ملخ خور !!
ارتفاعات پوشیده از برف ملخ خور ، سرما را تا عمق استخوان می برد ، زمستان سردی بود ، چند نفری شدیم به همراه رزمندگان از مریوان برای حلبچه به راه افتادیم ؛ گروههای کوچک و بزرگ از رزمندگان به سمت خط مقدم در آن سوی کوهها در حرکت بودند هوای بسیار سرد و جاده ی پر از برف و گل و لای آن ، حرکت را سخت کرده بود هر قدمی که بر می داشتیم ؛ برای قدم بعدی باید پا را به زور از گل ها جدا می کردیم ، تازه اگر چکمه ها جلوتر جدا نشده باشد! این خاطرات آنقدر برای نگارنده تازگی دارد که انگار همین دیروز بود ..... بین راه" رستم" را دیدم خیلی خوشحال شدم ؛رستم میقانی از بچه های قدیمی و با اخلاص جنگ بود؛ "جبهه" طوری بود وقتی بچه شهر خودمان را می دیدیم ،صد گل از رویمان شکفته می شد، صحبت های ما که تمام شد، پیشنهاد داد که همراه او باشیم، از خدا خواسته سریع قبول کردم، دو - سه نفری شدیم که ما را از میان بر به طرف دشت حلبچه برد، خوش انصاف آنقدر ما را از سنگلاخ ها و شیارها ی خطرناک عبور داد که کم کم از اینکه بخواهم سالم برسم به شک افتادم !!همگی نفس زنان به بالاترین نقطه ی ارتفاعات ملخ خور رسیدیم تمام شهر حلبچه و اطراف آن پیدا بود همانجا" مرتضی قربانی" را دیدم شاید بشناسیدش؟..... قدرت فرماندهی اوو اخلاص و پاکی اش نیازی به تعریف ندارد، شجاعت کم نظیری داشت خوش و بشی با مرتضی کردم و روانه ی حلبچه شدم در بین راه صف طویلی از اسیران جنگی عراقی دیده می شد، لنگان لنگان حرکت می کردند، یاس و نا امیدی را از چهره ی تک تک آنها می شد دید، اما در سوی دیگر دسته دسته از کردهای عراقی که به سمت مرز ایرا ن حرکت می کردند، مدت کمی در حلبچه ماندم، هنگام بازگشت به نزدیکی ارتفاعات ملخ خور رسیده بودم که ناگهان هواپیماههای عراقی پیدایشان شد ..... بوم.... ..بوم.... بمب ها بود که بر سر مردم بی دفاع می ریخت، در آن لحظه ها هر کسی به سمتی می دوید من در قسمت مرتفع بودم از آن بالا جمعیت زیادی را می دیدم که هر کدام هراسان می گریختند، جمع زیادی زن و بچه ی بی دفاع که نمی دانستند به کدام سمت بروند، آنها که توانسته بودند فرار کنند، با پای پیاده و سوز سرما، بچه های کوچک در بغل گرسنه و خسته، خودشان را به پای ارتفاعات رسانده بودند آنجا که می رسیدند، تازه اول گرفتاری بود، ارتفاعات پر از برف را باید بالا می امدند تا به جان پناهی برسند، دیدن اینها چه احساسی به انسان می دهد ؟!! روی تخته سنگی نشسته بودم و این صحنه ها را می دیدم و آرام آرام قطره های اشک می غلطیدند و دل سرد برف را می شکافتند؛ بچه های کوچکی را دیدم که مواد شیمیایی چشمهای قشنگشان را کور کرده بود صورت های ورم کرده، فریادهایی از سر درد، و با دستان کوچک دامن مادررا چسبیده !! پیرمردها و پیرزنهایی ناتوان که از شدت سرما نای حرکت نداشتند ... خلاصه قیامتی بود، کردهای حلبچه مردمانی مظلوم بودند این را می شد از چشمها شان خواند، تا به حال فریاد چشمها را شنیده ایید؟!! "فریاد بی صدا" ی آنها از ظلم و ستم صدام بود، اما اجازه بدهید روی دیگر این سکه را هم برایتان روایت کنم ،بسیجی های نازنین که دست نوازش بر سر کرد ها می کشیدند، مهربانانه آنان را پناه می دادند، لباس، غذا، دارو و خلاصه هر چه که می خواستند در اختیارشان گذاشتند، از چشمهاشان برق مهربانی و محبت می جهید، فراموش نمی کنم که حتی چند اسیری را دیدم ، گرسنه و خسته به بالای کوه رسیده بودند، یکی از بسیجی ها چه مهربانانه به آنان غذا داد،...... وه ! که چه بودند؟ و کجا رفتند !! باری ،اکنون این دست نوشته را به مناسبت پنجم آذر، روز بسیج، ارائه می کنم تا یادی از آن "دلاوران مهربان" "شده باشد آنها آنگونه بودند، چه مقدار از خوبی های آنان راما به یادگار گرفته اییم ؟ .. چقدر ؟ ... بهتر است کمی فکر کنیم ..تجلیل،تکریم، یاد، و نام ...کم و بیش هست . اما ، نه ؛ مقصود م آن است که چه مقدار از آن محتوی را نگه داشته ایم ؟ پاسخ بماند ، هر کس برای خودش !!.
