنوز نیامده و شاید هم هیچ وقت برای من نیاید و اما" من" اکنون در امروز زندگی می کنم که می توانم آن را بسازم، آنگونه که خود می خواهم، می توانم بسازمش و همانگونه که دوست دارم ،شکلش دهم
دیروز از کفم رفته، فردا نسیه است و اما امروز نقد و آماده در کف دستان من و همچون سرمایه ای حاضر، تا آن را به کار گیرم، پس امروز بهترین روز زندگی من است به قول بانو پروین اعتصامی :
هم از امروز سخن باید گفت ، کِه خبر داشت که فردائی هست ؟!!!
آزادی یعنی آزادی مخالف ! - از زمانی که عالمی دینمدار در برداشتی اشتباه از آزادی، تعبیر به" کلمه قبیحه آزادی" کرد ،بیش از صد سال می گذرد در طول این مدت نیز همچنان عده ای بد فهمیدند یا نفهمیدند یا نخواستند که بفهمند و به بیراهه رفتند، عده ای چون بد فهمیدند، پس با آن مخالفت کردند و جمعی چون کج فهمیدند و پسندیدند، پس بد عمل کردند و زمینه ای برای مخالفان شد ،خلاصه از هر سو این" کلمه مقدسه آزادی " نا مهربانی دید
این در حالی است، که آزادی رکن اصلی حیات بشر است، که همه چیز و همه کس را باید فدای آن ساخت ،به قول حاج میرزا یحیی دولت آبادی:
یگانه گنج که در روزگار می جستم / دو چیز بود یکی عشق و دیگر آزادی
برای عشق چو حاجت فتد سپارم جان / ولی نثار کنم عشق را بر آزادی !!
با این حال گاه بد فهمی بلائی بر سر این کلمه مقدسه می آورد که دل انسان را می سوزاند و آه حسرت را از عمق جان بلند می کند، عده ای گمان می کنند همینقدر که موافقان و سینه چاکان آزاد باشند، آزادیم و بس است و با افتخار سر بلند می کنند و می گویند..." دیدید مردم آزادند"... غافل از آنکه اگر مخالف و منتقد آزاد بود، می توان ادعای آزادی داشت و الّا در هر ده کوره ای که امروز سر بزنیم، هر کسی به مریدان و موافقان خود آزادی در موافقت می دهد، هنر آنجاست که دگر اندیشان در مخالفت و اظهار نظر خویش آزاد باشند
عده ای دیگر گمان می کنند باز همین مقدار که مخالفان قدرت بر" تکلم در مخالفت" داشته باشند آزادی همین است و کافی هم هست و از سرشان هم زیاد !! و باید شکر گذار و ممنون از اینکه حق سخن گفتن به آنان داده شده است، نیز باشند !! البته این مقدار از آزادی را باید قدرش را دانست، همین میزان که مخالف و منتقد بتواند زندگی عادی اش را داشته باشد جای شکر است!!! اما جلوه ی آزادی نه در قدرت بر تکلم بلکه در پس آن نهفته است که امروز از آن تعبیر به" آزادی پس از بیان" می کنند به تعبیر دیگر اظهار نظر و عقیده نمی بایست منجر به سلب حقوق مدنی و اجتماعی منتقدان گردد، اگر بنا باشد کسی با حرف زدن در هراس از عواقب آن باشد بدون فشار هر عامل بیرونی خود ترجیح می دهد که حرفی نزند و از خیر سخن گفتن بگذرد!!!
