دروصف زیبایی های شب هر چه بگوئیم و بنویسیم کم است حق مطلب را حضرت مولانا ادا کرده است که :
داني شب چيست بشنو اي فرزانه /خلوت كن عاشقان ز هر بيگانه
خاصه امشب كه با مَهَم همخانه / من مستم و مه عاشق و شب ديوانه !
شب خودش قشنگ است، چه رسد به اينكه بلند و بالا، مثل" شب يلدا" باشد، اجداد ما ايراني ها چه خردمند بوده اند اينكه اول بهار شروع رويش طبيعت را جشن نوروز مي گرفتند ويا مانند همين شب يلدا، طولاني ترين شب سال را كنار اهل خانه و فاميل مي گذراندند، اين ها همه دست مايه هايي براي شاد بودن و شاد زيستن در فرهنگ ايراني است، هويت ايراني در توجه به رسم و رسوم ملي شكل مي گيرد، جمع گرم خانواده دور هم كه بنشينند،" آوا" و" نوا "ئي هم كه باشد ،حافظ بخوانند، قصه گوش كنند، بگويند و بخندند،و همه شاد باشند به خصوص در گذشته ها اينكه دور كرسي مي نشستند و تخمه مي شكستند! اين حال و هوا مثل" نان شب" براي جامعه ي ما ضروري است ،جامعه اي كه مبتلي به فقر شادي است و عده اي مثل سربازان"لشگر غم" همه اش دنبال بهانه اي براي گريستن و گرياندن هستند ، چنين جامعه اي نياز به اين مناسبت ها دارد، بنده به عنوان كسي كه سالها در اين حوزه و آن حوزه درس دين خوانده ام، مطمئنم، مذهب با اين مناسبت ها مخالفتي ندارد، كه بماند، بلكه تشويق هم مي كند، حساب آنهايي كه در برداشتهاي تنگ و تاريك خودشان گيرند، را از اسلام عزيز جدا كنيد، بيهوده عده اي تلاش مي كنند كه مناسبتي را جاي مناسبتي ديگر گذارند، هر مناسبتي سر جاي خودش، مناسبتهاي مذهبي از نوع سوگواري و مرثيه سرايي جاي خودش، از نوع شادي مذهبي هم جاي خود ،مناسبت هاي ملي هم سر جايش ، به هر حال ما ايراني هستيم، در عين حال كه مسلمان هم هستيم؛ چطور عرب هاي مسلمان اصرار دارند كه رسم و رسوم عربي خودشان را حفظ كنند، از اين رو ما ايراني ها نيز شايسته است كه مناسبت هاي پسنديده ي ايراني را حفظ و حراست كنيم، به ويژه آن مناسبت هايي كه فضيلت هاي اخلاقي و انساني ، "همگرايي" ،" حسن نظر" شادي و اميد به زندگي و آينده را در ما تقويت مي كند، شب يلدا به عنوان شب ايراني و همه ي شب هاي ايرانيان بايد به شادي و خرمي بگذرد، به قول همشهري ما فخرالدين اسعد گرگاني كه :
به شادي دار دل را تا تواني / كه بفزايد ز شادي زندگاني
چو روز ما همي بر ما نپايد / در او بيهوده غم خوردن چه بايد ؟
اميدوارم هميشه براي همه ي ايرانيان اينگونه باشد و بماند
التماس نکن ! به قول آن بازیگر لر بختیاری که ، "التماس نکن " من هم التماس نمی کنم که کسی نوشته های مرا بخواند اما اگر کسی زحمت مطالعه ی این نوشته های دست و پا شکسته را به خود داد ، "خواهش می کنم " همه را بخواند و تا ته آن برود !!! از همه چیز نوشته ام و خواهم نوشت ، سیاسی ، اجتماعی ، مذهبی ،......خلاصه از هر چیزی که احساسم یاری کند ، نوشته ام و خواهم نوشت استدعا من این است که اگر یکی را خواندید و پسندیدید ، دیگری را هم بخوانید ، البته زوری نیست ! ....