تبليغاتX
نگاه نو
 

از" امروز" فرار نکنیم !!

نمی دانم، شما هم به این نکته توجه داشته ائید که بسیاری از ما می خواهیم" الآن" یعنی زمان حاضر به سرعت برود و به آینده برسیم و  به فردا که رسیدیم، آن هم به سرعت برود و به فردای آن برسیم، مُدام از الآن و امروز فراری هستیم و دل به فردا و فرداها سپرده ائیم

    بی تردید خیلی از ما اینگونه اییم، جای اما و اگر هم ندارد، لکن دلیلش چیست ؟شاید علّت این باشد که الآن و امروز، واقعی ترین عنصر زمان  و  فردا و پس فردا هنوز نیامده و ساخته و پرداخته ی ذهن اند

    و از سوی دیگر مواجهه با واقعیت همیشه برای انسان ترس و دلهره به دنبال دارد، چرا که نمی خواهم" آنچه که هستم" را ببینم و صد البته ترجیح می دهم" آنچه که دوست دارم"  را ببینم !!

   این دو در کنار هم ما را به جواب این سوال  می رساند که چرا انسان همیشه از زمان حاضر گریزان است

    باری مواجهه با" من واقعی" همیشه برای انسان ترس آور بوده است و زمان حاضر آینه ای که من واقعی را پیش روی او می گذارد ، به این جهت مدام می خواهد به فردا و فرداها برسد در حالی که چیزی در فردا نیست، فردا هم همان امروزی است که البته بعد تر می آید !!

    این انسان به" فردا" که رسید باز هم از امروزش وحشت دارد، چرا که از مواجهه با واقعیت خود وحشت دارد و باز هم می خواهد که فردایش، فردا شود !!

    دوستان!! .....ما در" امروز" زندگی می کنیم !! در پس امروز، خبری نیست، آنچه که خواهد آمد ، اکنون در اختیار ما هست، نباید از امروز بگریزیم و مُدام آرزوی آمدن فرداها را داشته باشیم

  فردا ها، به هر اندازه مهم، ریشه در امروز دارند، بیائیم، امروز و الآن را بسازیم، مواجهه با" خود واقعی" ما را به وحشت نیندازد، بلکه دل مشغولی به" خود توهّمی" باعث بدبختی ما است

   مدام در خودتوهمی دل مشغولی داریم و با آرزوهای خود، دل خوش و به چیزهایی که دوست داریم ،وابسته اییم و این ها نیز ما را از شناخت خود واقعی دور ساخته اند

  من که از مواجهه با خود واقعی نمی هراسم که بماند، بلکه بسیار هم از رودرروئی با آن خوشحال می شوم !!

  آهای با توام .....بله با تو!! ....تو، این هستی! ...اینها خطابی است که گاه و بیگاه در مواجهه با خود دارم

   بله دوستان ...شاید رمز موفقیت این باشد که خود واقعی را بشناسیم و به دور از خودکم بینی  دلهره و ترس و یا خودبزرگ بینی و غرور و نخوت به خودشناسی پردازیم و این مهم دست یافتنی نیست جز به اینکه از" امروز" و "الآن" فرار نکنیم

    بیشترین رنج ها نصیب آدم هایی است که در خود توهمی اسیرند، حال یا مبتلا به ترس و دلهره و یا گرفتار غرور و خود بزرگ بینی ...و آنان مدام از امروز می گریزند تا با واقعیت ها مواجه نشوند و همیشه به خیال دست یافتن به آرزوها به فکر فرداها هستند چه زیباگفته پروین اعتصامی ؛

   هم از امروز سخن باید گفت، که خبر داشت، که فردایی هست ؟!!!

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت 15:16 | لینک ثابت |

مصیبت بی صدائی !!

 مردی در همسایگی مدرسه ای زندگی می کرد و هر روز به شنیدن فریاد و شیون بچه ها عادت داشت روزی هیچ صدائی از مدرسه نشنید سراسیمه و بر سرزنان به وسط خیابان پرید

-          ای داد ...ای بیداد !!...آهای مردم ! بیچاره شدیم ...چه کنیم با این مصیبت ...فکری کنید ...بلائی نازل شده .....

و مردم که کم کم دور و بر او را گرفته بودند متعجبانه نگاهش می کردند ...یکی از بین جمع رو به او کرد و پرسید

   - چه شده ؟....چرا فریاد می زنی ؟

   - صدائی نمی شنوم ؟!!!....صدائی از مدرسه در نمی آید ؟؟!!!!

   - مرد حسابی ....این چه حرفی است که می زنی ...مگر فریاد نشنیدن و صدائی برنخواستن مصیبت است ؟!!!!

   و مرد اینبار با فریادی بلند تر گفت :

         " بله ...بله در آنجائی که من زندگی می کنم باید فریاد و صدا های

           بلند را شنید که اگر نبود جای نگرانی است ...سکوت و بی صدائی

           نشانه ی بلا است !!"

                             * * * * * * * * * * * * * *

بله همینطور است اهل مدرسه زنده به آنند که صدا و فریاد آنهم متفاوت و دگرگون از آنان شنیده شود اینکه صدائی از آنان شنیده نشود و یا فقط ندائی واحد سر دهند بی تردید نشانه ی مردگی و مصیبت زدگی آنان است

    سکوت و بی صدائی و خموشی فقط شایسته ی قبرستان است و بس و تک صدائی و وحدت در رنگ و صدا نیز نشانه ی جامعه ای است ترسیده از زور و اختناق و یا گرفتار جهل و نادانی و شاید هم مبتلا به هر دو !!

   جامعه ای  که باید صداهای مختلف از آن  شنید و هر کسی به رنگی که خود می پسندد زندگی کند و به هر ندائی که خود قبول دارد پاسخ دهد بی دغدغه از اینکه دیگران چه صدائی دارند و چه می پسندند حال اگر یا از اساس صدائی از آن برنخیزد

و یا صدا و ندائی واحد بر آن مسلط باشد و فقط یک رنگ و یک فریاد پسندیده شود در این فرض شک نکنید که آن جامعه گرفتار مصیبت و بلائی است که هر چند به چشم نیاید اما در زیر پوست آن به مانند خوره ای به مرور آن را زمین گیر خواهد کرد

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 14:47 | لینک ثابت |

دین چه می کشد از دست ما !