" .....و اینبار برای خوانندگان "
اکنون که دست به قلم برده ام ،چیزی نزدیک به هشت سال از اولین دست نوشته هایم در نشریه ی " پیک خزر " می گذرد ، هشت سالی پر فراز و نشیب ؛ گاه سرحال
بوده ام و نوشته ام ؛ و گاه غمناک و دلگیر ، قلم بر زمین گذاشته ام ، هر چند در این عالم وانفساه ، " نوشتن " جنسی از نوع حرکت در میدان مین است که باید مواظب همه ی اطرافت باشی !! گاه دوستان مشفق مرا توصیه ی به ننوشتن کردند که دست و زبان را نگه دارم و کنجی نشینم .......اما راستی در این صورت "فهم " را چه باید می کردم ؟!! می شود ، ننوشت ؛ و یا نگفت اما نمی شود ؛ که نفهمید !!! یاد سروده ی سید اشرف الدین حسینی ( نسیم شمال ) افتادم که :
دست مزن ! چشم ؛ ببستم دو دست / راه مرو ! چشم ؛ دو پایم شکست
حرف مزن ! قطع نمودم سخن / نطق مکن ! چشم ؛ ببستم دهن
هیچ نفهم ! این سخن عنوان مکن / خواهش نا فهمی انسان مکن
لال شوم ؛ کور شوم ، کر شوم / لیک محال است که من (....) شوم !!
به عبارت دیگر ؛ کوری ؛ کری و لالی امر شدنی است ، می شود به دیگران امر کرد که کور و کر و لال شوند اما " نفهمی " امر شدنی نیست ....
........ بگذریم از اصل مسئله دور شدم ؛ بای در طول این سالها همیشه دغدغه ام این بود ؛ حال که عده ای وقت تلف می کنند و تراوشات این قلم شکسته را می خوانند ؛چه نظرو ایده ای دارند ؟ همیشه در این فکر بودم که چگونه از نظر و رای آنا ن مطلع شوم و چگونه می توانم رابطه ای دو سویه و طرفینی داشته باشم ؟ تا آنکه چندی پیش سید محمد علی ابطحی به گرگان آمده بود نوشته های مرا که دید توصیه کرد که آنها را در دنیای مجازی به دید و قضاوت دیگران بگذارم ؛ هم ماندنی است و هم ارتباط دو سویه خواهد شد از این رو وبلاگی به نام " نگاه نو " طراحی کردم ؛ دست و پا شکسته !! اما برای شروع بد نیست ! از همه ی کسانی که در طول این سالها نوشته هایم را خوانده اند
می خواهم سری به وبلاگم بزنند و حرفهایشان را برایم بنویسند و یا ایمیل کنند ، بعضی ها به من می گویند ؛ " آخوند و وبلاگ نویسی ؟!!!" ....و من هم می گویم ...."مگه چیه ؟؟!!....این هم منبری از جنس جدیده !!!! "
البته نا گفته نگذارم قصد نصیحت و موعظه ندارم ، اینها جای خودش فقط دست نوشته ها و دل نوشته ها و به تعبیر درست تر "شب نوشته هایم " را می آورم تا خوانندگان نظر شیخ یک لا قبائی همچون نگارنده را هم بدانند به خصوص جوانان و دانشجویانی که سوال و شبهه ای دارند ؛ بنویسند ، در حد سواد و اطلاعاتم پاسخ می دهم و اما آدرس من
shahiniviews.blogfa.comemil :abdollah. shahini@ yahoo. com
مشروطیت قدرت*
يکصد سال پيش ايرانيان روند جديدي را در محدودسازي، پاسخگوکردن و مشروطيت قدرت حاکمان آغاز کردند، روندي که بهرغم فراز و نشيبهاي بعدي، سرمايهاي گرانسنگ براي جامعه کنوني ايران دانسته ميشود. البته در آغاز حادثه، سخن از «عدالتخانه» و «دفاع از حقوق مظلومان» و «جلوگيري از تعدي گماشتگان دولت» بود، و از خاستگاه دين به دفاع از حقوق مردم پرداخته شد، لکن به مرور ايرانيان با مقولههاي جديدي مانند «مجلس شورا» به عنوان«نهاد»ي که رسما متکفل دفاع از حقوق مردم است، آشنا شدند.
هرچند اين آشنايي با تجربيات جديد بشر که از طريق مطبوعات، ترجمه متون، و رفت و آمدهاي سياحتي، تجارتي و... حاصل شد، لکن در متن خود، دچار «تعارض»پروري شد، به گونهاي که عدهاي به يکباره خود را باختند، و با روحيه اي کاملا بهتزده در برابر آنچه که بعضا تجربيات موفق بشر محسوب ميشد، ناگهان به نفي و رَدّ هر چه که رنگ و بوي بومي و مذهبي داشت پرداختند و عدهاي ديگر در برخوردي کاملا عکسالعملي از موضع دفاع از دين، ضمن مقابله با دسته اول، هر نوع تجدد و نوگرايي را مقابله با دين تفسير کرده و به مبارزه برخواستند، البته ورود به عالم انگيزهها شايد خيلي پسنديده نباشد اما به هر حال آنچه که نتيجه رفتار بعضي از افراد گروه اول بود، باورهاي نهفته در اعماق جان مردم ناديده گرفته شد و نتيجه رفتار بعضي از افراد گروه دوم نيز متاسفانه، «استبداد» و «خودکامگي» تقديس شد. هر چند در صداقت و درستي انگيزه عدهاي از هر دو دسته نميتوان ترديد کرد، بيشک عدهاي از روشنفکران جامعه ايراني، «استبداد تاريخي» را بلاي جان ملت و هدف از طرح «مشروطيت قدرت» را لجام زدن برقدرت بيمهارت سلاطين قاجار و نجات ملت از آنان ميدانستند. نيز عدهاي ديگر از دسته دوم با داشتن دغدغههاي ديني بهرغم اشتباهات احتمالي در روش و تاکتيک، نميتوانستند در سايه تجددخواهي، شاهد هجوم و حمله به باورهاي ديني مردم باشند.