نپسندیدید، ول کنید ، برید ! وقت خودتان را تلف نکنید !! این را هم بگویم ، با احتیاط می نویسم ،درسته که اسمم "شیخ عبدالله "است اما "شیخ عبدالله نوری "نیسم ،!، حال و حوصله ی " داغ و درفش ، را ندارم ، قهرمان بازی هم دوست ندارم ، من همان هستم که هستم ، نه قهرمانم ، نه پسر شجاع ! و نه دوست دارم که بشوم ! آن چیزی که می فهمم را البته کمی بهداشتی می کنم و" اسرار مگو " آن را می زنم بعد روی وب می آورم چیزی که به ذهنم رسید ، سریع قلم و کاغذ می گیرم و صیدشان می کنم ! کنجی و گوشه ای را گیر می آورم و می نویسم ، از این رو خلوت و تنهایی را خیلی دوست دارم ......... باز مثل اینکه از اصل مسئله دور شدم ، قلم را که ول کنی معلوم نیست از کجا سر در می آورد !!! .....خلاصه می خواستم آنچه که تاکنون در وبلاگ آورده ام را لیست کنم تا نگاهی کنید و به نوشته های قبلی هم سری بزنید : 1- استبداد 2 – مسافر نیویورک 3- تنور آتش 4 – کوره ی آتش 5 – محرم آمد 6- ساندویچ! 7- صدف 8- قطار مرگ !! 9- ملخ خور ! 10- اینبار برای خوانندگان 11- مشروطیت قدرت 12- پادشاه عاقل 13- عشق زمینی ! 14- گشت ثارالله ! 15- دانای بردبار 16- من و آن جوان کوهنورد 17- شکایتی ندارم 18- تا ر مویی از سبیل ببر !!!!! (زوج های جوان بخصوص بخوانند !!!!) 19- برمه 20- بیچاره جنگل 21 - پاسخی به یک تهدید 22- خاموشی صداها 23- سردی برف 24- رئیس جمهور دیکتاتور 25- شب مه گرفته ی پاییزی
برمه !
هنگامي كه صحنه ي راهپيمايي راهبان و راهبه هاي سر تراشيده و پا برهنه ي كشور برمه را از صفحه ي تلويزيون ديدم نا خود آگاه اين نکته به ذهنم رسيد چگونه مذهبی كه انزوا طلبي و كنج نشيني مهمترين دستور آئين آن است مي تواند در پروژه دموكراسي خواهي كنشگري فعال و تاثير گذار باشد برمه يا همان لائوس كشور کوچکی در جنوب شرغي آسيا است كه قريب به چهار سال از ديكتاتوري نظاميان در رنج و عذاب است چيزي به نام احزاب و يا نهاد هاي مدني در آن كشور وجود ندارد و اختناق پادگاني مجال هر نوع مخالفتي را از شهروندان سلب كرده است تك صدايي حاكم بر آن كشور فضاي سنگيني را ايجاد كرده كه هيچ شهر وندي اجازه مخالفت با آن را به خود نمي دهد تنها صدايي كه شنيده مي شود صداي نظاميان است و بس و حكومت هر گروهي را كه امكان مخالفت سازمان يافته اي را داشته باشد پيشاپيش سركوب مي كند قريب به چها سال رهبر مخالفان در حبس خانگي است و امكان ارتباط با جهان خارج براي او نيست قصه ي پر غصه ي برمه پيامدهايي تلخ و ناگواری براي مردم آن كشور كوچك به همراه داشته است انزوا بين المللي و سقوط منزلت اجتماعي آن كشور در افكار عمومي جهاني مهمترين پيامد ديكتاتوري نظاميان در داخل بوده است طبيعي است هر گاه كشوري به شهر وندان خود اجازه ي بهره مندي از حقوق اساسي شان را ندهد و آنان را از آزادي