   جامعه ایران به حق دینمدار  و شریعت ورز است و همین مهم که همچون سرمایه ای، گاه دستمایه برای تحولات مثبت و مفید قرار می گیرد، متاسفانه برخی اوقات نیز از سوی کج اندیشان با ارائه تفسیرهای غلط و رفتار وارونه زمینه ای برای اغتشاش ذهنی متدینان را فراهم می آورد

       اسلام که در متن و بطن خود عقلانیت و اندیشه ورزی را جای داده و مدارا و رواداری را در رفتار پرچمدار آن به وضوح می توان دید، آنچنان وارونه گاه ارائه می شود که همچون جاده ای باریک و تاریک و شاید غیر قابل عبور نمایان می گردد!!

     حساب اسلام را باید از برخی داعیه داران جدا کرد ...بیچاره دینی که چه می کشد، از برخی کسان که می خواهند آن را تبلیغ کنند!! ...از باب نمونه در همین شهرمان گرگان مردی را می شناسم با موهای روئیده بر صورت، که تا نزدیکی های سینه اش پائین آمده و دستاری بزرگتر از حد معمول بر سر  و با ادعای دینداری که صدایش به آسمان هفتم رسیده است !

   ببینیدش، فکر می کنید اشتباهی به زمین افتاده و در بین مردم زندگی می کند، جایش در آسمان است و با آن گردن کج به هنگام نماز و قیافه ی حق به جانبش، گویا فرزند آسمان است

   وی اکنون در شهر سر دسته جمعی است که بسیاری از آن ساده دلان از سر دین خواهی به دنبال او راه افتاده اند اما همین فرد آنچنان برداشتی وارونه، کج و ماوج از اسلام دارد که به جرئت می توان الگوی دین ورزی او را چیزی مناسب برای انسان های صد سال پیش دانست!

    هیچ مخالف و بلکه منتقدی که دین ورزی او را به نقد کشاند از تهمت ها و توهین هایی که او روانه می سازد، در امان نیست و البته باید منتظر بماند که چه بسا به مرز کفر و زندقه نیز او را برساند !!

  آنچنان سیاه اندیش که گمان دارد شهر فقط جای اوست و هر که برداشتی متفاوت با او از اسلام دارد باید شهر را ترک کند و به خیال او به دارالکفر برود !!

  آنچنان تنگ نظر نشسته بر برج عاج که تصورش این  است، همه بی سوادند و کسی فهمی از دین ندارد و فقط فهم او آخرین و بهترین برداشت از دین است

  آنچنان تاریک رفتار که چند مامور از جنس جماعت نسوان را بر قسمت نمازگذاردن زنان گذاشته تا آن دسته از زنان که قصد نماز در همان قسمت را دارند، جائی که هیچ مردی به آنجا پا نمی گذارد، در همانجا نیز آن زنان فقط  چادر به سر داشته باشند  !!!یعنی چیزی صدها کیلومتر جلوتر از آنچه که اسلام خواسته است!!

  تعجب نگارنده در این است، انسانی که آنچنان وسواس دارد ،که موبایل را با دستمال کاغذی می گیرد تا مبادا دستش آغشته به نجاست گردد و چندین مرتبه به هنگام وضو دست و صورت خود را به آب می زند تا مطمئن به درستی آن شده باشد و نیز هیچ آهنگ و موسیقی پخش شده از صدا و سیمای جمهوری اسلامی را نیز گوش نمی کند تا مبادا به حرام افتد و  به هنگام نماز تلاش دارد تمام کلمه ها را از ته حلق اداء کند تا اطمینان به درستی نمازش داشته باشد ....در شگفتم، انسانی که این چنین وسواس در دین ورزی خود دارد ..اما ....اما آنجا که پای حرمت و شخصیت انسانها در میان باشد هیچ وسواسی ندارد !!!

   به محض شنیدن سخنی مخالف نظر خود بر آشفته می شود و با رفتاری تحقیر آمیز و خارج از مرز ادب مخالفان خود را آماج تهمت و افترا می سازد !!!....عجب دینداری دارند او و امثال او !!!.....آیا آنان درد دین دارند و یا در پناه دین هوای نفس خود را راضی می کنند

 چه زیبا گفته حضرت مولوی

او به ظاهر واعظ احکام بود / لیک در باطن صفیر و دام بود

و یا در جائی دیگر فرمود

 بر سر ما شد ز  نخوت بار ما دستار ما / سبحه ما از ریا در دست ما زنار ما

  تعجب بیشتر از آنجاست که او به محض دیدن و شنیدن اینکه جوانی لباس آستین کوتاه به تن کرده و یا خانمی چند لاخه از موهای سرش آشکار است، آنچنان بر افروخته می شود که مانند اسپندی بر آتش آرام و قرار ندارد ،البته که تا اینجا را شاید برخی این رفتار را از سر غیرت دینی او بدانند، اما همین "او" چگونه آنجا که آبروی انسان های اندیشه ورز را به دروغ و تهمت به راحتی لکه دار می کنند و یا به بهانه های واهی و ثابت نشده، انسانی حق گو را از حقوق مدنی اش محروم می سازند او سکوت می کند و یا چه بسا همراهی هم می کند !!!

  اگر پوشش نامناسب جوانی منکر است، ظلم ستم و حق کشی که منکر بزرگتری است !!چرا دین خواهی اش در این گونه موارد او را به حرکت نمی آورد ؟؟!!!

  چگونه می شود گوشه ای از دین را چسبید و از عرصه های مهمتر غافل ماند و یا حتی در جهت مخالف روح اسلام حرکت کرد و مُهر تائید زد !!!