نگارنده نميداند که آيا جريان قوي يا افراد متنفذي در آن عصر متوجه اين نکته بودند که ميتوان با تفکيک مسائل از همديگر«تجددخواهي» و «مليت طلبي» را از «خودباختگي» و «مذهبستيزي» جدا کرد و نيز «دينخواهي» و «توجه به روح اسلام، يعني عدالت و آزادي و پرهيز از قشرينگري» را از انديشههاي خشک و سليقههاي تنگ و تاريک جدا کرد؟ آيا امکان فهم و طرح شفاف اين انديشه تلفيقي وجود داشته است؟ تلفيقي که هيچ يک از دو جز» اسلاميت و جمهوريت قرباني توجه بيشتر به جز» ديگر نشود، آنگونه که تجربه «جمهوري اسلامي» به ما مي فهماند؟
* این مطلب قبلاً در شماره 64 هفتهنامه اقتصاد گلستان، به تاریخ چهارشنبه 11/5/1385 چاپ و منتشر شده است.
پادشاه عاقل !
گذشته های دور در شهری بزرگ پادشاهی عاقل حکمرانی می کرد که راه و رسم مردمداری را به خوبی می دانست جز اینکه فرزندی به غایت ساده دل و کوته اندیش از خود به جا گذاشته بود که عقل و درایت پدری را در او نشانی نبود . روز و روزگاری کسب و کار نقاشان شهر کساد شد و همگی گریان و نالان دست به دامن "شاهزاده " شدند که در شب عیدی کمکی به آنان رساند ،شازده ی خام و بی تجربه نیز که البته از بی نوائی جماعت نقاشان دل سوخته بود ، دستور دادکه کیسه های سیم و زر را از بیت المال آوردند ، نقاشان لبخند بر لب ، دست های دراز شده به سوی شازده ، همگی به صف ایستاده ،و او در کف دست هر یک چند سکه ی درهم و دینار می نهد ! خبر این داستان که به گوش شاه رسید ناراحت و خشمگین از این بی تجربگی پسر ؛ بعد از عقاب و عتابی که به او کرد ، در کنار خود نشاند تا تدبیر حکمرانی را از او یاد گیرد . به فور دستور دادکه شهردار شهر را حاضر کنند و همگی به بازدید از شهر رفتند . ........چشم شاه که به درب های رنگ و رو رفته ی خانه ها و مغازه ها افتاد ، فریادی بلند بر سر شهر دار کشید .
- ای مادر مرده این چه وضعی است که می بینم ؟؟!!
و شهر دار که تنش مثل بید می لرزید ، لرزان و ترسان گفت :
- قبله ی عالم چه دستوری دارند ؟
- همین فردا تمام مردم را تکلیف می کنی که درب خانه ها و مغازه هاشان را رنگ کنند .
........... و فردای آن روز بود که هر خانه و مغازه ای را که می دیدی ، نقاشی شت به دست مشغول به کار است در آن چند روز پول زیادی به دست نقاشان رسید و توانستند در شب عید نفس راحتی کشند . پادشاه عاقل هم که از رونق کار نقاشان خوشحال بود رو به فرزندش کرد و گفت :
" اگر قصد یاری به نقاشان را داشتی نمی بایست آنان را به گدائی و دست درازی سوی خودت عادت دهی ، این بدترین خصلتی است
که حاکمان مردم خود را به گدائی وادارند چرا که کمک ناچیز تو نه مشکلاتشان را حل می کند بلکه گداپروری هم کرده ای ، از بیت المال
که برای آنان است داده ای ؛ آبرویشان را هم برده ای !!! برایشان کار مهیا کن تا پول زور و بازوی خود را خورند ، هم کارشان رونق گیرد
و هم آبرویشان محفوظ ماند "
***********************************************************************
باری هر گاه بنا باشد مردم به صف بایستند ؛ عریضه نویسی کنند و در قبال درخواست و گردن های کج ؛ درهم و دیناری دریافت دارند نتیجه اش همین خواهد شد که نه ثروت بلکه فقر و نداری به مساوات بین مردم توزیع خواهد شد !! از یک سو منابع به هدر رفته و از سوی دیگر مراجعان نیز به مرور به اینکه " دستی دراز " کنند تا مشکلشان حل شود عادت خواهند کرد و این چه بد ارمغانی است برای مردم !!! و چه عاقلانه است اینکه منابع ثروت صرف و خرج آن شود که مردم کار کنند تا هم سفره هاشان رنگین شود و هم مهمتر اینکه عزت آنان محفوظ ماند .
عشق زمینی !!