بيان محروم سازد افكار عمومي جهاني نگاهي منفي و منزجرانه به آن حكومت خواهد داشت جنوب آسيا تاكنون چندين مر تبه حكومت نظاميان را تجربه كرده است برمه از بدترين آنها است نظاميان تاكنون نشان داده اند كه حكومت گران خوبي نيستند يك فرد نظامي به اقتضا هويت نظامي اش ادبياتي مخصوص به خود دارد فضاي پادگان اميخته از اطاعت امر بري وچون و چرا نكردن و از اين دست مقوله ها است و آن فضا ادم ها را با روحياتي خاص رشد مي دهد و بسيار مشكل است كه فردي خو گرفته با ان فضا امكان سازگاري با شاخص هاي دموكراسي را داشته باشد براي نگارنده حضور مسالمت اميز راهب هاي بودايي در مبارزه ي مسالمت اميز جالب توجه است ديني كه پافشاري اكيدي بر پرهيز از خشونت دارد چه زيبا توانسته در عين حفظ اصول رواداري اش مردم كشوري فقير را به مقابله ي با ديكتاتوري فرا خواند..... درود بر راهبان بودايي كه نشان دادند انزوا طلبي زاهدانه مي تواند اميخته ي با تعهد اجتماعي گردد." ورد" و" ذكر" در خلوت تنهايي با تظاهر خياباني در پافشاري بر حقوق مردم در اميزد. اين تجربه نيز به خوبي نشلن داد كه ایدئولوژی حتي از نوع بوديسم چگونه مي تواند عامل قوي اي در كنشگري جامعه گردد
بیچاره جنگل !
جمعه ای که گذشت نیز به مانند دیگر جمعه ها صبح زود، برای پیاده روی به جنگل رفتم راهی آشنا که همه هفته می روم، بله ریگ چشمه؛ که این روزها مثل اینکه چند سطل پر از رنگ های گوناگون ریخته باشید، رنگارنگ و زیباست .. اما ... نه .... کمی بالاتر از چشمه روی یال، به مسیر دو برار، که می رسی ...یکی ...دوتا...سه تا ... و دهها تنه ی تنومند درخت را می بینی که قطع شده و بر زمین افتاده اند و جاده ای که از وسط جنگل می گذرد ! تصور کنید برای کشیده شدن آن جاده چه بلایی بر سر جنگل آمده ! و جلوتر که می روی ... تپه تپه از شاخه های کوچک و بزرگ و تنه های تکه تکه شده ی درختان بی زبان که روی هم ریخته شده تا بیایند و ببرندشان !با دیدنشان آدم گریه اش می گیرد من که نتوانستم خودم را کنترل کنم، قسمت هایی از جنگل با فاصله از هم آنچنان تراشیده و تنه های درخت این ور و آن ور افتاده که انگار لشگر مغول حمله کرده !!
قصه ی پر غصه ی تراشیدن جنگل های گرگان حدیث تکراری است که از بس تکرار شده گویا از زشتی اش هم افتاده !! همه ی آن حرفهایی که می گویند کارشناسی است هم به نظر بنده توجیهات غلطی است .... باشد ! .... بر فرض آن دلائل را قبول کردیم .. یعنی بپذیریم که جنگل نیاز به هرس دارد اما چرا درخت های رو به راه و سرحال ؟! و چرا جاده از وسط جنگل ؟ این طرحهای جنگل که البته برای صاحبانش بی شک سود آور است اما برای سرزمینی که روی اقیانوسی از نفت و گاز قرار دارد آیا خسارت بزرگی به حساب نمی آید ؟!! و چرا کامیون هایی که داخل کارخانه ی نئوپان می شوند بر رویشان تنه های پوسیده و چوب های سر شاخه ای اما زیرشان تنه های سالم و قطور ؟!!