  آنچه که من نوشتم قصد آن نبود که شرح حال نویسی از فردی کنم که سر دسته ی جمعی از مردم قرار گرفته در حالی که به اعتقادم از روح اسلام بی خبر است، قصدم اشاره به یک قضیه شخصیه نیست بلکه می خواستم کسانی که این نوشته را می خوانند، بدانند متاسفانه امروز گرفتار برخی هستیم که اسلامی اینگونه دارند

    اسلامی تار، تاریک، باریک و در دائره ای تنگ و کوچک که فقط انسان هایی معدود در آن جای می گیرند، اسلامی که برای این عصر نیست، اسلامی که حرف های قدیمی را برای سوال های جدید مُدام تکرار می کند و می خواهد که دیگران فقط صدایی همچون صدای او داشته باشند !!

  اسلامی وارونه که بی تردید جائی در قلب و دل انسان امروز پیدا نخواهد کرد، این نگرش البته که حتی در کُنج مدارس و یا مساجد خطرناک است، اما خطر ناکتر زمانی است که این اسلام وارونه ابزار قدرت در اختیار داشته باشد و با صدای بلند و با دستی فراتر از دست ها بخواهد که صداهای متفاوت را خاموش سازد ....وای که در آن صورت چه بر سر اسلام راستین خواهد آمد ....و چه بر سر دینمدارانی می آید که می خواهند هم دین ورزی کنند و هم آنگونه که از متن اسلام راستین بر می آید، اقتضائات عصر و زمان را هم رعایت کنند

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 ساعت 16:39 | لینک ثابت |

جواب کلوخ، سنگ نیست!!

   جمله را خیلی کوتاه و رسا به زبان آورد، سیاستمدار صاحب منصبی در کسوت مبلّغان دین، پاسخ منتقدان خود را به دُرشتی و با مُشتی آ هنین می دهد و آنگاه در دفاع از آن ادبیات خشن اظهار می دارد که "جواب کلوخ سنگ است" !!

     اینکه واقعه چه بود و طرف های درگیر چه میزان حق داشتند را کاری ندارم، نکته ی قابل اشاره جمله ی کوتاهی است که از زبان آن روحانی صاحب منصب بیرون آمده است

   هنگامی که یک داعی به دین آنچنان ناشکیبا و نابردبار، جواب کلوخ را سنگ می داند، طبیعی است که برای مردم این سوال مطرح شود، که آیا آن را زبان سیاست بدانند یا زبان دین ؟

   گاه گفته می شود دین گریزی فراوان است و آنگاه می پرسند که علتش چیست، و زمینه های آن کجاست ؟..... برای جستن پاسخ، چرا راه دوری برویم، اگر اصل مسئله را بپذیریم که دین ورزی در جامعه ی ایرانی کم کم عمق و محتوی  خود را از دست می دهد، بدون شک یکی از علت هایش همین موردی است که اشاره شد ....بله ....همین مورد ....هر گاه انسانی که به اقتضاء لباس بر تنش می بایست مردم را به گذشت، رحمت  و حتی پاسخ مهربانانه به نامهربانی ها ،دعوت کند اما به جای آن، منطق سنگ زنی در پاسخ به کلوخ پراکنی طرف مقابل را داشته باشد ،در این فرض چه نازیبا خواهد بود، تصویری که از دین و دینمداری در ذهن مردم نقش می بندد

  وقتی سیاستمداری خود را مجاز بداند که در عوض به قول خودش کلوخ پراکنی دیگران او نیز سنگ پرتاب کند، تصور کنید در آنجا که چشمی نمی بیند و نظاره گری نیست، چه می کند !!و چه ها که نکرده است!!!

   آن جمله کوتاه و جمع و جور بیان شد، اما منطق نهفته در پشت آن را به دقت ببینید، منطقی به غایت خطرناک و زشت .....اول اینکه نقد مخالفان خود را کلوخ پراکنی می بیند ....وه!!.. که چه قرون وسطائی!! ......دوم آنکه پاسخ نقد را نه به میزان تندی و تیزی همان نقد، بلکه سوزناکتر  از آن را  لازم می بیند

   آه ...آه از روزی که دین مبلغّانی از این دست داشته باشد، که در آن روز از داشتن دشمن بی نیاز خواهد بود !!

  اسلامی که پیامبرش خود را "رحمه للعالمین" می داند و به هنگام ورود پیروزمندانه اش به مکه گذشته ی سیاه سردسته مخالفان را هم با لبخند و گذشت، پاسخ می دهد چگونه می تواند داعیانی از این نوع داشته باشد که پاسخ کُلوخ را به سنگ می داند

فلسفه ی دین تشویق و ترویج اخلاق تحمل، مدارا، رواداری، تساهل و تسامح است نه آنکه جواب تیغ را به تیغی تیزتر و پاسخ کلوخ را به سنگ بدهد، اگر اینگونه شد، آنچه که از دین می ماند فقط پوستینی خواهد بود، خشک و غیر منعطف و خالی از هر چه معنویت و عرفان

  بودا، روزی از مسیری می گذشت مردی به محض دیدنش او را به فحش و ناسزا بست ...ایستاد و کمی به او نگاه کرد، ناسزاهایش که تمام شد رو به او کرد و گفت

      "  ای مرد اگر کسی هدیه هایی که فرستادی

        را نخواست چه باید کند ؟!!"

  پیامبر اسلام نیز اینگونه بود، هنگامی که بچه ها و دیوانه های طائف در کوچه های شهر دنبالش دویدند و سنگش زدند، خسته و گرد و غبار نشسته بر سر و صورت ،به دیواری تکیه زد تا اندکی بیاساید،  غلامی سیاه می گوید، دلم به حالش سوخت، نزدیک او شدم، دیدم که زیر لب چیزی می گوید، گوشهایم را نزدیکتر آوردم، شنیدم که می گوید

  " خدایا ...آنان نمی دانند ....ببخشایشان !"