همه ی آنچه که اشاره شد، سر جای خود، اما مهمترین نمود آزادی" آزادی عقیده" است هر کسی آزاد باشد هر عقیده ای که می پسندد را برای خود بر گزیند،... به پیر و پیغمبر قسم، خدای خالق انسان نیز همین آزادی را برای انسان خواسته و او را اینگونه خلق کرده است و الّا خودش گفته که می توانست همه ی مردم را بر عقیده ی واحد بیافریند!! اینگونه نکرد، چون ارزش ایمان را در آزادی عقیده قرار داد و می خواست هر کس عقیده ی خود، درست یا غلط را داشته باشد
خواهی که اساس وهم بر باد شود / آئین خدای سخت بنیاد شود / اول باید عقیده آزاد شود
آزادی عقیده پایه های "عقیده ی صحیح " را هم محکم می کند زیرا هر کس با استدلال خود ،عقیده ی اش را برگزیده است، حال اگر کسی اجبار به پذیرش عقیده ای هر چند صحیح را داشته باشد، عامل اجبار که برداشته شد، طبیعی است که دیگر پایبند با آن عقیده نخواهد ماند
نا گفته نگذارم، آزادی و اختیار در عقیده حق هر انسانی است خداوند انسان را به همراه این حق خلق کرده از این رو" حقانیت عقیده ای خاص "دلیل درستی برای تحمیل آن بر دیگران نمی شود حقانیت یک عقیده خود را از طریق دلیل و برهان نشان می دهد و هیچ دلیل نمی شود که اگر آن را به حق دانستیم پس حق داریم آن را تحمیل هم کنیم، این انسان ها هستند که باید انتخابگر باشند هر چند اگر انتخاب غلطی کنند.
ژان روستاند فیلسوف نروژی چه خوب گفته
" اگر من در بهشت باشم ولی به من بگویند تو حق نداری
جهنم را به این بهشت ترجیح بدهی من از آن بهشت
بیرون می روم "
با این حال نکته مهم و متا سفانه مغفول مانده آن است، همانطور که فرد واحدی نمی تواند و نمی بایست مانع از آزادی عقیده ی اکثریت شود اکثریت نیز شایسته نیست که مانع عقیده افرادی شود که در اقلیت اند
تا می گوییم آزادی عده ای گمان می کنند که اکثریت می بایست آزاد در انتخاب عقیده ی خود باشند اما همین ها به خود اجازه می دهند آنگاه که به اکثریت رسیدند اقلیت را بکوبند و در بند کشند تا دست از عقیده ی خویش بردارند !!
تمام مسئله در همین است که اکثریت و اقلیت سر جای خود بنشینند نه اقلیت خواهان پیروی اکثریت از آنان شود و نه اکثریت، اقلیت را چون در اقلیتند از حق آزادی عقیده محروم سازد
نماد آزادی در" آزادی متفاوت بودن انسان ها" از دیگران است ،آزاد باشند که متفاوت فکر کنند، عقیده ای متفاوت داشته باشند و متفاوت با اکثریتی بزرگ اظهار نظر کنند، متاسفانه گاه اراده ی اکثریت بزرگترین مانع برای آزادی عقیده است
نوشته خودم را با چند جمله ی ماندگار از" جان استورات میل" پایا ن می دهم
" اگر تمامی نوع بشر به استثنای یک نفر معتقد به عقیده ی واحدی
باشند و آن یک نفر بر خلاف آن عقیده باشد مبادرت کردن تمامی
نوع بشر به اینکه آن یک نفر را ملزم به سکوت نمایند همان قدر
بر خطاء .و ناحق است که آن یک نفر در صورتی که اختبار و قدرت
داشته باشد بخواهد که تمامی نوع بشر را ملزم به سکوت کند "
سماجت عاشق
سایه حق بر سر بنده بود / عاقبت جوینده یابنده بود
گفت پیغمبر که چون کوبی دری / عاقبت زآن در برون آید سری
چون نشینی بر سر کوی کسی / عاقبت بینی تو هم روی کسی
چون زچاهی می کنی هر روز خاک / عاقبت اندر رسی در آب پاک