این بماند از جای دیگر برایتان شرح این غم و مصیبت بدهم سری به شهر علی آباد کتول بزنید و خبر جاده ای که به شاهرود می رود را بگیرید !! .. علی آباد کجا ؟! ...شاهرود کجا؟!! .. بله ... جاده ای برای وصل کردن علی اباد به شاهرود آن هم از وسط بهترین و زیباترین جنگل های منطقه جاده ای از علی آباد به روستای ابر خواهش می کنم دوستداران طبیعت سری به آن جاده بزنند تا ببینند که چه فاجعه ای رخ داد ه !! شک ندارم ،آن چیز هایی که من دیدم شما هم ببینید قلب و دلتان می لرزد !! آخه ، این مسئو لان محیط زیست و تشکل های غیر دولتی کجا اند ؟!! خوابند یا بیدار ؟ من نمی دانم این چه خوره ای است که به جان بعضی مقامات استان افتاده که، هی،... می خواهند از گلستان به شاهرود جاده باز کنند !! که چه بشود ؟!! چه چیزی نصیب گلستان می شود ؟ به چه قیمتی ؟ سه – چهار تا جاده داریم بس نیست ؟ باز هم جنگل خراب کنیم و جاده بزنیم ؟ ... افسوس ... صد افسوس ...که گوشی برای شنیدن نیست چرا کسی به آن نماینده ی مجلس که دنبال چهار دانه رای است تذکر نمی دهد که با سرنوشت نسل های آینده بازی نکند ؟!! ... مردم خواسته اند !! ...کدام مردم ؟!! ... بر فرض دسته های کوچکی از مردم بخواهند ... بخواهند که بخواهند !! پس مسئولیت روشنفکری ما کجا رفت ؟آیا به آن مردم نباید تذکر داد که چیزی بر خلاف مصلحت آیندگان نخواهند ؟!!
باری توی این فکر ها غوطه ور بودم که جمعه ی این هفته ی من هم گذشت، با کوله باری از غم و حزن پایین آمدم ... وه ... که ما آدم ها چقدر ناسپاس و خود خواهیم ! گاهی از اینکه انسانهایی همچون من تبر به دست اند از خودم بدم می یاد ! .." فریادهای خاموش "درخت ها را اگر می شنیدند، آن وقت بی رحمانه به جانشان نمی افتادند ... بشکند آن دست هایی که درختها را شکاندند !... چرا نمی فهمند که بر شاخه نشسته و بن می برند !! اگر جنگل نباشد، زندگی نیست، با این وضعیتی که پیش می رود در آینده باید بچه هامان داستان جنگل را در کتابها بخوانند ... از ما بهتران نگذاشتند که در این مملکت نهادهای مدنی جان بگیرند و الا اگر چند نهاد مدنی طرفدار محیط زیست آن هم جان دار و نترس وجود داشتند باید می رفتند جلوی آن ماشین ها ی راه سازی می نشستند و مانع کارشان شوند ... مسئله این است که" نگاه و نگرش" عقب مانده است و همه چیز دائر مدار سود مادی !! بعضی فکر می کنند جنگل برای تراشیدن است و انسان برای سود جستن !! جامعه ی ما نیاز به تغییر نگرش دارد اگر جامعه ی دیندار ما که فقط روزه و نماز را نشان دینداری می داند به سخن پیامبر عمل می کرد که " نمی بایست شاخه ی درختان را شکاند " آن وقت شاهد این نبودیم که جنگل ما مثل کله ی کچل های مادر زاد اینجا و آنجاش خالی باشد !! صدای اره ی موتوری که توی جنگل می پیچد تمام وجود آدم می لرزد، شاید حرف مرا زیاده روی بدانید، اما خدا شاهد است از بس ناراحتم، گاهی می گویم، ای کاش نسل این اره موتوری ها و تبر ها منقرض شود !! اما ... آیا در ان صورت طمع آدم ها تمام شدنی است ؟! جای تردیده !! ُ
پاسخی به یک تهدید !