      باری، جواب کلوخ سنگ نیست به خصوص آنجا که پای دین در میان باشد، گاه لازم است که پاسخ کلوخ را با گُل و لبخند نیز  داد، از این رو آن جمله ی" جواب کلوخ سنگ است" نه زبان دین است،هر چند گوینده اش دستار بر سرداشته باشد  و نه حتی زبان سیاست خردمندان، بلکه تنها می تواند زبان "مستی"حاصل از احساس قدرت باشد و بس .

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 ساعت 17:38 | لینک ثابت |

حاکم خوب یا روش حکمرانی مناسب ، کدامیک ؟

آیا تا به حال کسی از شما پرسیده است که حاکم خوب یا روش حکمرانی مناسب و خوب کدامیک مهمترند ؟ بنده که بر این باورم، البته ویژگی های شخصی حاکم مهم؛ اما با چه روشی بر ما حکمرانی می شود ،مهمتر از آن است

چه بسا انسانی از نظر ویژگی های شخصی خوب و شایسته اما گرفتار دو مشکل اساسی است اول اینکه قدرت او بر آمده از خواست عمومی نباشد و دوم آنکه بر فرض اکثریت مردم نیز او را بخواهند اما وی به مرور از روشی بهره گیرد که با معیارهای دموکراتیک همسان نباشد

دستکم در دنیای مدرن حکمرانی خوب مهمتر از خوب بودن شخصی آدم هاست سال ها و قرن های پیش همین که یک آدم خوب حاکم می شد شاید کافی بود که حکومت او را خوب توصیف کنند چرا که روابط بین انسان ها پیچیده نبود اما در دنیای جدید خوب بودن یک حکومت تنها به خوب بودن حاکم بسته نیست

سیستم و ساختار جای بسیاری از چیز ها را گرفته است به گونه ای که چه بسا یک شخص خوب توی سیستم و ساختار معیوب که قرار گیرد خروجی و نتیجه حکمرانی اش خطری بیشتر از خطر چندین گرگ گرسنه برای گله ای بی پناه داشته باشد

آدم هائی از نظر ویژگی شخصی در حد و قواره متوسط اما با روش حکمرانی مناسب و صحیح به مراتب مفیدترند از انسان هائی که در باب فضیلت های شخصی شان در کنار فرشتگان آسمان می نشانندشان اما روشی به غایت معیوب و عقب افتاده در حکمرانی دارند

گذشت آن موقعی که یک نفر آدم خوب پیدا می کردند و تمام اختیار شهر و ده را هم به او می دادند و همو می شد صاحب اختیار در همه چیز و مردم هم می شدند رعیت و او نیز هر آنچه تشخیص می داد عمل می کرد نهایتش اگر آدم خوبی بود با دیگران مشورت می کرد و کارهای خوبی از خود به جا می گذاشت و به مرور در تاریخ حاکم عادل لقب می گرفت اما دنیای مدرن نگاهی متفاوت دارد

عموم مردم چه خواسته ای دارد و اقلیت چه حال و روزی دارد و در توزیع قدرت چه نهادهائی و به چه اندازه برخوردار از قدرتند و چه اندازه پاسخگوی مردم اند و چگونه نهاد ها بر هم ناظر و محدود کننده همدیگرند و چگونه اراده ی مردم تحقق پیدا می کند و چه اندازه در داشتن عقیده و بیان نظر آزادند و آیا حقوق آنان در پس از اظهار نظر محفوظ می ماند .....همه آنچه که اشاره شد و دهها مسئله دیگر شاخص هایی برای خوب بودن یک حکمرانی است

دنیای جدید به این شاخص ها نگاه می کند نه فقط  به اینکه انسانی که قدرت را به دست گرفته چه ویژگی های شخصی و فردی خوبی دارد

آدم بسیار خوب هم که باشد اما "خوب بودن شخصی" دلیل نمی شود که حکمران خوبی هم از آب در  آید حکمرانی خوب به روش های خوب است روش هائی که تجربه بشر در سده های اخیر موفقیت آن ها را نمایان کرده است 

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 ساعت 8:28 | لینک ثابت |

تنها راه من به خداوند نمی رسد !

 

در بُتکده تا خیال معشوق ماست / رفتن به طواف کعبه، در عین خطاست

گر کعبه از او بوی ندارد، کنش است / با بوی وصال او ، کنش کعبه ماست

 

باری ، هر  کس از راهی به خداوند می رسد، از این رو راه و نسخه ای واحد را نمی توان برای همه به شکل یکسان سفارش کرد، هر پدیده ای می تواند، بهانه ای باشد تا خداوند را درک کنیم، اما این  "هر پدیده"  نسبت به هر انسانی با انسانی دیگر متفاوت است

    بعضی فقط با شرکت در آئین ها و مناسک، راه او را می یابند، برخی دیگر بر عکس در آئین ها که شرکت می کنند به تنها چیزی که فکر نمی کنند، خداست!!  ُمدام فکر شکل و رنگ و لعاب کارند، آنقدر اسیر ظاهر که از معنا و محتوی فرسنگها فاصله دارند

    یکی با دیدن یک شاخه گل سرخ، دیگری با تماشای غروب آفتاب و یا با قدم زدن بر روی برگ ها و سر شاخه های خشک بر زمین افتاده ی پائیز به ملکوت خداوند می رسد و کسی با عبادت در کنیسه و آن دیگری با نماز در کعبه و یا فردی دیگر راز و نیاز در کلیسا او را به خداوند نزدیک می کند

   خداوند،" جان جهان" و روح آن است، جان، دور و نزدیک، این شکل و آن شکل ندارد، می توان در هر پدیده ای ردّ پای او را دید ...نه ...بلکه خود او را دید، چرا که اگر جهان جانی دارد، از اوست ...پس همه ی عالم از اوست ...صحیحتر آنکه ...همه ی عالم اوست !