سلام ، امشب که کم کم به نیمه های آن می رسم ، رو به شب نوشته آوردم ... بله ...چه خوبه ... ..دست نوشته ی امشب را ،" شب نوشته " بنامم... ؛ مدتی بود که جوانی از من می خواست که وقتی بگذارم تا خصوصی حرفها ی او را بشنوم ،امروز برایش پیغام فرستاده بودم که به دفترم بیاد ، که البته به موقع آمد از مقدمات حرفها ش بگذرم ، مقدمه چینی می کرد تا زمینه برای گفتن اصل حرف آماده شود ، من اینرا فهمیده بودم که اصل حرف چیز دیگری است لذا ساکت ماندم تا خودش به آن برسد ، همه ی جوانها همینند ؛ اول به راحتی حرف نمی زنند بعد که کمی خو کردند بیا و ببین چه ها که نمی گویند !! بندگان خدا حق دارند گاهی اصلا گوشی برای شنیدن پیدا نمی شود ...بگذریم ...این جوانی که به دفترم آمده بود را از قبل می شناختم اما نمی دانستم که گرفتار شده !!! ....نه ...نه .. صبر کنید ...مقصودم از اینکه گفتم ؛ گرفتار شده نه اینکه چک برگشتی داشته یا اینکه کشتی اش غرق شده ، گرفتار شده اما نه از این نوع گرفتاری ها .... حالا شاید حدس زده باشید که یک جوان در این دوره زمانه ممکنه گرفتار چی شده باشد ..بله گرفتار عشق و علاقه به دختر خانم خوب و پاکی که هر دو همدیگر را می خواستند ؛ خانواده ها هم راضی شده اند ...اما ...اما ..چی؟ ..ممکنه بپرسید پس مشکل چیست !!؟ مشکل همان چیزی بود که مثل این جوان خیلی های دیگر هم دارند ، من آن جوان را به خاطر عشقش ملامت نکردم ، از مردانگی دور است که دل شیدا را ملامت کنیم ، به قول " دیوانه قمشه ای " که میگوید :
خوش تر ز روزگار جنون روزگار نیست / نیکوتر از دیار محبت دیار نیست
سود و زیان عشق به حکم ضرورت است / ما را در این معامله هیچ اختیار نیست
رو دل به عشق ده که به ویرانگی کشد / شهری که در قلمرو این شهریار نیست
آماجگاه تیر هلاک ار شود رواست / آن سینه کاو ز ناوک عشقی فگار نیست
اما از اصل ماجرا دور نشویم ؛ اینرا اشاره کردم که آن جوان هم گرفتاری ای شبیه به دیگران داشت ، حالا که خانواده ها با اصل ازدواج موافق بودند اما برای مهریه ؛طرف پسر می گفت 14 سکه !! نه بیشتر !! و طرف دختر می گفت 1368 سکه نه کمتر !! یعنی سال تولد دختر خانم !! عجیب هم اینکه هر دو طرف روی حرفها شان محکم ایستادند و کوتاه هم نمی آیند !! حالا روشن شد که چرا من آن جوان را در عشق پاکش ملامت نمی کنم آنان که باید سرزنش شوند ، خانوادهها اند و الا آن جوان که خلاف شرعی نداشت ؛عشقی دارد و دل شیدایی ،تازه عشقش هم پاک وخدائی است وقتی همدیگر را پسندیدند از راهش وارد شدند و بزرگتر ها را سراغ هم فرستادند این خانوادهها شان هستند که هر کدام چیزی گفتند ..یکی از مهریه ..دیگری از شیر بها !! .. آن یکی از کار ..دیگری از ... خلاصه آنقدر سنگ جلو راه گذاشتند تا آن دوبه هم نرسند و به ناچار آن جوان نالان و گریان به سراغ بنده بیاید در اینجا حرف من با خانواده ها این است ؛وقتی دو جوان همدیگر را پسندیدند ، همین کافیست که تلاش کنیم تا به هم برسند به خصوص وقتی که نسبت به هم عشق و علاقه دارند ، نگاه داشتن آنها در بلا تکلیفی و سنگ اندازی هر چند به نیت دلسوزی !! از انسانیت به دور است ، اینجانب به اندازه ی خودم در آموزه های دین تخصص دارم در هیچ کجای اسلام این سختگیری ها تایید نمی شود اجازه بدهیم وقتی همدیگر را دوست داشتند زندگی را شروع بکنند در ادامه مشکلات حل خواهد شد ، مگر وقتی که پدر و مادر های ما شروع کردند همه چیز داشتند ؟ ...زمانه عوض شده ؟ ... نخیر ؛ زمانه را ما انسانها می سازیم ؛ بیاییم بهتر از این که الان هست بسازیم ؛ به خدا قسم اگر سخت بگبربم دختر و پسر جوان امروز ما گرفتار بیماری های عجیبی خواهد شد که اول دارد و آخر نداره !! به هر حال دل دارند ، عشق دارند و مهمتر از همه غریزه ای که خداوند در وجود همه ی ما گذاشته ؛ که می بایست به موقع به آن جواب داد ، بله بین عشق و هوس زمین تا آسمان فاصله است اما اگر در ازدواج آسان نگیریم ؛ جوان ناچار می شود به جای عشق سراغ هوس برود ، آنوقت بعضی ها چماق بر سرش می کوبند که چرا چنین یا چنان شد ؟؟ عشق از نوع زمینی پیوند با عشق آسمانی و خدائی دارد پس بیهوده آنرا نکوبیم و نا دیده نگیریم ؛ قبول دارم که مشکلات اقتصادی شروع زندگی ها را سخت کرده ، اما به قول "واسوانی " آن عارف هندی که : "اگر در قلبتان عشق باشد می توانید هر روز معجزه کنید " و یا به فرموده ی حضرت حافظ که : " کمل سر محبت بین نه نقص گناه / که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند .
اینجانب این بحث را پیش کشیدم ، اما در انتظار دریافت نظر جوانان عزیز و خانواده های محترم هستم به برکت اینترنت ارتباط ها راحت شده ، به آدرس وبلاگم ، نظراتتان را برایم بفرستید ، چشم به راهم !!
دانای بردبار !
"......آرام آرام گام بر می دارد و خود را به داخل مسجد الحرام می رساند ، این ، ابن ابی العوجا است ، از دهریون عرب که هیچ اعتقادی به خداوند و روز جزا ندارد اما اکنون بی توجه به خیل حاجیان آنها را کنار می زند و پا به داخل مسجدالحرام می گذارد ... در این فکر است که این مردم چه بیهوده به گرد خانه ای سنگی می گردند !! ...تند تر گام برمی دارد تا خود را به حلقه ی بحث برساند دوستانش او را دعوت کرده اند تا در بحثی با "هشام " شرکت کند ، نزدیک که شد ، به شیوه ی هم کیشانش سلامی کرد و شروع به بحث کرد ، آنچه که می گفت ، پا سخ می شنوید ، آنچه که می بافت با سر انگشتان قدرتمند هشام گشوده می شد ..تا آنکه ناگهان از بیهودگی رفتار حاجیان سخن گفت ....سخنش به اینجا که رسید ...مشت گره کرده ی هشام بود که به آسمان بلند شد جمله هایی از سر خشم به زبان آورد .