عاشق اگر به راستی عاشق باشد، باید سمج و پُر رو هم باشد، آنقدر در خانه ی معشوق را بکوبد و مثل کنه ول بکن هم نباشد، بکوبد و بکوبد تا نیم نگاهی ببیند و آرام گیرد، تازه اگر آرام بشود !!چرا که لطف و نظر معشوق دریای درون را نه آرام، بلکه طوفانی و مُتلاطم خواهد کرد،" عیسی مسیح" می گوید (انجیل متی 7 /7 )
" بطلبید که خواهید یافت، بکوبید که برای شما باز خواهد شد"
طلبیدن و خواستن و سماجت در خانه ی معشوق لازمه ی عشق ورزیدن است،" ما" نمی طلبیم و به زبان نمی آوریم و فقط در دل می خواهیم که آنگونه یا اینگونه باشیم، رسم عاشقی این نیست، به نظرم گاه به گاه لازم است در خلوت تنهایی آنجا که چشم بیننده ای نبیند و گوش مخلوقی نشنود دست ها را به مانند گدا ها رو به سوی او دراز کنیم و با گردن کج و سوز و گداز درون دامنش را بچسبیم و مُدام از او بخواهیم، آنچه را که می خواهیم
مُحکم بچسبیم و رها نکنیم، مثل گدای سامره با سماجت دامن خداوند را رها نکنیم
گاهی من پیش خود فکر می کنم که هر گاه در خانه ی خدا سماجت کنیم هر چقدر هم بد و مثل راقم سطور روسیاه باشیم، محال است نگاهی از سر لطف به ما نشود، تجربه کنید همین امروز امتحان کنید
چندی پیش جوانی پیش من آمد، چیز هایی از زندگی اش برایم گفت که برای اولین بار در عمرم شنیده بودم تا شنیدم، همین ها را به او گفتم
" جوان! ....نا امید نشو ...همین الآن برو جایی که هیچ کس تو را نبیند ...پیش مردم سرت بلند باشد اما نزد خداوند اظهار خواری و ذلّت کُن ...محکم بچسب و رها نکن ...مطمئنم، خداوند هم به تو نگاهی از سر محبت خواهد کرد ..."
دوستان هر آنچه که هستیم، هر گونه که هستیم، جایی برای نا امیدی نیست
هان مشو نومید چو واقف نه ای از سر غیب / باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
امام علی می گوید ( نهج – حکمت 377)
" بدترین مردم هم از رحمت خداوند ناامید نباشد !!!"
باری طبق این گفته ما اگر بدترین مردم هم که باشیم، حق نداریم از رحمت خداوند مایوس و نا امید باشیم
همانگونه که هستیم با همه ی سیاهی هایمان، خداوند ما را می پذیرد او ما را خواهد پذیرفت همانگونه که هستیم ما را می پذیرد، به شرط آنکه سماجت کنیم و بخواهیم که متفاوت باشیم با آنچه که تاکنون بودیم
او سیاهی های ما را خواهد گرفت و به جایش سفیدی، آرامش و عشق را روزی ما خواهد کرد
دوستان من!.. به درب خانه ی خدا که رفتید،سماجت کنید و مایوس نباشید، خداوند گناهکار پشیمان را بیشتر از عابد مغرور دوست دارد !
من نگویم خدمت زاهد گُزین یا می فروش / هر که حالت خوش کند، در خدمتش چالاک باش
چالاکی و خستگی نا پذیری به دنبالش رسیدن است و چیدن میوه ی وصال و خوشا به حال آنانکه اینگونه اند
با من باش یا بمیر !!
برخی انسان ها عادت بر این دارند که همه ی عالم و آدم را فقط و فقط با معیاری به نام" خود" بسنجند، "خود" معیاری می شود که هر چه و هر کس به آن نزدیکتر بود، قابل پذیرش و به هر میزانی که از آن فاصله داشت و دور بود، به همان اندازه نیز باید مطرود، مردود و رانده شود
منطق" با من باش یا بمیر" متاسفانه منطق رائج دنیا و به خصوص صاحب منصبان و حکومتگران از هر نوع و رنگی در این کُره ی خاکی شده است نه فقط نشسته گان بر اریکه ی قدرت بلکه حتی گاه دامن گیر گروههای مخالف و معارض نیز می شود، به گونه ای که آنان نیز داخل در چهار چوب های حزبی و گروهی خویش هر که گنجید و راه یافت، قابل تحمّل می شود و هر که خارج از آن بود را باید به خاک سیاه نشاند !!