وقتی اینگونه است، معنا ندارد، داد بزنیم که :

 "....آی مردم !..راه من تنها راه رسیدن به خداست باید از آن پیروی کنید "

بلکه باید گفت :

".....ای مردم ! راه من یکی از آن راهها است "

 

        مهم این است که از جدل های بیهوده پرهیز کنیم و فقط به ایمان برسیم، ایمانی از سر عشق که البته پایه های عقلانیت نیز او را مُحکم ساخته باشد

        دوستان من !....محراب خداوند، همانجائی است که "من به او" می رسم ...مسجد، کلیسا کنیسه، داخل منزل، محل کار، طبیعت، خیابان ....هر کجائی که به او می رسم، محرابی است که می توان پهن کرد و آن را گشود و صد البته پدیده هایی که "من را از او" دور می کند، شیطانی و آتشین است

   پرستش سنگ، چوب، خانه، ماشین، پول، ثروت، مقام و یا" انسانی" دیگر و حتی "خود" و نیز دستاری که بر سر بسته، موئی که بر صورت روئیده و تسبیحی که به دست گرفته ، همه ی اینها هر گاه دور کننده از ملکوت خداوند باشند، بیراهه اند

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 ساعت 15:30 | لینک ثابت |

جستجو در زندگی مردم

       تاریکی شب و شهر و مردمان آن در  خواب و در حاشیه شهر، داخل خانه ای محقّر، به دور از چشم نظاره گران، سه نفر به دور آتش برافروخته، مشغول به کاری که شرع نمی پسندد و حاکم شرع بر نمی تابد ،که ناگاه بی اذن دخول، خلیفه و غلامانش، داد و فریادزنان وارد خانه شده و روی به آن سه می کند

-     مگر نگفته بودم، در کپر های حاشیه شهر آتش نیفروزید ؟!! اکنون شما دو معصیت کرده ائید،  اول آنکه آتش افروخته ائید و دوم آنکه شراب می خورید  که در شرع انور حُکم به حُرمت دارد

یکی از آن سه نفر که خود را نباخته و هیبت خلیفه او را نگرفته بود، رو به او کرد و گفت :" ای خلیفه تو نیز مرتکب دو جرم شده ای، چه، خداوند تجسّس را منع کرده و بی اجازه داخل خانه ی کسی شدن را هم منع کرده و تو این هر دو حکم خدا را نادیده گرفتی "

خلیفه دست به پیشانی خود گذاشت و چند لحظه ای به فکر رفت .....

 و آنگاه گفت : این دو تا به آن دو تا !!!!!

......آن سه را به حال خود گذاشت و دستور بازگشت داد

 

                      *********************************

   آنچه که نوشتم" ماوردی "در الاحکام السلطانیه  و "غزالی" در احیاءالعلوم آورده اند، حکایت ،اشاره به این دارد که گاه برای نهی از منکر، منکرات بزرگتری صورت می گیرد که متاسفانه کمتر به آنها توجه می شود

    ظرافت هایی در سفارشات اسلام نهفته است که بی دقتی به آنها موجب دین گریزی و تنفّر عمومی از دین خواهد شد، نمونه اش همانی که حکایت کردم، اسلام که آن همه تاکید بر ضرورت نهی از منکر می کند و البته به حق  و به جا است، اما همان اسلام نیز دیگران را از تجسس در حوزه ی خصوصی انسانها و افشاگری و اشاعه منکر نهی می کند

   زوایای پنهان زندگی آدم ها را باید برای خودشان وا گذاشت تا هر که آنگونه که خود می پسندد زندگی کند حتی اگر معصیت خدا می کند خود اوست که باید پاسخگوی خدایش باشد

   اینکه ذرّه بین به دست گوشه های پنهان زندگی این و آن را تجسس کنیم و داد و فریاد راه اندازیم و از کاه، کوه بسازیم و گناه کرده را چهار تا چیز هم ما به آن بند کنیم و شیون بزنیم که .....ای مردم !....ای مسلمانان !.....بیائید و ببینید ....که معصیت خدا می شود !...

  بی تردید این رفتارها را اسلام تائید نمی کند ،بدتر آنکه برخی اوقات به تصوّر اینکه ثواب می کنیم و اجر می بریم و نهی از منکر می شود در همان حال ،خود مرتکب منکرات بزرگتری می شویم !!!  مانند آنجا که گناهکاری در خفاء مرتکب معصیت شده است و سعی در پرده پوشی رفتار خود دارد، آنگاه کسانی با افشا گری از عمل او و بر سر زبان ها انداختن نامش، زمینه ی هر نوع هدایت در او را از بین ببرند

  آن نگون بخت هم مایوس و دلمرده پیش خودش می گوید" آب که از سر گذشت چه یک نی چه صد نی "!!! و آن وقت است که به گناهان بیشتر و سنگین تر رو می آورد ،در این فرض گناه گمراهی و ناامیدی او بر دوش همان کسانی است که چه بسا از روی نادانی و یا حتی از سر ثواب خواهی و خدا جوئی دست به افشاگری و اشاعه منکر زده اند

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت / که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت !!

من اگر نیکم اگر بد ، تو برو خود را باش / هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

 

        نقل است، شیخ ابو سعید ابوالخیر روزی به حمّام رفت،درویشی برای آنکه خدمتی به شیخ کرده باشد شروع به کیسه کشیدن بر پشت او کرد ،هر دفعه که کیسه می کشید و چرکی ظاهر می شد آنها را بر روی شانه و بازوی شیخ جمع می کرد و نشانش می داد تا شیخ ببیند که او چه می کند !!

  در همان حال کیسه کشی رو به شیخ ،سوالی کرد

-          ای شیخ جوانمردی به چیست ؟

و شیخ جواب داد

" آنکه چرک مرد را به روی او نیاوری "

فریدالدین عطّار این مسئله را چه خوب به شعر در آورده است

بوسعید محنه در حمام بود / قائمش افتاده مردی خام بود

شوخ (چرک ) شیخ آورده بر بازوی او / جمع کرد آنجمله پیش روی او

بعد از آن پرسید از آن شیخ مهان / که جوانمردی چه باشد در جهان

گفت عیب خلق پنهان کردنست / شوخ کس با روی نا آوردنست

این جوابی بود بر بالای او / قائمش افتاد اندر پای او

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 19:43 | لینک ثابت |

حرف راست را باید از بچّه شنید !