- تو ای (......) حق چنین سخن ها را نداری !!!!
و در جوابش "ابن ابی العوجا " گفت :
- تو را چه شد ؟!! که اینچنین خشمگینی !!! قسم به آن خدایی که تو می پرستی ، بدتر از این سخنان را در رد خدایت و انکار او به استادت " جعفر الصادق " به زبان می آورم ، عصبانی نمی شود که هیچ ، فقط سرش را پایین می اندازد ، به حرفهایم گوش می کند ، آنگاه به نرمی و مهربانانه پاسخم را می دهد ، تو شاگرد چنان استادی هستی ؟؟؟!!!
******************************************************
باری ، آنجه که خیلی خلاصه بدان پرداختم برخوردی بود که بین "هشام " از شاگردان امام صادق (ع) و " ابن ابی العوجا " رخ داده بود ، هفته ای که پیش رو داریم 25 شوال مصادف با شهادت امام صادق است ، خواهش می کنم یکبار دیگر اما اینبار با دقت بیشتر تکه ی تاریخی ای که در ابتدا آوردم را بخوانید " ابن ابی العوجا " با سخنانش دین و دیانت را با شدید ترین و غلیظ ترین حرفها زیر سوال می برد ، هنگامی که با نابردباری و رفتار خشن "هشام " مواجه می شود ، متعجبانه رفتار کریمانه ی امام را به او یاد آوری می کند ، که امام صادق سرسخت ترین مخالفان را تحمل کرده نه آنکه با آنان با الفاظی نازیبا سخن نمی گوید بلکه تمام گوش می شود و به حرفها ی آنها توجه می کند ، تکه ی تاریخی فوق را به مناسبت سالگشت شهادت آن اما م عزیز نوشتم راستش را بخواهید می خواهم همین را بهانه ای کنم تا از مسئله ای در همین راستا بنویسم ، ما روحانیون افتخارمان این است که خود را شاگرد امام صادق (ع) می دانیم ، سوالی که اکنون از خود و دیگر دوستان طلبه دارم این است که تا چه اندازه این خصلت خوب " بردباری و تحمل مخالف " را از آن امام بزرگوار آموخته ایم ؟ تا چه اندازه وقتی سخنی خلاف عقیده ی خود می شنویم ؛ به گوینده اجازه ی سخن گفتن می دهیم ؟ مخالفت و نقد منتقدان خودمان را چقدر تحمل می کنیم ؟؟ اینها سوالات جدی ای است که باید از خودمان داشته باشیم ! و البته جامعه هم در انتظار پاسخ !! گاهی بعضی از ما طلبه ها وقتی کسی به ما نقدی دارد آنچنان برآشفته می شویم که گویا آسمان به زیر آمده و ناموس خدا با خطر مواجه شده !! من به عنوان یک " طلبه " نمی بایست خودم را برابر با تمام حقیقت و مظهر تام دیانت بدانم که اگر کسی شخص مرا نقد کرد آن را مخالفت با دین و حقیقت تفسیر کنم ،!! این یک حقیقت تلخ است که متاسفانه برخی از ما طلبه ها اینگونه ایم ، متاسفانه برخی از ما طوری رفتار کرده اییم که اولا به راحتی در روبرویمان نقدمان نمی کنند شاید دیده اند که آستانه ی تحمل برخی از ما پایین است و ثانیا اگر کسی نقدی را هم به زبان آورد ، متهم به چیز هایی بشود البته ناگفته نماند در روحانیت کم نیستند کسانی که تحملی زیاد برای شنیدن سخن مخالف دارند اما باز هم متاسفانه صدای همان اندک افراد نابردبار " بلند تر " به گوش می رسد ، فراموش نمی کنم در همین شهر ما چندی قبل فردی دعوت به سخنرانی شد اما یک طلبه ی جوان آنچنان داد و فریادی به راه انداخت که اصلا اجازه ی سخن به آن سخنران بیچاره نداد !! من که گوشه ای نشسته بودم وقتی نابردباری او را دیدم ، جدا خجالت کشیدم ! رفتاری از او سر زد که مطمئن هستم ، آقایان عاما دین هیچ کدام آنرا تایید نمی کنند ، هنگامی که امام صادق سخن منکران خدا را تحمل می کند چرا ما نباید منتقدان به خود را تحمل نکنیم ؟؟ حتی اگر بر فرض کسانی اساس دیانت راهم نقد کنند اجازه حرف زدن را به آنها بدهیم ، آنگاه منطقی و با ملایمت جواب بدهیم ، چرا که بردباری نشانه ی دانایی است از این رو هر گونه نابردباری حمل بر نادانی خواهد شد . آیا به این مسئله دقت کرده اییم ؟؟ در دنیای کوچک شده ی کنونی ؛ نمی توان جلوی سخن گفتن را گرفت ، والله شدنی نیست اگر شک دارید از جوان داخل خانه ی خودتان بپرسید که چگونه با فشردن یک دگمه به دنیایی از اندیشه و فکر غلط یا درست در آنطرف دنیا می توان راه یافت !! مهم این است که دلیل منطقی در دست ، برد باری به خرج دهیم واز تعصب دوری کنیم ؛ چه زیبا حضرت مولوی فرموده است :
هر نبی و هر ولی را مسلکی است / لیک با حق می برد ؛ جمله یکی است
چون که بیرنگی اسیر رنگ شد / موسیی با موسیی در جنگ شد
چون به بیرنگی رسی کان داشتی / موسی و فرعون دارند آشتی
بله به دید جناب مولانا همه نابردباری ها به رنگها یی است که به خود زده اییم و هر روز هم پر رنگتر می کنیم
و یا حافظ شیرین سخن می فرماید :
در عشق ؛ خانقاه و خرابات فرق نیست / هر جا که هست پرتوی روی حبیب است
امید وارم ؛ ما نیز همچون آن دانای بردبار ؛ در برابر کسانی که ما را نمی پسندند و نقدی دارند ، " صبوری و بی رنگی " به خرج دهیم .