وحدت گرایی از نوع" همه با من" همین می شود که می خواهد همگی یکسان، در یک قالب و یک قدّ و قواره در آیند، آن هم به شکل و اندازه ای که من می پسندم ...و قبول نداشتند، بروند، بمیرند و خفه شوند !!
چمن زن را که دیده ایید ؟!! روی سر چمن ها حرکت می کند تا همه را یکسان و یک قامت بسازد هر چمنی هم که نپذیرفت سرش به تیغ تیز سپرده می شود تا به زور تیزی آن به قد و قامت دیگران در آید
البته که این نوع وحدت گرایی و حاکمیت صدایی واحد، جامعه را به مانند گورستان، ساکت، خاموش و به ظاهر مطیع خواهد ساخت، نه صدایی، نه شوری، نه خلاقیتی و نه حتی ناله ای و یا شکایتی !!!
" با من باش یا بمیر" جامعه را مبتلی به یک رنگی و یک دستی ملال آور، خستگی، یاس و ناامیدی و تکرارهای پشت هم و سفید و سیاه های همیشگی می کند
" با من باش یا بمیر" منطق آدم های مغروری است که خود را حقیقت محض پنداشته، نشسته بر برج عاج از ارتفاعی به بلندی آسمان به دیگران می نگرند !!
نا گفته نگذارم، در نقطه ی مقابل نیز " همه با هم" منطق آدم هایی است که در عین تاکید بر وحدت و همگرایی، پذیرفته اند که" دیگران" ی هم هستند که با او متفاوتند و البته حق "ماندن" دارند !!
ای دوستان !!...این سخن من را باور کنید، هیچ انسانی به مقام آدمیت نمی رسد مگر آنکه دیگرانی را متفاوت با خود به رسمیت بشناسد، دیگرانی که حتی می توانند مخالف و منتقد باشند، متفاوت فکر کنند و سلیقه ای دیگر داشته باشند
دنیای امروز ما رنج و عذابی به غایت شدید از این منطق غیر عقلایی می برد، چه آنان که دستی در قدرت دارند و چه آنان که معارض و مخالفند، می جنگند تا به زور تُفنگ و فشنگ جای گروه اول را بگیرند همه و همه متاسفانه به نوعی آلوده به این رویّه ی غلط شده اند
ای کاش می شد این سخن را با صدایی رسا به همه رساند که :
" ای انسان تا نپذیری که دیگران در متفاوت بودن حق دارند
نخواهی توانست که دنیایی سالم برای همنوع خود بسازی "
من حق دارم که متفاوت با تو باشم و تو نیز حق داری که متفاوت با من باشی ولی هیچکدام از ما حق نداریم که به زور تیغ به مانند چمن زن دیگران را همسان و هم اندازه ای که فقط خود می پسندیم در آوریم
"
عادل ستمگر !!
اگر بشنوید که انسانی در عین برخورداری از عدالت، ستمگر، ظالم و متجاوز به حقوق ملت هم هست چه احساسی پیدا می کنید؟!!! .........عجله نکنید!! در سخن فوق هیچ تناقضی نیست، بله می شود انسانی در حال برخورداری از صفت عدالت، ستمگر هم باشد!!