   آدم وقتی پا به سن گذاشت، انگیزه های زیادی برای دروغ گفتن پیدا می کند ...اجازه بدهید، اول اتفاقی که افتاد را برایتان حکایت کنم، آن وقت حرف را ادامه خواهم داد

چندی پیش به مناسبتی همراه فامیل منزل یکی از بستگان رفته بودیم، جمع ما جمع بود و همگی مشغول به صحبت ، ناگهان صاحبخانه که همراه ما به قول گرگانی ها بچّه ای (به کسر باء ) ندیده بود رو به جمع کرد و گفت : " چرا بچه ها را نیاورده ایید ؟!!" در این بین همه صحبت ها را قطع کردند و یکی از خانم ها در حالی که خودش را کمی جابجا می کرد، صدایش را صاف کرد و گفت  " بچه ها در س داشتند منزل ماندند که درس بخوانند"

     این جمله به محض آنکه از دهان گوینده بیرون آمد و شاید کلمه ی ."..بخوانند" ...هم هنوز به گوش حاضران نرسیده بود و همچنان فضای جمع ساکت و بی صدا بود، ناگهان تنها بچه ای که به همراه ما به آنجا آمده بود و سن سالی بین 6 – 7 سال داشت، با همان لحن کودکانه بی معطّلی دنباله ی حرف را گرفت و گفت :

        " دوست نداشتند که بیاند "!!

    شلیک خنده ی جمع و تعجّب نگارنده و خجالت مادر بچه ،دنبال همان یکی جمله ی کوتاهی بود که آن بچه از سر درستی و صافی کودکانه اش به زبان آورد ...تا چند لحظه جمعیت قاه قاه می خندیدند و چند نفری هم از شدت خنده به قش و ضعف افتادند !!

     صاحبخانه که یک جوری شده بود با لبخندی تلخ که نفهمیدم از سر تعجب بود یا نارا حتی رو به جمع کرد و گفت :

  "  از قدیم گفته اند حرف راست را باید از بچه شنید "

      بله، همانطور که  در صدر نوشته  آورده ام، بزرگتر ها برای دروغ گفتن انگیزه های زیادی دارند دوستی، دشمنی، سرگرمی، منفعت طلبی و شاید هم "  رودرباسی" باعث می شود که به راحتی دروغ بگوییم

  دروغ جزء جدانشدنی زندگی ما شده است، تازه بعضی افراد که هیچ انتظار از آنان نمی رود به راحتی آب خوردن دروغ می گویند و آنچنان ماهرانه زمین و زمان را به هم می بافند که انسان از تعجب انگشت به دهان می ماند که این استعداد دروغ بافی و مردم رنگ کنی و (...) کردن دیگران را از کجا یاد گرفته اند !!!

     بدتر از همه بعضی دستار بر سر و تسبیح به دست با یک من ریش و  پشم  و گردنی کج و اثری از مُهر بر پیشانی .....ها !...انگار همین الآن اشکشان گوشه ی چشم روان است ....این نوع آدم بخواهد خلاف بگوید و دروغ ببافد، جای تعجب دارد ..

      کسی آمد خدمت امام صادق ( ع ) مُدام از فردی تعریف و تمجید کرد

".....آقا !...بیایید و ببینید چه نمازی می خواند! ...چه سجده ای !...چه رکوعی! ...چه عبادتی !...به به ...چه چه! .....آدم حضّ می کند "

  امام که شاید از آن همه پُر حرفی خسته شده بود، سر بلند کرد و گفت

        " اینها که گفتی شاید عادت بر آنها دارد ..بگو ببینم چقدر راستگوست ؟!!!"

       شنیده ام، بر روی سنگ نبشته ای به جای مانده از دوران هخامنشیان به نقل از کوروش کبیر آمده است که:

    " خدایا این سرزمین را از شّر دشمن و دروغ حفظ فرما "

      حالا سراسر زندگی مان را ببینید، نگاهی به اطراف کنید، جسارت به کسی نباشد، از کلّه ی سحر تا وقت خُفتن چند تا دروغ و خلاف به خورد ملت بیچاره می دهیم ؟!!کسی هم نیست حرفها را پیگیری کند و بسنجد که راست و دروغش کُدام به کُدام است

خداوند ما را از شّر دروغ و دروغگو حفظ کند، که هر چه بلا و مصیبت است، از همین است

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 ساعت 17:45 | لینک ثابت |

خاک بر صورت ستایشگران !

    گاه انسان می ماند، که در اسلام چه نکته های عجیب اخلاقی – رفتاری وجود دارد و آن وقت ما سراغ چه چیز ها که نمی رویم!! گوشه هایی از دین را می گیریم و قسمت های دیگر، چه بسا مهمتر را رها می کنیم، مانند اینکه کلمه های قرآنی و عربی را از ته حلق و از روی مخرجش بگوییم و یا محراب منبر، گنبد و گلدسته نقش و نگار داشته باشد و یا نیت عبادت را افزون بر خطور در ذهن باید به لفظ هم آورد و .....همه ی این ها در جای خود درست اما آیا بهتر نیست، دین را به این ظواهر محدود نکنیم و نیم نگاهی هم به سفارش های اخلاقی – اجتماعی دین کنیم، یکی از آنها همین است که می خواهم اشاره کنم

     ستایشگرانی که با قیافه  ساختگی، سینه ی  چاک و سوز و گداز مصنوعی به مدح و ستایش کسی می پردازند به خصوص اگر آن فرد صاحب مکنت، ثروت و یا قدرت و حکومت باشد با آنان چگونه باید رفتار کرد ؟ امام علی (ع) سفارش می کند به صورت آن ستایشگران خاک بپاشید (من لا یحضره الفقیه ص 467)

    سلمان فارسی گویا از ابراز احساسات مردم با پادشاهان ایران سابقه ای در ذهن داشت وقتی رفتاری شبیه به آن با پیامبر کرد ایشان فرمودند (بحار76/63):

                "....آنطور که با پادشاهان می کنند با من مکن که بنده ای

                از بندگان خدایم ...مثل برده ها می خورم و می نشینم ..."