چندی پیش هنگامی که دست نوشته ی اینجانب به نام رئیس جمهور دیکتاتور ابتدا در وبلاگم و بعد در تعدادی از نشریات استان به دید عموم گذاشته شد به دنبالش نظرات مختلفی به من رسید موافق و مخالف تا اینجا مسئله موردی نیست و چه بسا می بایست از منتقدان نشکری مضاعف داشت اما دو شب پیش اس ام اس ی به من رسید بعد از آنکه قسمت های غیر اخلاقی آنرا حذف می کنم مضمون آن به قرار زیر بود :
" ....موقع انتخابات شده ... قلافش نکنی قلافش می کنم ....چند وقت دیگر رد صلاحیت شدی مزه اش را می چشی .... مثل اینکه فراموش کرده ایید که حکومت دست ماست ... پس هیچ غلطی نمی تونین بکونین ...."
در اینجا چند جمله به آن دوست تهدید کننده و همفکرانش دارم :
1 – بله ما هم قبول داریم که اکنون سر چشمه ی همه ی قدرت ها در اختیار شما است اما چه شما یا ما در قدرت باشیم یا نباشیم این کشور برای همه ی ایرانیان است لذا هر کسی حق دارد که اظهار نظر کند و پای نظرش بایستد تک تک ایرانیان چه در داخل و یا خارج آن مالک این کشورند البته حاکمیت را با مالکیت نباید اشتباه گرفت حاکمان هر کشور مسئول و پاسخگو اند نه آنکه مالک سرزمین و مردمان آن !! گویا شما حاکمیت را با مالکیت اشتباه گرفته ایید !!
2 – شما هر چه بگویید ما می گوییم " به روی چشم !! " در واقع چاره ای نداریم ! اهل خشونت هم نیستیم خشونت شما را با گل و لبخند پاسخ می دهم می توانم به کنجی خزم و دیگر هیچ ننویسم اما جلوی فهمم را نمی توانم بگیرم به قول سید اشرف الدین حسینی :
دست مزن ! چشم ببستم دو دست / راه مرو چشم دو پایم شکست
حرف مزن قطع نمودم سخن / نطق مکن چشم ببستم دهن
هیچ نفهم این سخن عنوان مکن / خواهش نا فهمی انسان مکن
لال شوم کور شوم کر شوم / لیک محال است که من ... شوم !!
3- بزرگی می گفت : " اگر تنها ابزاری که دارید چکش است خیلی دلتان می خواهد با همه چیز طوری رفتار کنید که انگار میخ هستند " ....آن دوست و همفکرانشان نه اینکه ابزاری جز خشونت ورزی ندارند گمان می کنند که دیگران " میخ " اند لذا باید بر سرشان کوفت !! نه عزیز من ما هم آدمیم بلکه همه ی مردم آدمند و اهل فهم !! با فهمی خدادادی که جز از خدا نمی ترسیم
4 – با این حال محال است که در برابر هتاکی ها آدم یک لا قبایی همچون نگارنده مقابله ی به مثل کند قلم من به چیزی جز صلح و دو.ستی به حرکت نمی آید و بیزار از هتاکی و فحاشی چه به موافق و یا مخالف !!
چون مذهب و اعتقاد پاک است مرا / از طعنه نا اهل چه باک است مرا !!
متاسفانه آنچنان مستی و غرور از تکیه ی بر قدرت در آن اس ام اس دیدم که بد نیست از عمر خیام برایش بنویسم که :
من باده خورم و لیک مستی نکنم / الا به قدح دراز دستی نکنم
دانی غرضم ز می پرستی چه بود ؟ / تا همچو تو ، خویشتن پرستی نکنم
دوست عزیز از خدا می خواهم همچنان بر قدرت با شید و بهره مند از لذت های آن و هیچگاه جز در پیشگاه خداوند پرده ها کنا ر نرود چرا که :
گر می نخوری طعنه مزن مستان را / گر توبه دهد توبه کنم یزدان را
تو فخر بدین کنی که من می نخورم / صد کار کنی که می غلام است آن را
باری شما گمان می کنید که پاک و منزه از اسمان آمده ایید.. نه عزیز من :
ای مفتی شهر از تو پر کارتریم / با این همه مستی از تو هشیارتریم
تو خون کسان خوری ما خون رزان / انصاف بده کدام خونخوارتریم ؟
خاموشی صداها !