مسئله بر می گردد به اینکه ریشه ی ظلم همیشه در فسق و بی خدائی نیست، بلکه جهل، بی خردی و فقدان عقلانیت هم می تواند ریشه ای قوی برای ظلم باشد، از این رو می توان انسان هایی را یافت که در اوج پایبندی به موازین فردی دین و رعایت موازین شرعی و نیز دوری گزیدن از مظاهر فسق با این حال ستمگر و متجاوز به حقوق ملت باشد
تعجب نکنید ...واقعا جای تعجب ندارد، زیرا ستمگری این نوع آدم ها ناشی از بی خردی و دوری از موازین عقل است و صد البته این بی خردی ها گاه آنچنان با دین داری عده ای جمع می شود که هر بیننده ای را به تعجّب می اندازد !! که چگونه می شود، انسانی این چنین دینمدار اما بر سر قلّه بی خردی هم ایستاده باشد !
متاسفانه باید اعتراف کرد، کم نبوده اند دینمدارانی که در عین برخورداری از عدالت فردی اما متجاوز به حقوق مردم هم بوده اند، چرا که جهل و بی خردی پرده ای ضخیم بر دینمداری آنان افکنده است
اشتباه بسیاری از مردم همین است که گمان می کنند اگر کسی نماز خواند و شُرب خمر نکرد و موازین شریعت را رعایت کرد، باید چنین فردی ستمگر نباشد ....اینطور نیست ...امام علی در نهج البلاغه می فرماید:" رُب عادل جائر" چه بسا عادلی که ستمگر باشد
انسان هایی که از عقل سنجشگر بی بهره باشند و زمانه ی خود را نشناسند هر گاه بر اریکه ی قدرت تکیه زنند، همان جهل و نادانی شان آنان را به ظلم و حق کُشی می کشاند هر چند اگر سجاده نشین شب و روزه دار روز باشند
البته کم هم نبوده اند اینان که با ذکر و ورد در زیر لب و نام خدا بر زبان ،جهت آنچه که خود پنداشته اند یاری به خدا می کنند پا بر حقوق مردم می گذارند
رنجنامه یک دختر کوچک !
دخترم اول راهنمایی درس می خواند، چندی پیش دیدم گوشه ی اتاق نشسته غرق در خواندن نوشته ای است، آرام آرام می خواند و قطره های اشک هم بر روی صورتش جاری، کنجکاو شدم و از او پرسیدم که آن نوشته چیست و چرا گریه می کند، به من جواب داد که در درسی عقب مانده بود دفتر دوستش را گرفته که مطلب عقب مانده را بنویسد، همینطور که ورق می زند در ورقه های میانی آن دفتر به نوشته ای بر می خورد که همکلاسی اش برای پدرش نوشته است، گویا دو – سه سالی می شود که پدر و مادر آن دختر از هم جدا شده اند، دفتر را گرفتم و آن نوشته را خواندم راستش من هم نتوانستم مانع گریه ام شوم، بدون هیچ توضیحی آن نوشته را برای شما می نویسم به اندازه ی کافی رسا هست، فقط گفته باشم متن نامه چندین غلط املائی و انشائی دارد، سعی می کنم دست نبرم و همانگونه که هست برای شما بنویسم، بخوانید و احساستان را برایم، بنویسید
************************************
سلام پدرم پدرم دوستت دارم از صمیم قلب پدرم نمی توان این همه احساس را که من به تو دارم چگونه بیان کنمپدرم تو این همه سال جدایی ما از هم باز هم سایه ی گرم تو بر سرمان بوده است گاهی وقت وقتی می گویی دلم می خواهد بمیرم من هم همان لحظه می خواهم بمیرم پدرم تو هنوز احساس مرا نفهمیده ای که شب و روز با تو زندگی می کنم عکست را بر جلوی چشمانم می گیرم و با تو حرف می زنم شب وسائلی که برای من خریده ای بغل می گیرم و می خوابم پدرم پدر عزیزم تازه می خواهم برم سر اصل مطلب این است من و سیمین ( خواهر آن دختر ) نمی توانیم بدون پدر و بدون مادر زندگی کنیم به همین علت برای خودمان تصمیم گرفته اییم تصمیم این است من می خواهم و شما باید این کار را انجام دهید که با هم زندگی