     امام علی در خطاب به دور و بری هایش می فرماید (نهج – صبحی الصالح-ص 333):

      ".....بیزارم از اینکه به ذهن شما خطور کرده باشد که من تملق و شنیدن مداحی و تمجید را دوست می دارم و سپاس خدا را که چنین نیستم ...گفتگویتان با من مانند گفتگویتان با جباران روزگار نباشد در برابر من از تسلیمی که در مقابل اقویای پرخاش گر دارید بپرهیزید ...با قیافه ی ساختگی و ظاهر سازی با من رفتار نکنید ..."

       دو – سه نمونه ای را که اشاره کردم از سفارش های عجیبی است که به گمانم خطابی دو سویه دارد، از یک سو به مردم عادی سفارش می کند که در مدح و ستایش  از بزرگان خود راه افراط نروند و برای ابراز احساسات از روش های خوار کننده ذلّت آور و تحقیر آمیز استفاده نکنند

       انسان فارغ از مذهب، نژاد، زبان، رنگ پوست ....و دل بستگی هایش به این و آن، صاحب کرامت خدا دادی است که نمی بایست در مدح و ستایش از انسانی دیگر، همچون خود، آن کرامت و عزّت را زیر پا گذارد و له و لورده سازد!!

      چه بد و چه خوارند، آدم هایی که مثل ماشین کوکی اختیارشان دست دیگران است و نان و آب خود را در ستودن از دیگران می یابند

    یک سوی دیگر آن سفارش ها خطاب به حاکمانی است که دوست دارند ستایش شوند، مدح بشنوند و تملّق و چاپلوسی لذّتی در کامشان دارد، که با چیزی عوض نمی کنند

   البته ناگفته پیداست همه ی ما این گونه اییم که وقتی ما را به به و آفرین آفرین کنند و  با نظم و نثر درست یا غلط ما را بستایند، خوشمان می آید و به قول معروف کیف می کنیم، اما این خوش آمدن و لذت بردن در آدم های عادی، معمولی و  بی نام و نشان شاید خیلی مشکل درست نکند، همه ی مشکل آنجاست که کسی نشسته بر اریکه ی قدرت صاحب امر و نهی، خدم و حشم ،برو  و بیا، چنین آدمی، مدح و ستایش شود، این نوع آدم ها نمی بایست به مدح و ستایش و تملّق نان به نرخ روز خورها، مداحان و شاعران چشم دوخته به کیسه های زر و زیور و یا حتی ستایشگران مرعوب عقده ای بی جیره و مواجب، توجه کنند

     من مطمئنم، پیامبر و امام معصوم بالا ترین استحقاق را برای مدح و ستایش دارند با این حال آنان به مردم سفارش می کردند که مبادا در مدح و ستایش افراط کنند، دلیل این همه تاکید چه می تواند باشد ؟ به باورم مسئله تنها جنبه ی اخلاق فردی ندارد، نکته ی مهم این است که هر گاه فردی حاکم بر سرنوشت مردم عادت به شنیدن مدح و ستایش دیگران پیدا کند اول اینکه هیچگاه کسی جرئت بیان واقعیت های تلخ جامعه را پبدا نخواهد کرد و دوم اینکه دیگر تحمل شنیدن نقد و پند، تند و تلخ را نخواهد داشت

    همه ی ما موجوداتی هستیم که گاه به آنچه که برایمان تکرار می شود عادت می کنیم!! وقتی مُدام مدح و ستایش شنیدیم  که ".....ای قبله ی عالم تو آن هستی که هیچ کس نیست !!..." و دائم همین معنا با الفاظ و عبارات مختلف از افراد متفاوت به گوش آن قبله ی عالم بیچاره برسد، خوب، طبیعی است که به مرور به این شبهه می افتد که در واقع هم همین طور است !!و هر که خلاف آن را بگوید، باید بخوابانندش و به قول قدیمی ها سیاستش کنند !!

    باری اینکه امام علی تاکید می کند که بر صورت ستایش گران خاک بپاشید نشان از اهمیت مسئله دارد که در وهله ی اول، حاکمان که دستشان بالای دست ها و صدائی رساتر از صدای دیگران دارند و در وهله ی دوم، هر انسانی هر چند بی دربان و بی حاجب و بی قّبه بر دوش، می بایست ستایشگران متظاهر دروغگو را از خود برانند

      ثمره ی تلخ وجود نحس آن ریاکاران این است که صدای واقعیت های جامعه و ندای ضعیفان پشت در مانده، به گوش حاکمان نمی رسد و نیز به مرور به جهت اینکه فقط مدح و ستایش خود را شنیده  و به آن عادت کرده اند کم کم  به این گمان می افتند که همه ی مردم وظیفه ای جز ستودن آنان ندارند !! و این بلیّه نوعی از غرور و خود شیفتگی را در آنان پدید می آورد و وای به حال مردمی که گرفتار امیران مغرور و خود شیفته شوند !!

      خدا شاهد است والله ...بالله .....تالله ...که وبا، طاعون و بیماری های  همه گیر، قابل تحمل تر از حاکمانی است که اسیر در غرور و خود شیفتگی، فقط به شنیدن ستایش و تملّق خود عادت کرده اند !!....مسلمان نبیند، کافر نشنود!!   

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 17:41 | لینک ثابت |

جهنم تعصب !