من وآن جوان کوهنورد !
سلام ، به قول آن بازیگر "لر بختیاری" که من به کسی "التماس " نمی کنم ؛ نوشته ام را بخواند اما "خواهش" می کنم کسی که شروع به خواندن کرد تا آخرش برود !!اینکه قسمتی را ببیند ؛ حوصله بقیه را نداشته باشد ، مشکل ایجاد می کنه هم برای خودش و هم برای نگارنده ! نوشته های بنده خوب یا بد اینطوریه ، بعضی قسمت ها وقتی از قسمت های دیگر جدا بشود ، ممکنه سوء تفاهم ایجاد کند ... بگذریم ...
صبح جمعه مثل همه هفته ؛ شال و کلاه کردم و به کوه رفتم ؛ قبل از هر چیزی احساس خودم را بگویم ، قشنگترین فصل جنگل " فصل خزان " است ، شاید شما موافق نباشید ؛ اما بهتره در این فصل سری به جنگل بزنید ؛ پا را که روی برگها می کشی ؛ " خش ، خش " صدا که می کند ، موسیقی جنگل همینه ! ، " ترق، ترق" شاخه های خشک کوچک زیر پا که می شکنند ، صدای باد پاییزی که در داخل درختهای نیمه عریان می پیچند ، همه ی اینها سمفونی جنگل را کامل می کنند ، وه ، که چقدر لذت داره !! همه می گویند غروب باییز غمناکه !! اما به نظرم اینطور نیست ، خصوصا اگر غروب پاییز را در جنگل هزار رنگ باشیم ، خیلی هم زیبا و فرح بخشه ، منوچهری دامغانی برای پاییز چه قشنگ سروده :
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است / باد خنک از جانب خوارزم وزان است
آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزان است / گویی به مثل پیرهن رنگ رزان است
دهقان به تعجب سر انگشت گزان است / کاندر چمنو باغ نه گل ماند و نه گلنار
به ، به ...چقدر زیبا گفته ، با اینکه در پاییز هیچ گل و چمنی نیست اما مثل پیراهن رنگرزان ، رنگا رنگ است و زیبا ؛ .....
....گویا از اصل مسئله دور شدم ، برگردیم تابرای شما شرح بدهم که چه شد ؛ امروز که به کوه رفتم ؛ عجله ، عجله شد و فراموش کردم قمقمه ی چایی ام را بردارم ، برای همین هم زودتر از همیشه قصد کردم که برگردم ، پایین که می آمدم خیلی تشنه شدم از دور دو- سه نفر جوان را دیدم که دور آتشی نشسته اند ، می گویند و می خندند ، به ذهنم رسید پیش آنها بروم ، کمی آب بخورم و شاید هم چایی تعارفم کنند ، راستش را بخواهید خیلی هوس چایی کرده بودم !! چند قدم که جلوتر رفتم ، مودبانه فریاد زدم ! :
-آقایان ، آبی ، چایی ای در بساط دارید ؟!!
- بله ، بفرما !
من که از سرعت پاسخ به درخواستم خوشحال شده بودم ، تندتر از قبل حرکت کردم تا به جمع آنها رسیدم ....هر سه نفر جوانهایی در حد 18-20 ساله به نظر می آمدند ، قبل از اینکه به انها برسم یکی از لیوانها را پر چایی کردند از ادبشان خوشم آمد ، کمی که سر جایم جابجا شدم ، سر صحبت را باز کردم از اینکه دیدم هر سه نفرشان به نوبت شروع به کشیدن قلیان کردند ، جوری شدم ،بیشتر راغب شدم که با آنهاکپی دوستانه کنم ، نمی خواستم همان اول از در موعظه و نصیحت در بیایم ، می دانستم جوانهایی در این سن و سال از موعظه خیلی خوششان نمی آید ، لذا از حال و روز خودشان سوال کردم ..اینکه چه می کنند ...و کجا هستند ؟... دو نفر از آنها مرا شناختند ، که طلبه هستم از این رو حرفهای زیادی بین ما رد و بدل شد..یکی از آنها که به نظر می آمد حالا که گوش مجانی گیر آورده بهتر است حرفهاش را بزند ، از عالم و آدم از من سوال کرد ، واقعا این جوانها چقدر سوال دارند فقط کافیه کمی صبر و حوصله کنیم و به حرفهاشان گوش کنیم ...آن جوان وقتی که سوالهای رسمی ترش تمام شد !! از من خواست که به یک سوال شخصی اش جواب دهم .او اشاره کرد که مدتی است عمل (.....) را با خودش انجام می دهد و همین مسئله جدای از ضعف و ناتوانی جسمی ، روح و روان او را هم آزار می دهد و مفصل برایم از اینکه چگونه بار اول شروع به این کار کرده است شرح داد ..از خانواده اش گفت ، از اعتیاد پدر و برادرش گفت ، گفت و گفت .........و من هنگامی که حرفهای او را می شنیدم ،گویا تمام غم عالم در من جمع شد ....و نوبت به حرف زدن من شد حالا که با آنها دوست شده بودم و حتی تا حدی هم خوشحال از اینکه تا این اندازه به من اعتماد کرده اند بسیار مناسب می دانستم که آنها را نصیحت کنم من هم حرفهای زیادی به آنها گفتم ... به خصوص به آن جوان گفتم که بهتره ذهنش را کنترل کند هر چی هر چی را به ذهنش راه ندهد ، هر که به ذهنش کنترل دلشت بر رفتارش هم می تواند کنترل داشته باشد