برای 16 آذر روز دانشجو، حیفم آمد، بگذرد و چیزی ننوشته باشم، این ایام وقتی پا می گذاریم در فضای دانشگاه انگار غم عالم تمام وجود ما را می گیرد، خاموشی، سکوت و دیگر هیچ!! این در حالی است که دانشگاه می بایست جای نقد و انتقاد باشد، جائی برای به چالش کشیدن، آن هم آزادانه تا هر آنچه که می اندیشند، بی دغدغه از حوادث بعدی اش بتوانند به زبان آورند . هنگامی که شهید مطهری به دانشکده ی معقول و منقول رفته بود، پیشنهاد داد که کرسی تدریس ماتریالیسم – دیالکتیک بگذارند مدرس آن هم نه یک مسلمان بلکه کسی مثل دکتر ارانی باشد که ایمان به ماتریالیزم دارد!! طبیعی است که دانشگاه با فضای آزاد صداهای مختلف از آن شنیده می شود . دوستی که سالها در آن سوی آبها تحصیل می کرد برایم می گفت، که وقتی می خواستیم برای گردهمایی سخنران بیاوریم کافی بود که فقط زمان تشکیل جلسه را به دانشگاه اعلام کنیم همین و بس ! بقیه کار از ناحیه ی دانشگاه فراهم می شد ! اینکه سخنران کیه ؟ چپیه ؟!! راستیه ؟ خط و ربطش چیه ؟ شماره ی شناسنامه اش چنده ؟ از این خبرها نبود! اصل هم همین است ،که فضای دانشگاه محلی برای صداهای مختلف باشد، شنیدن صداهای گوناگون البته به دور از هیاهو و مرده باد و زنده باد، به دانشگاه نشاط می دهد، به عوضش انقباض و انسداد ، بگیر ، ببند ، دورشید ، کورشید ، داد و فریاد ، های و هوی ، فضارا سرد و دلمرده می کند، همان چند نفر که می خواهند فعال باشند هم عطایش را به لقایش می بخشند !! می بوسند و کنا ر می گذارند، آرام می روندو آرام می آیند!! اما آیا در این فرض خاموشی صداها و انفعال قشر دانشجو به سود چه کسی است ؟ البته ناگفته نگذارم اینکه دانشگاه" اتاق جنگ" بین احزاب شود، نیز پسندیده نیست ،اما این سوی مسئله که خمودی و خموشی و انفعال و سکوت دل خوشی عده ای شده و بدان راضی اند، نیز در اشتباهند چرا که سکوت همیشه به معنای رضایت به وضعیت موجود نیست !
سردی برف !!