کنید مادرم خیلی مغرور و تو که مغروریت در وجودت نیست باید من را کمک کنی پدرم راستی نمی خواهم اجبارت کنم اگر دوست داشتی من به خدا هیچ مشکلی ندارم تازه به این نتیجه رسیده ام نمی خواهم یک زن دیگر آنجا چشم به راه تو باشد و تو همینطور در تلاش زندگی اول خودت باشی پدر عزیزم واقعا نمی شه من می توانم با هر کسی زندگی کنم فقط تو پیشم باشی و از کنارم هیچ وقت نری پدرم اینطور هم واقعا نمی شه که تو بروی و یک شهر دیگر زندگی کنی اگر از مادرم هر گونه خطا و گناهی که تو فکرش را بکنی سر زده باشد باز هم نمی توانم از مادرم جدا باشم لا اقل یک روز در میان او را ببینم پدر الان داری با خشم به من فکر می کنی ولی نه نمیشه به هیچ قیمتی الان داری می گی که مادرت هر روز مسافرت بود ببین پدرم مادر اگر این کار را نمی کرد هیچ جوری دیگر نمی توانست زندگی خودش را ادامه بدهد راستی پدر عزیزم الان فکر می کنی که خلاصه الان می ری تو ی یک زندگی و زندگی ات را با یکی دیگر ادامه می دی ولی فکی نکنم تو تویی که یک شب نمی تونستی بدون مامانی بخوابی یا جایی بروی این طور راحت و آسوده زندگی کنی پدرم فکر هایت را بکن و من دیگر نمی توانم همین طور ببینم یکی پدرش توی باران می آد دنبالش و کسی دیگر مادش ...من هم که نه بابا نه مامانم ...کسی دنبالم نمی یاد ...مامانم همیشه مسافرت است خلاصه باز هم می گویم فکر هایت را بکن چه کاری می خواهی انجام بدهی ها !!!!!
***********************************
نامه را خواندید؟!!... جا دارد جمله جمله این رنجنامه را شرح و توضیح داد، اما از حوصله این مجال خارج است، از لا به لای هر جمله می توان به حوادث پیش آمده و علت های ورا ء آن پی برد، آنچنان معصومانه به چند مسئله مهم اشاره شده که شاید به اظهار نظر بیشتر نیازی نباشد
بعضی رسم ها !!
ابونصر کندری (عمیدا لملک) با اشاره ی خواجه نظام الملک و به دست پادشاه وقت کشته شد، واپسین لحظات عمر پیامی برای خواجه فرستاد:
"رسم وزیر کشتن در این دولت نبود و تو این رسم نهادی و به تو نیز سرایت کند!! "
والبته همان شد که ابو نصر پیش بینی کرده بود و چند سال بعد خواجه بزرگ نیز گرفتار تیزی تیغ شد و گردنش را بباخت !!
بله همین طور است، بعضی رسم ها وقتی شروع شوند، جائی و زمانی برای توقّف نخواهند داشت، می روند و می روند، تا روزی شروع کننده آن رسم ها را نیز در بر خویش بگیرند
قدیمی ها چه خوب گفته اند، کسی که در آستین خود مار بپروراند تا دیگران را بگزد و نابود سازد روزی صاحب آستین را هم خواهد گزید!!
امام علی در همین خصوص می گوید (نهج – حکمت 349)
"هر که شمشیر ستم بر سر دیگران بیرون بکشد، خود با همان شمشیر کشته
خواهد شد "
جای امّا و اگر، نیست، سنّت همیشه ی تاریخ همین بوده که چاه کن، خود همیشه ته چاه است به خصوص اگر پای ظلم و ستم اجتماعی در میان باشد، انسانی صاحب قدرت خود را مالک کرور کرور انسان بداند و به گمان خود مالک رقاب رعیت و خداوندگار بشر است، آنگاه با خدعه و فریب زیر پای دیگران را خالی کند و اندک مخالفت ها را هم با تیغ تیز شمشیر و یا داغ و درفش، پاسخ دهد این انسان باید در انتظار همان سرنوشتی بماند که امام علی گفت، با همان شمشیر بیرون کشیده ی خودش روزی هلاک خواهد شد، جای تردید نیست، دیر و زود دارد، سوخت و سوز ندارد!!! اما چه باید گفت که اصل حرف، همان بود که آن امام هُمام گفت ،عبرت ها چه زیاد و عبرت گیر ها چه کم اند !!