ذهن و خیال دروازه ی ورود وسوسه ها ی بیماری خود(....). است محکم بایستد و اولین "نه " را به نفسش بدهد بله اولین نه همیشه سخته اما همانطور که درد او درونی است راه درمان او هم از درونش است !! کمی هم از عشق خدا برای آنها گفتم ، خدایی که حتی گناه کاران را هم دوست دارد فقط کافیه خودشان را به او بسپارند به قول حضرت مولوی :
بشنو از عقل خود ای انبار دار / گندم خود را به ارض الله سپار
تا شود ایمن ز دزد و از شپش / دیو را با دیوچه زودتر بکش
خلاصه به نظرم آمد به لطف خدا حرفهام کمی اثر داشت یک لحظه سکوت عجیبی بر جمع حاکم شد ......ای وای چاییم سرد شد .. این حرف را که زدم همگی خندیدیم ، خلاصه یک منبری پیش انها رفتم ، که تا به حال اینقدر لذت نبرده بودم ... منبری از تخته سنگ که روی آن نشسته بودم ... منبری که وقتی خودم حرف می زدم ،چند قطره هم اشک روی گونه هایم لغزید و پایین افتاد ...نه اینکه من کسی باشم ..نه ..نه .. سادگی و صفا آن جوانه مرا گریه انداخت ؛ این بچه ها چقدر مظلومند و چه چیزها که در کمین آنها !! " زیر پوست شهر " خیلی خبرها است که ما غافلیم .. هی به ظاهر چسبیده اییم و پارچه ...اطلاعیه ... مراسم .... بلند گو .... جمعیت خاموش و همراه!!... اما در زیر این پوست خیلی خبرها است ، امثال ما باید خودشکنی کنیم و صادقانه حرفها را بشنویم ... همان اول چوب و چماق بر نداریم ... این بچه ها نیاز دارند درکشان کنیم ، پای حرفهاشان بشینیم و هر کاری که کرده اند ، به زبان بیاورند ، نترسند و انگاه راهنمایی شان کنیم ......این حادثه برای من تکته های فراوانی داشت که بعدها بیشتر خواهم نوشت ؛ طلب شما !!
شكايتي ندارم
اگر دشنام فرمايي و اگر نفرين، دعا گويم
جواب تلخ ميزيبد لب لعل شكرخا را
كساني كه آثار اين قلم را پي ميگيرند، شايد به خاطر داشته باشند كه چندي پيش در يكي از نشريات محلي مقالهاي در خصوص "فلسطين و اسرائيل" از اينجانب منتشر شد. به مانند ديگر مسائل خيلي كوتاه نظراتم را نوشته بودم، به اين مضمون كه جنايتهاي اسرائيل محكوم است. لكن خشونت به دنبال خشونت نيز توجيهي ندارد و اينكه ما نميبايست براي فلسطينيها چيزي بيشتر از آن چيزي كه خودشان ميخواهند؛ خواهان باشيم به تعبيري ديگر آنان ملتي مستقل هستند و خود تصميمگير مسائل خود هستند و شايسته نيست كه ما، فلسطينيتر از فلسطينيها باشيم.
اين نوشته كه منتشر شد، متعاقب آن گروهي در شهر گرگان كه در رأس آنان، شيخ جوان محترمي هدايتگر كار است، در و ديوار کوی و برزن را از اعلاميه پر كردند و نگارنده را در آن شبنامه "سرباز اسرائيل" خواندند.
يك روز صبح وقتي گرگانيها از خواب برخواستند، در چند ميدان بزرگ شهر، اطلاعيههايي را ديدند كه در آن نگارنده را متهم به مزدوري براي اسرائيل و سربازي آن رژيم كرده است..
"سربازان اسرائيل در گرگان"، عنوان آن هم طوري گزينش شده بود كه كنجكاوي هر عابري را برانگيزد.
دسته، دسته افرادي ميايستادند و ميخواندند تا شايد ببينند كه سربازان اسرائيل در گرگان چه
ميكنند؟
متعاقب آن، زنگ تلفن نگارنده يكسره شده، هر كدام از شهروندان گرگاني كه اينجانب را ميشناختند، تلفني هم كه شده، نظري دادند كه بايد فلان و بهمان كرد. از طرح شكايت گرفته تا.... اينجانب نيز همه را گوش كرده و خاموش ماندم تا آبها از آسياب بیافتد تا سپس آنچه كه لازم است را عمل كنم.
مطمئن بودم بسياري از كساني كه دچار آن سوءتفاهم شدهاند، شايد حتي آن مقاله را به خوبي نخوانده باشند، بگذريم از چند نفري كه در پشت صحنه، همه چيز را ميدانند و ميفهمند كه چه ميكنند.
لكن به همه دوستاني كه صحبت از دادگاه و شكايت ميكردند، و ميكنند، يك جواب دادم:
وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم
كه در طريقت ما كافريست رنجيدن
به خصوص براي آن "شيخ" جواني كه شايد دانسته قصد آن داشت كه ما را رسواي عالم سازد، از زبان حضرت حافظ پيامي دارم كه:
حافظ به خود نپوشيد اين خرقه مي آلود
اي شيخ پاكدامن معذور دار ما را
******
عيب رندان مكن اي زاهد پاكيزه سرشت
كه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نيكم اگر بد تو برو خود را باش
هر كسي آن دَروَد عاقبت كار كه كشت
باري نگارنده چيزي براي شكايت نميبيند چرا كه عادت بر اين دارد كه كمتر شكايت كند و بيشتر راه خود را رود، اي كاش اين امكان برايم بود كه به يك يك آنان شاخه گلي هديه كنم، آنچه كه از ناحيه آنان سر ميزند، بيشتر خودشان را رنج ميدهد تا بنده را، لذا هيچگاه احساسی از كينه و نفرت در ما نميزايد و پاسخي فراتر از محبت نخواهد داشت.