زمستان را بود شب های دلکش / کنار دوستان پاک و بی غش
صدای ضرب باران پشت شیشه / نوای گرم یاران پای آتش
هنوز نیامده ، می خواهم از زمستان بنویسم، امروز هوای گرگان در کل زمستانی بود، نمی دانم چرا این فصل را زمستان سیاه گفته اند، زمستانی که امروز من دیدم خیلی هم سفید بود! برف مثلِِِِِِِِ فرشی از جنس مخملِ سفید روستای زیبای زیارت را پوشانده بود، بچه ها را گرفتم و راهی آنجا شدم، سوار ماشین وقتی آرام آرام می رانی لاستیک چرخ ماشین که به کف خیس آسفالت می خوره، صدای دلکشی دارد، برگها به رنگی بین زردی و سرخی ،چیزی مایل به رنگ لبو پخته شده، برفِ سفیدِ شفاف ،زیر تابش خورشید مثلِ نقره، چِک، چِک، قطره های آب شده ی برف ، این ها را من امروز دیدم، به زیارت که رسیدم ،طاقتم سر آمد، یاد بچه گی ها و دوران شلوغی افتادم برف بازی و جذابیت همیشگی!! همه را پیاده کردم ،گلوله های برف بود که به هم می زدیم، من یک طرف، دختر و پسرم، یک طرف، دست ها از سرما مثلِ چوب خشک، برفها را که گلوله می کردیم ،حالا بزن، چند تا که می زدم چند تا هم می خوردم! سر، دست، پا، همه برفی شده ... یک لحظه احساس کردم گرمای خانواده در سرما ی برف چه دل چسب است !! یعضی ها فکر می کنند ما رو چه به این رفتارها !! آدم وقتی بزرگ شد، دیگر هیچ وقت نباید بچه شود! و جست و خیز کند، این فکر غلطیه، پیامبر، می فرماید با بچه ها که بازی می کنید بچه بشید ! گاهی فکر می کنم که این رفتارها فضای خانواده را گرمتر و دل چسب می کند، بچه ها احساس صمیمیت بیشتری می کنند، و برای جستن محبت سراغ خارج خانه نمی روند و چقدر برای خانواده ی ایرانی لازم است، خانواده ای که می دوند، یعنی همگی با هم می دوند ! تا زندگی شان را اداره کنند! طول هفته که کمتر کنار هم اند! چه خوبه آخر هفته ای، اینگونه بگذرانند، در سرمای زمستان با پرتاب گلوله های برفی و صمیمیتی به گرمای خورشید ،راستی زمستان اینگونه که باشد زیباست ، نظر شما چیست ؟
ُُ
رئیس جمهور دیکتاتور !!
خبرهایی که از "جمهوری اسلامی پاکستان " می رسد، نشان از آن دارد که پرویز مشرف رئیس جمهور نظامی آن کشور برای ماندن بر مسند قدرت همه ی آن دستاورد های دموکراسی نیم بند پاکستان را به تعطیلی کشانده است، رسانه ها و روزنامه های مستقل تعطیل می شوند، فعالان سیاسی بازداشت شده و احزاب منتقد حکومت محدودیت پیدا می کنند و این همه در حالی است که پیش از این دادستان عالی کشور به دستور مشرف از سمت خود عزل می شود، آنچه که این روزها در پاکستان به عنوان کشوری به نام جمهوری اسلامی می گذرد قبل از هر چیزی می رساند که عنوان" جمهوری اسلامی" گاه آنچنان محتوائی به دور از نام خود پیدا می کند که نه جمهوری است و نه اسلامی !! به عبارت دیگر عنوان خالی از محتوی چیزی را عوض نمی کند جز آنکه به معنا و مفهوم آن عنوان لطمه وارد کند ! نکته ی قابل تامل این است که پرویز مشرف به عنوان فردی نظامی با در اختیار داشتن همه ی سرچشمه های قدرت خود را به منصب ریاست جمهوری رساند، در حالی که تجربه نشان داده که نظامیان نمی توانند حکومت گران خوبی باشند آنچه که آنان عادت کرده اند کرنش و اطاعت زیردستان از مافوق است و صد البته حکمران منتخب مردم می بایست نه آنکه از آنان در انتظار کرنش بلکه نقد و مخالفت آنان را به جان خود خریدار باشد، فضای پادگان به اقتضای طبیعت خود صاحبان خود را به اطاعت بی چون و چرا عادت می دهد و این با آنچه که در جامعه ی متکثر می گذرد سازگاری ندارد، پرویز مشرف اصرار دارد که با حفظ موقعیت نظامی خویش رئیس جمهور هم باشد !! و البته این سوال جدی مطرح است نظامیانی که با تفنگ و فشنگ سر و کار دارند چه تضمینی وجود دارد که با همان ابزار سراغ مخالفان سیاسی و رقیبان انتخاباتی خویش نروند ؟!! تعطیل کردن رسانه های مستقل و روزنامه های منتقد زمینه ای شد که دیکتاتور در سراسر کشور اعلام وضعیت فوق العاده کند، مسئله این است که چه نسبتی بین رسانه ها و مطبوعات از یک سو و خاموش کردن ندای دموکراسی خواهی در آن کشور وجود دارد ؟ سوالی که پاسخی روشن دارد، طبیعی است که با وجود مطبوعات و رسانه های مستقل و منتقد دیگر جائی برای یکه تازی و استبداد ورزی دیکتاتور پاکستان باقی نمی ماند از این رو برای اعلام وضعیت فوق العاده اولین گام را در خاموش کردن مطبوعات بر می دارد، مطبوعات منتقد و شجاع نقش مهمی در آگاهی بخشی به توده های مردم دارند و صد البته توده ی آگاه و مطلع هیچ زمینه ای را برای دوام و بقاء دیکتاتوری پرویز مشرف باقی نخواهد گذاشت، از این رو طبیعی است که او نتواند روزنامه ها را برتابد و دستور خاموشی انها را می دهد تا مردم پاکستان را در بی خبری نگه دارد آرزوئی که در دنیای کوچک شده ی کنونی با این همه تنوع ابزار اطلاع رسانی دست یافتنی نیست !!