تُرجه !!
امروز که به مانند همیشه شال و کلاه کردم و به کوه رفتم، اینبار آنجا را متفاوت با وضعیت این چند هفته ی اخیر دیدم، برفها آب شده و زمین خیس و گل آلود است، درختها همچنان عریان و بی برگ و برگ های خشکیده بجای مانده از پاییز که تازه از زیر برفها سر در آورده اند، نیز زیر پای روندگان، له و لورده شده اند!!
چیزی که امروز، دهم اسفند، برایم جالب بود، مشاهده ی تُرجه بر روی شاخه های درختان جنگل بود، داشتم با چوب دستی ام یا به قول کوهنوردها، پایار، می رفتم و خرامان خرامان در حال خودم قدم بر می داشتم که ناگهان شیطان به جلدم رفت و به رسم ایام شیطنت، خواستم با آن چوب دستی ام بر سر نهالی کوچک بزنم، به این گمان که خُشکیده و مُرده است، که در یک لحظه از آنچه که دیدم، خشکم زد و چوب در هوا نگه داشتم ، در کمال تعجب دیدم، بر روی چند شاخه ی لاغر و باریک آن نهال کوچک، چند ترجه روییده است، این را که دیدم استغفرالله گویان چوب دستی ام را پایین آوردم و در حالی که خود را ملامت می کردم و البته خوشحال از اینکه زود به اشتباهم پی برده بودم، خم شدم و چها زانو کنار آن نهال کوچک نشستم با همان دستم که چند لحظه قبل چوب در آن بود، نوازشش کردم و صورتم را کمی به آن نزدیک کردم ....بله ...اشتباه نمی کردم ...تُرجه زده است !!!...ترجه چیست ؟!!...هنگامی که نهال بعد از فصل سرما زنده می شود و می رود که برگ های تازه بر شاخه های نیم مرده اش بنشینند، از درون آن شاخه های کوچک، برآمدگی هایی به رنگ قرمز بیرون می زند که ما گرگانی ها به آن ترجه می گوییم، مثل موهای تر و تازه نشسته بر صورت نوجوان تازه رس که سر در می آورد و خودی نشان می دهد
نشستم و کمی آن نهال کوچک را زُل زُل نگاه کردم ....وای خدای من !!...از دل زمین سفت و سخت و سرد ،کم کم نشانه های زندگی سر در می آورند ...بوسیدمش، بلند شدم و به راه خودم ادامه دادم
خُرافه پرستی و موهوم گرائی
(محمّد ص سه ساله است و در نزد مادر رضاعی اش
حلیمه سعدیه، زندگی می کند، روزی بین آن دو گفتگویی شد)
محمد : مادر؛ چرا دو نفر از برادرانم را در روز نمی بینم ؟
حلیمه : آنها روزها گوسفندان را به بیابان برای چراندن می برند و اکنون در بیابان هستند
- چرا من همراه آنان نروم ؟
- آیا دوست داری همراه آنان به صحرا بروی ؟
- آری
......و صبح روز بعد حلیمه روغن بر موی محمد زد، سُرمه بر چشمش کشید و یک مُهر یمانی برای محافظت او بر گردنش آویخت
- مادر این چیست ؟!!!(متعجّبانه با دست به مُهر یمانی اشاره کرد )
- این ؟!!....این مهریمانی است ...برای محافظت از تو ...