ساقيا مي بده و غم مخور از دشمن و دوست
كه به كام دل ما آن بشد و اين آمد
كينهپراكني و نفرتسازي در راه ما جايي ندارد، دلمان ميسوزد براي دوستاني كه كينه و نفرت از ما را در دل نازنينشان جاي دادهاند؛ ما كه راحتيم، دوست داريم آنان نيز راحت باشند و قلب و دل خود را از نفرت خالي سازند.
در مكتبي كه صادق آل پيامبرش در برابر سخنان منكران خدا، سكوت ميكند و گوش ميدهد و آرام است، از "كوچكي" هم چون من چه ميتواند صادر شود؟ جز آنچه كه گفت:
"گل بنفشه با بوي دلپذير خود پايي را كه آن را لگد مال ميكند، معطر ميسازد".
البته ناگفته نماند، پاسخ فكر فقط با "فكر" است. جواب قلم را فقط بايد با "قلم " داد. اينكه با تهمت و خشم به پاسخ نوشتهاي برآيند، زيبنده مبلغان دين نيست و با آنچه كه ادعا ميكنند نيز نميسازد. به قول عمر خيام نيشابوري كه:
قومي متفكرند اندر ره دين
قومي به گمان فتاده در راه يقين
ميترسم از آنكه بانگ آيد روزي
كاي بيخبران راه نه آنست و نه اين
اينكه ما را از فاسقان و فاجران ميخوانند و خود را ديندار ميپندارند جاي ترديد است كه اين ادعا در آن روزي كه همه در پيش روي داريم به كارشان بيايد.
ترسم كه صرفهاي نبرد روز بازخواست
نان حلال شيخ ز آب حرام ما
احتمال بدهند، شايد چنين شود.
تار مویی از سبیل ببر!!
....زن نمی دانست که چه بکند؛ شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید ، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است .
زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود . روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد ، شاید چاره ای شود ! راه سخت و دشوار کوهستان را گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت ، خود را به کلبه ی راهب رساند ،قصه ی خودش را به او گفت در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد .....
راهب نگاهی به زن کرد و گفت :
- چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است !!! .....
- ببر کوهستان !! ... آن حیوان وحشی؟ !!
- بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می سازم که شوهرت را درمان کند .
.......و زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت .
نیمه شب از خواب برخاست . غذلیی را که آماده کرده بود ، برداشت و روانه ی کوهستان شد آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد از شدت ترس بدنش می لرزید اما مقاومت کرد . آن شب ببر بیرون نیامد ......
چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به غار نزدیکتر می شد تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان ، غرش کنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و نگاهی کرد ......باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت .... هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند ..... این مسئله چهار ماه طول کشید تا اینکه در یکی از آن شبها ، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می خورد ، آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد ... زن خیلی خوشحال شد . چندین ماه دیگر اینگونه گذشت ........
طوری شده بود که ببر برسر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند زن نیز هر گاه به ببر می رسید در حالی که سر او را نوازش می کرد به ملایمت به او غذا می داد، هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود هیچ عیب جو یی ، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت ، دست نوازش بر مویش می کشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا انکه شبی زن به ملایمت تا مویی از سبیل ببر کند و روانه ی خانه اش شد ..... صبح که شد ، شادمان به کوهستان نزد آن راهب رفت تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست ...... فکر می کنید آن راهب چه کرد ؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود !! زن ، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد ماند که چه بگوید !! راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت : " مرد تو از آن ببر کوهستان ، بدتر نیست ،توئی که توانستی با صبر و حوصله ، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی ، توان مهار خشم شوهرت را نیز داری ، محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دور ساز ..."
اینجانب برداشت از قصه ای را که در ذهن خود ساخته ام را به خوانندگان عزیز وا می گذارم . اما این را نوشتم تا به زوج های جوان بگویم که هیچ قدرتی بالاتر از عشق و محبت نیست ، باید بدانیم صبر ، تحمل و مدارا ببر کوهستان را هم رام می کند اینقدر بی جهت خشم و نفرت را نثار هم نکنیم و مرگ و نابودی را برای هم نخواهیم ... خدای من ... خدای مهربان ... آیا روزی می رسد که داخل خانه ، کوچه و خیابان شهر ، میدان زندگی و عرصه ی سیاست ، در همه ی اینها خشم و نفرت جای خود را به عشق و محبت بدهد ...
دوستان من ! هیچ شمشیری علیه عشق وجود ندارد . همه ی تیزی ها در برابر بردباری کند و نا کارامد اند !! به قول معلم شهید دکتر علی شریعتی " وقتی عشق فرمان دهد ، محال سر تسلیم فرود می آورد "
حضرت مولانا چه زیبا گفته است :
عقل تا تدبیر و اندیشه کند / رفته باشد عشق تا هفتم سما
عقل تا جوید شتر از بهر حج / رفته باشد عشق بر کوه صفا
و یا به قول " واسوانی " عارف هندی که : " اگر در قلبتان عشق باشد می توانید هر روز معجزه کنید " ..... آیا ما تجربه ی معجزه عشق را داریم ؟ خدا می داند !