شب مه گرفته ی پاییزی
امشب هم مثل شبهای جمعه ی دیگر قصد کردم، که قدمی بزنم ، پارک نزدیک منزل ما جای خوبی برای گذران خلوت تنهائی در شبهای پاییزی است، به خصوص اینکه امشب تمام پارک در مه فرو رفته بود، باور کنیداین حرف مرا، که پاییز قشنگ ترین فصل خداست، من که اینطور فکر می کنم، به این چند بیت دقت کنید :
در حیرتم که با همه زیبائی خزان / زیبائی بهار بود شهره در جهان
چندان که شاعران به بهارند شیفته / من عاشق خزانم و زیبائی خزان
من یک دم از خزان نفروشم به صد بهار / گیرم که خورده بر من گیرند این و آن
آن دل که خو گرفت به غم با خزان خو شست / خوش باد نو بهار به دلهای شادمان
بر برگ های زرد خزانی نوشته اند / سر بسته نکته ها که سپنجی است این جهان
هر برگ خزان خواند از دور روزگار / افسانه شگرفم در گوش بی زبان
گوید که نیستی ست سرانجام هر چه هست / گوید که پیری ست تو را در پی ، ای جوان
خلاصه ، پائیز وقت مناسبی برای خلوت تنهائی است، خزان رنگارنگ ، خش خش برگ های خشک و شکستن سرشاخه های خشک شده .... همه ی اینها وقتی که در حیاط خلوت تنهائی قدم بزنی، بهترین فرصت را برای انسان فراهم می کند که کمی بیاندیشد، همان فرصتی که خیلی از ما ها از خودمان دریغ کرده اییم !!... می دویم .. می دویم و باز هم می دویم ... و دریغ از اینکه فرصتی برای خودمان بگذاریم، من که امشب وقتی در هوای مه گرفته ی گرگان قدم می زدم در این فکر بودم ... که چه مقدار وقت می گذارم تا فکر کنم ؟ به خصوص وقتی تنها قدم می زنیم در واقع تنها نیستیم !! وجودی دیگر راهم می توانیم احساس کنیم، وجودی که در غوغای روز فراموشش کرده اییم .... بله ... خدا ... او را می توانیم احساس کنیم در آغوشش باشیم و گرمای دستانش را بر سر خود احساس کنیم، راستش را بخواهید من خدا را اینگونه و در این حالتها حس می کنم .. نه در شلو غی های روز و خود نمایی های روز مره !! وقتی با او تنها که هستم در زیر آسمان ابری،" عشق" او را خالصانه تر می یابم ،جدای از عادت ها و تکرار های متشرعانه ... وه ...که چقدر از او دورم وقتی که می خواهم نشان دهم که دین دارم ... و چه به او نزدیکم وقتی که خودم هستم و او !! این دست نوشته .. یا بهتر است بگویم شب نوشته ای که به دوستداران پاییز تقدیم می کنم