- مادر جان آرام بگیر من خدائی دارم که من را حفظ می کند
.........و با دستان کوچکش مهر را از گردن خود باز کرد و کناری نهاد
*******************************
(سال ششم هجری است و مردم جسد ابراهیم فرزند پیامبر
را بر دوش گرفته و سمت گورستان می برند ...و ناگهان خورشید
می گیرد و آسمان تاریک می شود )
یکی : ...ببینید!!....آسمان را ببینید !!...تاریک شده است ....آسمان در مرگ فرزند پیامبر عزادار است !!...
دیگری : خورشید را بنگرید !!....دیگر نمی تابد ...در مرگ فرزند پیامبر غمگین است ...ای مردم !! ببینید که تمام زمین و آسمان در غم پیامبر شریکند !!
همهمه ای در مردم مدینه افتاد و کم کم می رفت که تمام مردم به این باور برسند که آسمان در مرگ فرزند پیامبر رو به تاریکی رفته است
پیامبر از این مسئله با خبر شد و بی درنگ و بی آنکه جسد فرزند را به خاک بسپارد، دستور داد که همه ی مسلمانان در مسجد جمع شوند و خود بر روی منبر رفت و گفت :
" ای مردم، خورشید و ماه دو نشانه بزرگ از قدرت بی پایان خداوند هستند و هرگز برای مرگ یا زندگی فردی نمی گیرند حتی اگر آن فرد فرزند من باشد !!"
.... این را گفت و از منبر به زیر آمد
***********************************
دو نمونه ی فوق به خوبی برخورد پیامبر اسلام با خرافه و موهوم پرستی را نمایان می کند خرافاتی که چه بسا می توانست برای خود او فضیلت تراشی و کرامت سازی کند، به مورد دوم دقت بیشتری کنید، می توانست سکوت کند تا مردم نزد خود گمان کنند که پیامبر چه منزلت بالایی دارد که حتی آسمان نیز در مرگ فرزندش تیره و تار گشته است !! و در این فرض بر روی دریایی از جهل و نادانی مردم بنائی عظیم از کرامت و فضیلت ساختگی و بدلی برای او ساخته می شد !!
اما پیامبر با سخنانش آن ساختمان را فرو ریخت ...کوبید و نابود ساخت ...تا هیچگاه هیچ رهبری و هیچ مرد سیاسی و یا مذهبی صادق، راضی نگرددکه بر روی جهل و نادانی توده های مردم برای خود بنائی بسازد، تا هیچگاه داعیان دینداری راضی نگردند که بر پایه ی خرافات و موهومات برای خود فضیلت تراشی کرده و در هاله ای از قداست چهره ای ملکوتی و آسمانی از خود بسازند
اکنون، ببینید که چگونه برخی از ما مسلمانان به جهت شدّت علاقه و محبتی که به رهبران سیاسی و یا مذهبی خود داریم چه فضیلت ها و کرامت ها که به آنان نسبت نمی دهیم و متاسفانه چگونه برخی از همان بزرگان نیز با سکوت خویش مردم را همچنان در خرافه و وهم نگه داشته و به مسئولیت آگاهی بخشی خود عمل نمی کنند، که بماند، گویا برخی نیز بدشان نمی آید کرامت هایی هر چند نادرست و غیر واقعی به پای آنان ببندند و چهره ای آسمانی به آنان ببخشند
وه !!!....که چه بی مسئولیتی است !!!...هنگامی که دانایان ببینند و حرف نزنند !!...بشنوند و اعتراض نکنند!! ...شاید به این گمانند که ایمان و اعتقاد توده ها به همین چیزها بسته است و کرامت سازی برای بزرگان دین اگر از سر صداقت باشد، هر چند برخواسته از جهل، قابل اغماض و چشم پوشی است !!!
ای وای !!!...ای وای که چه عذری بدتر از گناه تراشیده می شود دینداری ای که بر پایه خرافات و اوهام سوار گردد به مانند همان لایه ی نازک از خاک نشسته بر روی تخته سنگی سفت و سخت است که با اندک بارشی شسته می شود و می رود و "هیچ" می ماند به جای !!