این جهان همچون درخت است ای غلام / ما بر او چون میوه های نیم خام

سخت گیرد خام ها مر شاخ را / زانکه در خامی نشاید کاخ را

چون بپخت و گشت شیرین لب گزان / سست گیرد شاخ ها را بعد از آن

سختگیری و تعصب خامی است / تا جنینی کارت خون آشامی است

       انسان به عنوان یک موجود زنده باید پر و بال بکشد و پرواز کند، آسمان حقیقت را بالا و پائین برود تا به جائی برسد که آرامش بیابد، به هر جائی سرک بکشد، هر عقیده ای را جستجو کند، مذهب و مرام های گوناگون را از نزدیک ببیند و آشنا شود، حرفهای عجیب و غریب، آدم های رنگارنگ، عقیده های متفاوت... تا از دل آن همه جورواجوری،  حقیقت را بیرون کشد

        آزادی درونی یک انسان به همین است که همه ی آنچه که خود رسیده است را "تمام حقیقت"نداند، فکر، مذهب، مرام و عقیده ی دیگران را هم برخوردار از حقیقت بداند

      وای بر ما آدم ها ....وای ...که چه موجودات عجیبی هستیم!!! گاهی آنچنان لاطائلات به هم می بافیم و شارلاتان بازی در می آوریم و چاخان و دروغ تحویل خلق الله می دهیم، نمایشی راه می اندازیم که بیا و ببین! ....گویا آسمان پاره شده و ما از صفحه ی" حقیقت محض" بر روی زمین افتاده ایم فقط ما هدایت شده ایم و دیگران همه گمراه و در تاریکی اند، افزون بر اینکه ماموریت داریم دیگران را هم هدایت کنیم و حاضر نیستیم کمترین احتمال بدهیم که شاید در صدی از حرف و عقیده ی دیگران هم درست باشد

    باری، تعصب جهنم سوزانی است که هر کسی می تواند گرفتارش شود، گاه با ریش و پشم ، تسبیح هزار دانه و جا نماز آبکشی و گاه با آویز کراوات ، کت و شلوار اطو شده و ژست روشنفکری !!...خلاصه سرتان را درد نیاورم، همه ی آدم ها یک زمانی به مرز تعصب می رسند ...چه زمانی؟...چه موقع؟ ....موقعی که حاضر نباشند حرف دیگران را بشنوند و مدام اصرار دارند که خود درست می گویند و فقط فکر خودشان صحیح است

     جهنم تعصب آنجاست که در غُل و زنجیر شخص پرستی بیفتیم، ملاک . معیار جای خود را به افراد و اشخاص بدهد، چون" فلان" و "بهمان" گفته، پس  من تابع ام و حاضر نباشم حرف و سخنی بر خلافش بشنوم، آدم به این مرحله از تعصب که رسید، به نظرم برده و اسیر است

  داد و فریادهای آدم های متعصب هم نشانه ی سبک مغزی شان است و نه دلیل زنده بودنشان !!

سبک مغزان بشور آیند از هر حرف بی مغزی / به فریاد آورد اندک نسیمی نیستانی را

    بودا چه خوب گفته :

" ما نباید گفته ای را تنها به صرف اینکه دیگران گفته و نوشته اند باور کنیم، ما نباید سخن دیگران را تنها به اسم اینکه از قدیم باقی مانده است به آسانی باور کنیم "

   بله اگر استدلال و دلیل محکم عقل و وجدان پسندی داریم، آنجا جای ایستادگی بر عقیده هست لکن آنجا ها نیز باید تحمل شنیدن حرف و عقیده ی دیگران را داشته باشیم نه آنکه انگشت ها را توی گوش کنیم و حاضر به شنیدن نباشیم که بماند، هر چه غیر عقیده ی خودمان را یکسره باطل و خراب بدانیم

        صاف و پوست کنده برایتان بنویسم، تعصب انسان را از دیدن حقیقت محروم می کند، عجیب اینکه گاه باعث می شود عیب و نقص را هم حسن و جمال ببینیم !!!

   البته هُر هُری مذهب و بادی به هر جهت هم نباید بود، ... درست... اما مقصود من این است که برخی اوقات ما بر روی چیز هایی ایستادگی می کنیم و حاضر به تغییر آن نیستیم که هیچ دلیل عقل پسند هم برایش نداریم، نمونه ها یش کم نیست و در جایش می نویسم، فقط برای اینکه از تک و تو و هارت و هورت نیفتیم، تعصب های بیجا به خرج می دهیم

    هر کسی هم تعصب خود را جوری خاص نشان می دهد عده ای تا مخالف نظر خود را می شنوند داد و فریاد راه می اندازند ....وااسلاماه....وادیناه .....که ایها الناس کجائید؟!!! ...ببینید که چه بر سر دین آمد! .....خلاصه هر چه می توانند از خدا و پیغمبر و چهارده معصوم و دوازده امام و پنج تن آل عبا مایه می گذارند، قشقره و الم شنگه ای راه می اندازند که اول دارد و آخر ندارد .....جمعی دیگر تعصب خود را با داغ و درفش  نشان می دهند، حرف که زدی آنچنان له و پهت می کنند که از اینکه به سخن آمده ای توبه کنی و اما جمعی روشنفکر مآب هم با فیس و افاده،  بی محلّی و نگاه های تحقیر آمیز تعصب خود را نمایان می کنند، خلاصه هر کسی جوری خاص و طوری متفاوت تعصبش نمایان می شود

    سخت گیری های بیجا، حب و بغض های شدید، عصبانیت های کلامی، به هم ریختگی های ذهنی ،آشوب های فکری، ناسزا گویی و فحش پراکنی، شندر گیری و لات بازی، قلدری و چاله میدان گری، دورشید کورشید راه اندازی، عاشقی سینه چاک زیر علم وکُتل این و آن ،بزن بهادر راه اندازی ،زبان بریدن و چشم در آوردن، گردن کلفتی، چکمه به پائی و قمه به کمری ......این ها همه نشانه های تعصبی است که گاه همچون زنجیر های نا مرئی تن و جان یک فرد و یا جامعه ای را به زمین میخ کوب کرده است

  باور کنیم تا این ها هست امیدی به نجات یک جامعه نیست و یا کمتر می توان امید داشت

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 0:11 | لینک ثابت |
http://news.blogfa.com/posts)